استفاده‌ی مستقیم از زبان کهن، شاعر را تنبل می‌کند



عنوان مجموعه اشعار : فجر
عنوان شعر اول : -
در فکر تو قوام دلم لنگ می‌شود
انگار بین عقل و دلم جنگ می‌شود
تنها نه من به یاد تو خون گریه می‌کنم
حتی غروب عشق به خون رنگ می‌شود
با شوق روی ماه تو بیدار مانده است
شاید ستاره نیز دلش تنگ می‌شود
امروز قلب نازک آن گیسوان عشق
انگار با زمین و زمان سنگ می‌شود
فردا طنین خسته این لحظه‌های تنگ
با تیک‌تاک عشق هماهنگ می‌شود

عنوان شعر دوم : -
هرگاه از شکنج تو جانم نفیر شد
کم‌کم سکوت خواستنت خانه‌گیر شد
ای وای من چه با دل بی‌چاره کرده‌ام
دنیای من در آتش عشق تو پیر شد
دیگر برو که چشم مرا سو نمانده است
دیگر برای دیدن روی تو دیر شد
بگذار تا بگریم و بغض تو بشکند
این سوز از اشک شمع رخت ناگزیر شد
چندی گذشت بی‌تو و دیدم نمی‌شود
می‌شد مگر از عشق تو یک لحظه سیر شد
ناگاه، با نگاه تو خواب از سرم پرید
چشمم دوباره پر زد و قلبم اسیر شد

عنوان شعر سوم : -
دوباره خواب تو را دیدم و خراب شدم
ببین که در تب تو ذره ذره آب شدم
نگاه مست تو اما به ما نمی‌افتد
چه جای شکوه که خود در میان حجاب شدم
شبان بدون تو با اضطراب ساعت شهر
دلم که جا زد و لبریز التهاب شدم،
قضای تلخ جهان بود و دست بسته من
خمار پست بساط شب و شراب شدم
شراب عشق ولی از شرار چشم تو بود
تو را ندیدم و سردرگم سراب شدم
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
غزل‌های عدنان با اغماض در ردیفِ غزل‌های نوکلاسیک قرار می‌گیرد؛ یعنی جنسِ غزل‌های او به غزلِ گذشته تعلق دارد؛ اگرچه چندان هم فارغ از تعابیرِ نو نیست، اما درصدِ تازگی‌شان کم و به تعابیرِ اشعارِ کهن نزدیک‌تر است؛ نظیر: «لَنگ‌شدنِ قوامِ دل»، «بیدارشدنِ ماه به شوقِ رویِ یار»، «تنگ‌شدنِ دلِ ستاره» در غزلِ اول. در دو غزلِ دیگر که تعابیری در این حد هم دیده نمی‌شود. در بیتِ آخرِ غزلِ اول هم، بینِ دو واژه‌ی «طنین» و «تیک‌تاک» تجانس و قرینه وجود ندارد؛ زیرا بلندیِ «طنین» کجا و کم‌صداییِ و آرامی «تیک‌تاکِ» ساعت کجا؟! با توجه به این‌که مفهومِ بیت در توجیه «هماهنگی» است!:
«فردا طنینِ خسته‌ی این لحظه‌های تنگ
با تیک‌تاکِ عشق هماهنگ می‌شود.»
عدنان باید به این ظرافت‌ها و بسیاری نکات اشراف پیدا کند. زیرا اگر عدنان به مرتبه‌ی یک غزل‌سرای موفقِ نوکلاسیک هم صعود کند و قدرتِ دفاع از موضعِ خود را پیدا نماید، باز در آن صورت بسیاری از منتقدان اشعارِ او و همپالگی‌هایش را به چالش می‌کشند. زیرا آنان معتقدند که حتی نَفسِ گفتنِ «غزلِ نو» نسبت به غزلِ کهن و یا حتی غزلِ نوکلاسیک، دارای ارزش و اعتبار است. آنان این ارزش‌گذاری را در ایجادِ فضای تازه می‌دانند؛ آن‌گونه که یک «شعرِ نو» فضاسازی می‌کند و صرفا به‌ خلقِ تعابیرِ تازه اکتفا نمی‌کند. در عوض، شاعرانِ نوکلاسیک برآنند که ارزشِ هر اثر در بهتربودن و در قوام و استواری آن است.
به‌یقین، خوب‌تر آن است که ارزش‌گذاری‌های هر دو گروه در شعر یا غزل پدیدار شود.
نکته‌ی دیگر این‌که عدنان در پیِ سرودنِ عشقِ مجازی است و دغدغه‌هایش «وصل» و «دیدار» و ازاین‌دست مضامینِ کلاسیک است که به‌خودیِ‌خود نه عیب است و نه حُسن. اما شاعر باید موازی با شرایطش سخن بگوید؛ مثلا شاعرِ جوان، طبیعی است که دغدعه‌های شاعرانِ جوان را داشته باشد. زیرا برای مخاطب باورپذیر نیست که یک شاعر 18 ساله مثل پیرمردها از پیرشدن و کم‌سوشدن چشمش شِکوه کند. اگر سنش هم پوشیده باشد، باز خود را از پشتِ کلماتِ مصنوعی لو خواهد داد؛ مثل سخنِ شاعری که هنوز عشقِ مجازی را نچشیده، از عشقِ عارفانه حرف بزند!
بی‌شک استفاده‌ی مستقیم از زبان، فضا و تعابیرِ شعرِ کهن، شاعر را در خلقِ تعابیرِ تازه و تجربه‌ی فضاهای نو تنبل می‌کند و به‌جای سرریزکردنِ تجربه‌های عینی و ملموسِ زندگی به‌سمتِ شعر، او را به‌سمتِ یادگیری از شعرِ کهن می‌کشاند و وی را دچارِ ذهن و زبانی کلیشه‌ای می‌کند:
«در فکرِ تو قوامِ دلم لَنگ می‌شود
انگار بینِ عقل و دلم جنگ می‌شود
تنها نه من به یادِ تو خون گریه می‌کنم
حتی غروبِ عشق به خون رنگ می‌شود.»
‌تعابیرِ «جنگِ بینِ عقل و عشق» و «به‌یادِ یار خون‌گریستن»، زبانِ شاعر را به‌سمتِ کهنگی و گلیشه سوق داده است؛ اگرچه زبانِ روان بیتِ دومِ بالا، به‌علتِ بیرون‌رفتِ یک جمله‌ی معمولی از نُرمِ معمولِ خود به نُرمی که روان‌تر و کمی عادت‌زُداست، دلنشین و قابلِ تحسین می‌شود. یعنی وقتی عدنان «به‌رنگِ خون می‌شود» را «به‌خون رنگ می‌شود» می‌نویسد، این ترکیب در کنارِ «غروبِ عشق» زیباتر هم می‌شود.
جالب است که هر سه غزلِ عدنان دارای ردیف‌های مشابهِ «می‌شود»، «شد» و «می‌شدم» است. این امر اگر تصادفی هم باشد، باز از نهانخانه‌ی عدنان بیرون جهیده است و نشان از دوریِ او از سکون و انفعال است. سنِ کمِ شاعر نیز میدانِ فراخی را پیشِ‌روی تجربه‌های تازه‌ی او می‌گذارد.
علاوه بر این، بهتر است که عدنان همواره به ریزه‌کاری‌های شعری توجه کند که اصل و اساسِ شعر در رعایت و به‌کارگیری آن‌ها قوام و دوام می‌یابد؛ مثلا به بافت، ساخت و پیوندِ کلماتِ یک بیت؛ مثلا «آن» در بیتِ ذیل حشو و زاید است. همچنین «گیسوانِ عشق که قلبِ نازک دارد» کیست و چیست؟! چه ارتباطی بینِ آن‌هاست؟!
«امروز قلبِ نازکِ آن گیسوانِ عشق
انگار با زمین و زمان سنگ می‌شود.»
«که» نیز در بیتِ ذیل زاید است. «شبانِ بدونِ تو» جمله‌ای سست است که جای «شب‌های بدونِ تو» را گرفته است. مصراعِ دومِ هم در کل، یک مصراعِ اضافی و بی‌جاست:
«شبانِ بدونِ تو با اضطرابِ ساعتِ شهر
دلم که جا زد و لبریزِ التهاب شدم.»
از دیگر ریزه‌کاری‌ها، توجه به مصراعِ دومِ بیتِ پنجم از غزلِ دوم است که در آن «می‌شد» نقش و معنای عامیانه گرفته است؛ «می‌شود» درست است.
کلمه‌ی «پَست» در مصراعِ: «خُمارِ پَستِ بساطِ شب و شراب شدم» در غزلِ سوم بیت چهارم نیز حشو و اضافه است
نکته‌ی دیگر این‌که غزلِ دوم و سومِ عدنان اگرچه از تعابیر تازه خالی است، اما بعضی از ابیاتش روانی و سادگیِ چشمگیری دارد و به زبانِ عاطفیِ استاد شهریار نزدیک است؛ و این بخشی از توانایی‌های عدنان را می‌رساند:
«ناگاه، با نگاهِ تو خواب از سرم پرید
چشمم دوباره پَر زد و قلبم اسیر شد.»
«دوباره خوابِ تو را دیدم و خراب شدم
ببین که در تبِ تو ذره‌ ذره آب شدم.»
«شرابِ عشق ولی از شرارِ چشمِ تو بود
تو را ندیدم و سردرگُمِ سراب شدم.»

با این‌همه، عدنان باید به‌مرور از این متفاوت‌گویی دست بکشد و به یک زبانِ مستقل برسد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.