معرفت‌شناسی شعر عاشقانه




عنوان مجموعه اشعار : شعرهای خیالی
شاعر : حمید حسینی


عنوان شعر اول : این همه ناز نکن
این همه ناز نکن شهر دلم می ریزد
از پسِ لرزه ی اندام تو بم می ریزد

موج گیسوی تو هر بار که برمی خیزد
کوچه ی عاطفه ی عشق به هم می ریزد

چشم وا کن که از آن شعر بنوشم قدری
چشم می بندی و از قافیه غم می ریزد

مست در آینه خندیدی و باران خیال
به سر و دست و دل آینه نم می ریزد

د‌ست من نیست اگر خنده به لبهایم نیست
پیک لبهای تو بر حاشیه کم می ریزد

#حمید_حسینی


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
بخشِ اعظم و گسترده‌ی شعر فارسی غزل است؛ آن‌هم چه غزل و والاغزلی که شاعرانش بزرگانی چون عطار و مولانا و سعدی و حافظ داشته است و نیز صائب و بیدل و ایضا شاعران بزرگ در غزل معاصر و غزلِ نو؛ شاعرانی که تمامیتِ و یا بخشِ اعظمی از عظمتِ خود را از غزل و سرودنِ غزل و شعرهای عاشقانه کسب کرده‌اند. زیرا بخشِ اعظمی از شعر عاشقانه‌ی فارسی در قالب‌ غزل نبوده است(عاشقانه‌های شعر نو را فعلا در پرانتز می‌گذاریم). مگر در این غزل و غزل‌سرایی و عاشقانه‌سرایی چه نهفته است که بزرگانی این چنین را در خود آشکار می‌کند؟
شکی نیست که این عظمت زاییده‌ی عشق‌های سطحی و حتی اغلب صرفِ مجازی نباید باشد و یا محصول و بازتابِ لحظاتِ یک رمانتیکِ آبکی و بی‌ریشه و عوامانه‌ی خالی از معرفتِ انسانی که دامنه و زیرمجموعه‌اش برآمده از اندیشه‌های معرفت‌زا و کشف و شهودهای عارفانه و هزاران لحظه‌های کشف‌ناشده و تازه‌ای است که در ذات و نهانِ آدمی به بهانه‌های عشقِ مجازی و حتی حقیقی به ودیعه گذاشته شده است. لحظاتی که انگار از جایی دیگر، دنیایی دیگر و از مرزهای بیکرانه‌ی خیال سرریز می‌شود و «دل را چنان شیدا می‌کند که صاحبش نمی‌داند که دیوانه‌ی کیست!»...
پس این عاشقانگی و عاشقانه‌سرایی باید حرمت و عظمتی در این حد و اندازه داشته باشد. پس طبیعی آن است که شاعرانِ جوانِ عاشقانه‌سرایِ ما از همان ابتدا، نَفَسِ خود را به گرمای نَفَسی و دستِ خود را به صمیمیتِ دستی بدهند که لحظاتِ عارفانه‌ی کشف‌ناشده می‌زاید.
این‌را گفتیم که اندازه و توقع ما از غزل فارسی تا حدی شناخته و آشکار شود؛ اگرچه از شاعران جوان در ابتدای راه توقعی بیش از آن‌که نفسِ خود را به نفسِ گرمی از جنسِ عشق دهند و صمیمیتِ دستی عارفانه را در وجودِ خود لمس کنند نیست. هرچند از دوست ارجمندمان حمید حسینی که هم شاعری تازه‌کار نیست و هم به مرز میانسالی نزدیک شده است، توقع بیشتری باید داشت. اگرچه او با بیت اول غزلش این‌توقع را تا حدی برآورده کرده است. یعنی وقتی که «شهرِ دلش از پسِ نازِ یار و از پسِ لرزه‌های اندامِ او می‌ریزد»، تا حدی که با تداعیِ لرزشِ بم ملموس می‌شود، این توصیفِ کلیِ شاعرانه را برای ورود به یک معرفت‌شناسی عاشقانه کافی می‌سازد. اگرچه بهتر بود «دلم» حذف و به‌جایش «به‌هم» بیاید؛ یعنی: «این‌همه ناز نکن شهرِ دلم می‌ریزد»
بشود
«این‌همه ناز نکن شهر به‌هم می‌ریزد».
چرا که «دلم» در این بیت صرفا جهت پرکردن وزن آمده است و حتی از منظرِ شعر امروز می‌تواند حشو و زاید باشد. ترکیب کهنه و کلی و غیرملموسِ «عاطفه‌ی عشق» هم اضافه است و این مصراع، کلمات و ترکیباتِ جاافتاده و مناسبی را طلب می‌کند. «برمی‌خیزد» هم اگرچه برای «موج» مناسب است، اما برای «گیسو» مناسب نیست. یعنی می‌شود «برخاستنِ گیسو» که معنایش هم غلط است و هم ایجاد تنافر می‌کند.
در واقع ضعف و سستیِ اغلب ابیاتِ این غزل در آوردنِ کلمات و ترکیباتی است که فراگیر و جامع نبوده و کلمات در جذبِ هم موثر نیستند. اما «نوشیدنِ شعر از چشم» زیباست و ما را به آن معرفتی که در ابتدا از آن سخن گفتیم، نزدیک می‌کند و زیباتر از آن «از قافیه غم ریختن است» که عملِ ریختن که در پایانِ هر امری انجام می‌شود، با درپایان‌آمدن و درپایان‌دادنِ قافیه تناسبی ظریف و دقیق دارد که این‌گونه ظرافت‌ها و دقایقِ شاعرانه نیز باز نشانه‌هایی از آن معرفت‌شناسیِ حقیقی را در شاعر بیدار نگاه داشته و موجودیتِ او را برای رسیدن به آن، در خود حفظ و ذخیره می‌دارد.
در بیت بعدی(چهارم) باز شاعر دچار همان کاستی‌هایی می‌شود که به‌نوعی گفته آمد؛ یعنی با «بارانِ خیالِ» خود؛ آن هم بارانِ خیالی که توقعِ مخاطب را از خودِ باران هم بالاتر می‌برد، به‌جای این‌که بر آیینه سیل یا حداقل اشکِ دمادم بریزد، «نم» می‌ریزد! بعد برای این‌که وزنِ مصراع دوم را پر کند، از همه‌ی اعضای آدمی، از «سر و دست و دل برای آینه» مایه می‌گذارد. «مست در آیینه می‌خندد» هم که ارتباطی با باران خیال و کلمات بعد از آن ندارد؛ مگر این‌که بخواهیم یک معنا و مفهوم کلی و معمولی برای آن بتراشیم!
کلمه ی «حاشیه» در بیت آخر نیز از آن دست کلماتی است که نیمی از آن به معنای بیت می‌چسبد و نیمه‌ی دیگر در حال فرار از آن است. یعنی این کلمه، که محوری‌ترین کلمه‌ی بیت است، قدرت و پشتوانه‌ی معنایی خود را نمی‌تواند در این بیت بریزد و اگرچه منظورِ شاعر را می‌رساند، اما جمله و مصراع و بیت در کل، پیروِ آن روانی و سلاستی نیست که زبانِ فارسی از یک جمله‌ی خوب و قدرتمند توقع دارد، چه رسد به یک بیت خوب.
با این‌همه، بیت اول (البته با جایگزینی «به‌هم» به‌جای «دلم») و سوم این غزلِ 5 بیتیِ حمید حسینی از چنان هارمونی، جاافتادگی و قدرتی برخوردار است که نشان از شاعری قوی و به‌معنای واقعیِ کلمه عاشقانه‌سرا می‌دهد. یعنی وقتی شاعر یک‌بار ثابت کرد که می‌تواند ابیاتی چنین خوب و استوار بیافریند، یعنی تواناییِ سرودنِ ابیات و طبعا غزل خوب را دارد. تنها کافی است به‌قول اخوان ثالث: «هر شاعری رندی کند و هرچیزی را که می‌گوید بلافاصله چاپ نکرده و ارائه ندهد، بلکه در آن دقتِ کافی به‌خرج داده و درباره‌ی آن با افراد صاحب‌نظر مشورت کند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
حمید حسینی » یکشنبه 04 اسفند 1398
سلام و عرض ادب استاد گرانقدر بسیار بهره‌مند شدم از فرمایشات گهربارتان. زنده باشید و تندرست

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.