معناگرایی مُخِلّ




عنوان مجموعه اشعار : دو غزل
شاعر : رضا مقدم


عنوان شعر اول : زائر
بیا به خواب من امشب که زائرت باشم
ثواب کن! تا یک عمر شاکرت باشم

پلنگ من در شان تو نیست ماه تمام
درآ که لااقل از دور ناظرت باشم

قمار ناز تو دنباله دارد و باید
خمار آمدن دست آخِرت باشم

تو آن مسیر پر از پیچ سبز زیبایی
که دوست دارم یک شب مسافرت باشم

شبیه نامه ی عشقم ! نخوانم اما کاش
همیشه داخل صندوق خاطرت باشم

چه میشود دریا ساحل تو باشم من؟؟
نه جزئی از تو ؛ اقلاً مجاورت باشم

اگر نخواست خدا که تو سهم من باشی
همین بس است برایم که شاعرت باشم...

عنوان شعر دوم : خوشبخت
زنده ایم اما میان ما کسی خوشبخت نیست
مرگ توفیق است، در دنیا کسی خوشبخت نیست

زندگی در سایه ی ترس از هجوم کوسه ها
تنگ هم خوب است، در دریا کسی خوشبخت نیست

ای خدا تنها خوشیِ ما غم است و در بهشت
نیست اصلا غصه ای! آنجا کسی خوشبخت نیست

شعر یعنی درد، یعنی بغضِ روز و اشکِ شب
شک ندارم بین شاعرها کسی خوشبخت نیست

آه..ترکم کردی و با دیگری رفتی ولی
او که پشتش آه باشد با کسی خوشبخت نیست




عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
دو غزلِ ارسالی رضا مقدم نشان از پختگی، تجربه و ممارستِ تقریبا خوبِ او در این حوزه دارد. شعرِ او معناگراست و غزلِ دوم از این حیث پررنگ‌تر است؛ یعنی معناگراییِ تعقل‌آمیزِ وی بر غزلش احاطه دارد. این‌گونه اشعار در شعرِ کهن فارسی، از آن دست شعرهایی هستند که بار حکمی دارند و یا نصیحت و موعظه‌شان دامنه‌دار است. از این رو، بیش از آن‌که به‌سمت شعر پیش بروند، در دامنِ نظم می‌افتند؛ اگرچه شیوه‌ی صائبِ تبریزی درخصوص معناگرایی با شیوه‌ی دیگرشاعران متفاوت است. از این حیث شباهتی هم بینِ غزلِ دومِ رضا مقدم با صائب وجود دارد. یعنی شاعر ابتدا در مصراعِ اول حرفی و یا سوالی را پیش می‌کشد، سپس به آن جواب می‌دهد و این میان معنایی می‌آفریند. اگرچه این‌گونه معناگرایی که در آن قطعیت حرفِ اول را می‌زند، در شعرِ امروز جایگاهی ندارد و متعلق به شعرِ دیروز است(آن هم نه متعلق به غزلیات حافظ و مولانا و...)؛ نه این‌که امروزه چنین نگاه و شیوه‌ای منسوخ شده باشد، بلکه منظور این است که شعرِ نو و غزلِ نو با این نوع معناگرایی‌ها میانه‌ای ندارند. زیرا شاعرانِ نوگرا مستقیم و از روی تعقل به معنا نمی‌رسند، بلکه از راه تصویر و تخیل به معنا دست می‌یابند که در حالت و صورتِ اوجش منجر به کشف و شهودی می‌شود.
در واقع همه‌ی ابیاتِ غزلِ دوم دچارِ چنین معناگرایی هستند و نیازی به مثال‌آوردن نیست. جهتِ نمونه، بیتِ آخر معنای مستقیم و آشکاری جز این ندارد که:
«آن کسی که پشتش آه باشد، خوشبخت نخواهد شد.»
می‌توانید معنای مصراعِ اول را نیز به این معنا بیفزایید.
حرف این نیست که شعر معنا ندارد و یا نباید داشته باشد؛ سخن از آفرینشِ معنا و فرامعناست از راهِ تخیل و تصویر، نه از راهِ تعقل. هرچند البته بوده و هستند شاعرانی که با تمهیداتی، شعر خود را از چنبره‌ی صرف معناگرایی و تعقل و ادبیت رهانده‌اند؛ صائب به گونه‌ای و خیام به گونه‌ای دیگر. مثلا خیام با عظمت‌دادن به معنا، با سوال‌های عام اما ماندگار که می‌تواندسوال هرکس از هستی باشد؛ سوال عامی و خاص. عظمتی که خیام به سوال‌های هستی‌شناسانه‌ی خود می‌دهد، در واقع عظمتی است که به معنا، اندیشه و نوعِ بیانِ شعرِ خود می‌دهد و دیگر آن‌که به موازاتِ آن‌ها زبانی را طرح می‌کند که قیمتِ شعرِ خود را بالا می‌برد؛ اگرچه دست از دامانِ تخیل و تصوی هم نمی‌کشد و «دسته‌ی کوزه را به دستی تشبیه می‌کند که روزگاری بر گردنِ یاری بوده است» و این‌گونه عشق و هستی را، زیبایی و حسرت را، شادی و غم را در یک بستر آورده، در معنا تضاد می‌آفریند و ایجادِ پارادوکس می‌کند؛ پاردوکسی که سرچشمه‌ی شعر است.
در غزلِ امروز، فاضل نظری هم مثالِ خوبی است؛ شاعری که در عینِ برجسته‌کردنِ معنا در شعرش، آن را خالی از تمهیدات و تخیل نمی‌گذارد. طبیعی است که اشعارِ پرتخیل و تصویرساز خالی از معنا نیستند، اما از راه تعقل به معنا نمی‌رسند، بلکه از راهِ تخیل و تصویر به اوجِ معنا و فرامعنا و به کشف و شهود می‌رسند؛ آن‌گونه که عارفان در عالمِ بی‌خودی و زبانِ شطح به فرامعنا می‌رسند؛ به آن‌جا که معانی بسیاری در تفسیر، تشریح و تاویل‌شان می‌گنجد؛ آن‌جا که اصلِ کلام و معنایش، فراچنگ نمی‌آید و درک نمیشود؛ شاید حس شود و به‌نوعی بر مخاطب القا شود؛ اما معنا لو نمی‌رود و تنها نما و شکلی و شکل‌هایی از آن قابلِ مشاهده است؛ مثلِ بسیاری از اشعارِ حافظ، مولانا و... و نیز بسیاری از شعرهای فروغ، سپهری، شاملو، اخوان، رویایی، آتشی و نیما و... و در غزل‌های سیمین، منزوی، بهمنی و...
گذشته از این، معانیِ شعرِ رضا مقدم فراگیر نیست؛ یعنی یک رایِ قابلِ نقض است. مثلا او در بیتِ چهارمِ غزلِ دوم می‌گوید «شاعر خوشبخت نیست،؛ چرا که روزگارش با بغض و اشک می‌گذرد و اهلِ درد است.» خب، همه‌ی فرهیختگان بر این عقیده‌اند که از درد و دردمندی زاییده‌ی آگاهی است و آگاه‌شدنِ هر انسانی امری مبارک است؛ زیرا او با آگاهی است که قیمت و تکامل می‌یابد. همچنین است معانیِ دیگرِ شعرِ رضا مقدم، وقتی که «خوشبختی را در مرگ و در زندگیِ ماهیِ کوچک تُنگی می‌بیند که از در آن‌جا از کوسه‌ها در امان است.
بی‌شک به آستانه‌ی فرامعنا رسیدن و حتی رسیدن به معانی و مفاهیمی که غیرِقابلِ نقض باشد، تجربه‌ای گران و کلان می‌خواهد که زمان نیز نقشِ کمرنگی در آن ندارد. رضای 25 ساله باید تجربه‌های جوانی خود را از زندگی بازگو کند؛ از تجربه‌ی عشق‌های مجازی تا دیگر تجربه‌ها. منظور کم‌قدر دانستنِ عشق‌های مجازی نیست؛ چرا که همین امر دامن شاعران و حتی عارفان را در سنین بالا نیز به‌نوعِ دیگری می‌گیرد، اما نگاه‌ها در آن‌جا، در عینِ شباهت به دورانِ جوانی، تفاوت‌هایی نیز دارد؛ آن‌جا که دیگر عشق مجازی و حقیقی نیست؛ تنها عشق است و جاذبه‌اش به‌قولِ مولانا، فلسفه‌ی هستی و عاملِ گردشِ هستی است.
این‌همه را گفتم که بگویم رضا مقدم بهتر است در فکرِ خلقِ غزل‌هایی باشد که شبیه غزلِ اولش بوده اما با دامنه‌های متنوع؛ غزل‌هایی که تخیل و تصویرسازی‌هایش در حد و اندازه‌های ابیاتِ 4 و 5 و 7 غزلِ اول درخشان باشد و جزوِ تجربه‌های جوانی که پخته شعر می‌گوید و نه شبیه ابیاتِ 1 این غزل که باز تا حدی تعقلِ معنا بر آن احاطه دارد؛ بیتِ دومش به‌نوعی گفته شده است و بیان و زبانِ مصراعِ دومِ بیتِ ششمش می‌لنگد. رضا مقدم با همین دو بیت هم توانسته ثابت کند که تواناییِ سرودن اشعارِ درخشان را دارد:
تو آن مسیرِ پُر از پیچِ سبزِ زیبایی
که دوست دارم یک‌شب مسافرت باشم
شبیه نامه‌ی عشقم! نخوانم اما کاش
همیشه داخلِ صندوقِ خاطرت باشم.
تهران 26 بهمن 98

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.