دست‌گَرمی




عنوان مجموعه اشعار : رهایم کن
شاعر : زهرا کاظم پور


عنوان شعر اول : دنیا رهایم کن
دنیا رهایم کن ازاین باید نبایدها
از خط قرمزهای دامنگیر از سدها

از کودکی اموختم از تو گریزی نیست
جز خط کشیدن های بین خوبها بدها

عمریست دنبال تو می ایم صراطی که
من را رسانده مستقیما بین مرتدها

دیوانه ی مجنون شدن بودیم و گم شد عشق
در پیچ و تاب قصه ی گیسو مجعدها

کوبیدن اب است در هاونگ وقتی که
دنبال جمعی مهربانی بین مفردها

دنیا رهایم کن که درگیر خودم باشم
تنها شدن بهتر که با سیل مرددها


عنوان شعر دوم : لبخند
باران بزند عشق نفس میگیرد
بال و پر ازآغوش قفس می گیرد

لبخند مرا که زندگی دزدیده
باران بزند دوباره پس میگیرد

عنوان شعر سوم : رو به تماشا
شاعر بدون شعر یعنی فاجعه، بن بست
یعنی جهانی رو به پایان ،دست روی دست

یعنی کسی دراب دارد می سپارد جان
ساحل پر است از های و هوی مردمانی مست

خاموشی شاعر یقین ویرانی دنیاست

آیینه وقتی بشکند تصویر خوبی هست؟

بی شعر حال زندگی خوش نیست گو یی که

در راه فتح قله دنیایی کم آ وردست

رو به تماشا روزنی از شعر باید جست
تا کی ،کجا، رو به حقیقت چشم باید بست؟
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل و یک رباعی، از یکی از شاعران همشهری من. غزل اول بث الشکوایی ست در گلایه از دنیا و روزگار... و البته مردمان دنیا. در میانه ی این گلایه ها و شکایت ها، شاعر خود را هم فراموش نمی کند و دست کم در بیت چهارم از خود نیز شکوه می کند. این غزل قافیه ی دشواری دارد که دوست شاعر ما خوب از عهده شان برآمده. هرچند نمی توان ساربانی و هدایت گریِ قوافی برای مضمون بیت ها را نادیده گرفت، اما در مجموع مراد بیت ها طوری برآورده شده که در راستای قافیه باشد و قوافی بعید و غریب در بافت زبانی و معنایی ابیات توی ذوق نزنند. عمده ی اشکالاتیکه در مورد این غزل به ذهن می رسد، مربوط به صحت کاربردهای زبانی و بیانی ست. با آن که شاعر با کرشمه های سخن از قبیل جا انداختن صمیمانه ی «باید نباید» یا جایگزین کردن موفقیت آمیز «دامن گیر» با «دست و پا گیر» و... بیگانه نیست، اما در جاهایی هم خروج او از عرف زبان و بیان از روانی (و گاه سلامت) زبان کاسته. مثلاً «از تو گریزی نیست» خودش جمله ی کامل و مستقلی ست که منوط و مربوط کردنش و «ناتمام نما» منعقد کردنش با وصل کردنش به «جز...» مرسوم و بالتبع دلنشین و صحیح نیست. مثلاً ما هرگز به کسی نمی گوییم: «از همنشینی با تو گریزی نیست جز دو ساعت در روز!». شاعر در بیت دوم (در امتداد بیت نخست) طرف خطابش دنیاست. خود همین که «از دنیا گریزی نیست» هم جای اما و اگر دارد اما در این جا فقط بحثم روی فورمول مرسوم بیان است. به نظرم اگر این بیت به یکی از شکل های زیر دربیاید، گرچه شاید هنوز آرمانی نباشد اما از صورت فعلی بهتر است: «از کودکی آموختم از تو گریزی نیست / از خط کشیدن هات بین خوب ها، بدها» یا: «از کودکی آموختم هرگز گریزی نیست / از خط کشیدن در میان خوب ها، بدها». در بیت سوم هم رابطه ی دو جمله ی درون بیت قطع است و بین «می آیم» و «صراط» مثلاً چیزی شبیه «در» خالی ست. پیشنهاد من تغییر بیت است بدین صورت: «عمری ست دنبال تو هستم در صراطی که / من را رسانده مستقیماً بین مرتدها». اگر بخواهیم بیش از حد عیب جو باشیم، می توانیم رها شدن و پایان یافتن (نیافتن!) مصراع نخست و تعلیق موسیقایی اش در منتهی شدن به «که...» را هم چندان دلچسب و گوش نواز نبینیم. در این بیت، شاعر بازی زبانی درخور و قابل تقدیری با «صراط مستقیم» کرده است که قدرش را می دانیم. همین طور قوّت بیت چهارم را باید قدر دانست. در بیت پنجم از «کوبیدن آب در هاونگ» تنها اخذ یک زبانزد ساده را مشاهده می کنیم؛ در واقع این تعبیر، به واسطه ی ارتباط برقرار کردن با دیگر عناصر همگن و متناسب در درون بیت (یا دیگر جاهای شعر)، درونی و بومیِ شعر نشده و به قدر کافی کارآمد و دارای ارزش افزوده نشده است. در بیت آخر، شاعر «درگیر خود بودن» را به نوعی مترادف با «تنهایی» فرض کرده. بسیار خوب. تنهایی ممکن است (اگر خودخواسته باشد) دلچسب و دلنشین باشد، اما آیا می توان «درگیر خویشتن بودن» را هم همین قدر خواستنی فرض کرد که بتواند علاقه ی شاعر به فرار از تمام آن مقولات نادلخواه طول شعر و پناه بردن به «درگیری با خود» را موجه بنمایاند؟ این را هم باید در نظر گرفت که در طول شعر از میان آنانی که در نظر شاعر نادلخواه و نادوست داشتنی اند (دنیا و باید نبایدها و خط قرمزها و سدها و خط کشی بین خوب ها و بدها و صراط غیرمستقیم و قصه ی صاحبان گیسوان مجعد و مفردها) کسی را به وضوح «مردد» و دارای تردید نمی یابیم تا تمرکز مصراع آخر بر معنای کلمه ی قافیه را توجیه کند. خلاصه این که معنای تردید در غزل چنان برجسته نبوده که حالا تمرکز بر آن توانسته باشد به جمع بند و پایان بخش خوبی برای ماجرای شعر بدل شود. وانگهی، باید پرسید که چرا «سیل» و مثلاً‌ «خیل» نه؟ واژه ی سیل چه کارکرد لفظی یا معنایی یی در بیت (یا شعر) یافته که جای پای این کلمه را با شبکه ی تناسبات و تداعی ها محکم کرده باشد؟ از «تردید» و «سیل» سخن گفتیم و این را هم بیفزاییم که مفهوم تردید، مخصوصاً با سیل اصلاً نسبتی ندارد! سیل قاطع و ویران گر است و در پیش روی تردید نمی کند. در مورد شعر دوم (رباعی) دو نکته ی گفتنی به خاطرم می رسد. اولاً به نظرم قفس را آغوش نامیدن یا آغوش را قفس تصویر کردن، قدری بی سلیقگی ست. مگر در جایی که محور محتوایی شعر مثلاً «ازدواج اجباری» یا چنین چیزی باشد. ثانیاً روشن است که بیت نخست این رباعی در مورد عشق است: «اگر باران ببارد، "عشق" نفس تازه می کند و همین "عشق" از آغوشِ قفس بال و پر می گیرد (از قفس می پرد». بسیار خوب. اما حالا یک نفر به من بگوید بیت دوم دارد در مورد چه چیز یا چه چه کسی با ما حرف زده؟؛ لبخند مرا چه کسی پس می گیرد؟؟؟! شاعر سروده: «اگر باران بزند، [فلانی] لبخند مرا که زندگی آن را دزدیده، دوباره پس می گیرد». همان طور که می بینید، رکن دستوری مهمی بدون قرینه از جمله ی بیت حذف شده است. و امّا شعر سوم. باز رهاشدگی موسیقایی «که» در انتهای مصراع نخست یکی از ابیات را باید غیرگوشنواز ارزیابی کرد. همین طور لزوم کش دادن برخی از فرازهای زحاف دار و سکته مند برای ترمیم وزن (که البته وزن را خراب نکرده اما نمی توان انکار کرد که...) قدری از گوشنوازی موسیقایی کاسته است؛ مثلاً «فاجعه...»، «های و هوی...»، «رو به...» و باز هم «رو به...»! باز هم عرض می کنم که این موارد وزن را مختل نکرده اند اما روانی و گوشنوازی موسیقی و بیان را کم کرده اند. معنی مواردی که عرض شد، ضعف این شعرها نیست بلکه دست‌گرمی و تمرینی ست برای خود من و البته دوست شاعرم و دیگر خوانندگان این یادداشت، برای کمال گرایی و دیدن احتمالات گوناگونی که ممکن است از نگاه بهانه جوترین و نکته گیرترین خوانندگان، ضعف جلوه کند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.