دیروز و امروزِ ترانه و جایی برای شعر




عنوان مجموعه اشعار : یک بداهه‌ی خوشحال...
شاعر : سین. قاف


عنوان شعر اول : آره!

"تپش پنجره ها"
ماهِ پشت شیشه
این نسیم سرخوش
این گل بی ریشه

ساقه ی ترد پتوس
که نوازش میکنه
انگاری با پیچش
داره خواهش میکنه

نمیذارن پا شم!
میگن اینجا باشم!

گل بند انگشتیم
حتی نخل مرداب
این لحاف مخمل
این اتاق بی تاب

میز تحریر و مبل
قالی خوش رنگم
حتی رحل قرآن
ماهی دلتنگم

نمیذارن پا شم!
میگن اینجا باشم!

ابر و باد و خورشید
قمر و سیاره
همگی منتظرن
که بگم من آره

که بگم آره و عشق
تا ابد جاری شه
دل ما از کینه
تا ابد عاری شه

که تو قلبش جا شم!
که با اون معنا شم...


سین. قاف
مرداد 98
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
بی‌شک ترانه با شعر تفاوت‌هایی دارد؛ اما وجه‌اشتراک آن‌ها در شعربودنِ‌شان است. قبل از انقلاب اغلب ترانه‌ها براساس ملودی‌ای که آهنگساز تنظیم می‌کرد، گفته می‌شد و بعد از انقلاب برعکس. به‌همین سبب ترانه‌های قدیمی در یک وزن سروده نمی‌شدند و از یکنواختی دور بودند؛ یعنی یک ترانه در چند وزن، و هر وزن با قافیه‌بندی‌های غزل‌گونه، مثنوی‌وار و چهارپاره‌مانند تنظیم می‌شد و در این فرایند، ترانه‌ها به طراوت و تازگی می‌رسیدند
بر این اساس، ترانه‌های بعد از انقلاب برای این‌که قابل دفاع باشند، ناگزیر شدند از ویژگی‌های شعریِ دیگری برخوردار شوند؛ درست برخلاف ترانه‌های قدیمی که چون براساس ملودی ساخته می‌شدند، این قابلیت و ظرفیت را پیدا می‌کردند که از صدا و تنوع رنگ‌های یک آهنگ تاثیر بگیرند؛ فرمش را گرفته و یا براساس ساختار آن بنا شوند؛ حتی سعی می‌کردند با زبانِ آن ملودی و آهنگ نوعی یگانگی، هماهنگی و هم‌زبانی ایجاد کنند و حتی بر آن تاثیر بگذارند. البته در این فرایند، ترانه‌سرا باید از آن آهنگی که در اختیارش قرار می‌دادند، الهام می‌گرفت؛ وگرنه کارش کوششی می‌شد. چراکه هر کار تیمی و گروهی نیازمند این تعامل، یگانگی و الهام‌پذیری است.
ازاین‌روست که در ترانه‌های بعد از انقلاب تنوع چندانی دیده نمی‌شود، چرا که اول ترانه ساخته می‌شود، بعد آهنگساز روی آن آهنگ می‌گذارد. به‌همین سبب شاعر ناچار است که شکلِ ترانه‌اش را در قالب غزل، مثنوی و یا قالب‌های دیگر پیاده کند که در این میان بیشترِ ترانه‌سراها قالب چهارپاره را انتخاب می‌کنند؛ چهارپاره‌هایی با مصراع‌های کوتاه که اغلب شبیه غزل‌هایی هستند که «وزنِ دوری» دارند، منتها با قافیه‌هایی شبیه مثنوی؛ مثل ترانه‌ی دوستمان سین.قاف که هر بند از چهارمصراعش را می‌توان به‌شکل ذیل در یک‌بیت خلاصه کرد:
"تپشِ پنجره‌ها»، ماهِ پشتِ شیشه
این نسیمِ سرخوش، این گلِ بی‌ریشه
تنها تنوعی هم که توانسته به ترانه‌اش بدهد، بین هر دو پاره، یک بیت گنجانده که اولی و دومی‌اش تکراری است و سومی متفاوت؟! درصورتی که معمولا قاعده این است که یا این‌گونه ابیات یکی باشد یا هر سه متفاوت.
یک‌بار روی ترانه‌ای از بیژن ترقی، ترانه‌سرای نامدار، دقت کردم، دیدم 4 وزن متفاوت داردو در هر وزن قافیه‌پردازی‌اش متفاوت است. درواقع همه‌ی ترانه‌های آن‌زمان کم‌وبیش این‌گونه بوده‌اند.
حال اگر مستقیم نگاهی بر اثر «بداهه‌ی خوشحال» سین.قاف بیندازیم، باید بگوییم:
این‌که «ماه را پشتِ شیشه بگذاریم و تپشِ پنجره‌ها را احساس کنیم»، تعبیر و تشبیه زیبایی است، اما چرا «این نسیمِ سرخوش» و «این گلِ بی‌ریشه» آمده است؟! آیا منظور از «گلِ بی‌ریشه، نسیمِ سرخوش است»؟! بعد از «نوازش‌کردنِ ساقه‌ی تُردِ پتو» سخن به‌میان می‌آید که باز هم تعبیرش زیباست؛ اگرچه کمی گنگ و دور از ذهن است. بعد این سخن ‌که «این پتو بخواهد با پیچشِ خود خواهش کند»! که نه تنها سخنی گنگ است، بلکه کاملا بی‌معناست؛ حتی تعبیرش ایجاد تنافر می‌کند. این «خواهش» در این سطر و اثر چه جایگاهی دارد؟ آن هم باتوجه به این‌که قبول کرده باشیم که سین.قاف فعلا در سطرهای آغازین، درحال شرح‌دادنِ اشیا و وضعیت و وقایعِ پیرامونِ خود است، تا اثرش را به‌جایی برساند. اما به کجا؟! به‌جایی که می‌توان آن را در این سطر و معنا و منظور خلاصه کرد که می‌گوید: «این‌جا، این‌فضا و این‌اشیا، که آن‌ها را یکی یکی برمی‌شمرد، جایی است که دلبستگی ایجاد کرده و مرا ماندگار می‌کند.» حرف این است، منظور و مقصود هر شاعری هرچیزی می‌تواند باشد، اشکالی ندارد؛ اما تعابیر و سطرهای سین.قاف آنقدر معمولی و سطحی است که انگار یک‌نفر در یک گفتگوی عادی ما را مخاطب قرار داده است. حرف‌ها، تعابیر، نوع گفتار و ردیف‌کردنِ یک‌مشت کلمات در یک متن به‌گونه‌ای است که انگار طرف آشنای ماست و ما باتوجه به شناختی که از او داریم، مجاب شده‌ایم که حرفش را باور کنیم. اما نقش شعر در این‌جا چیست؟! درواقع نتیجه‌گیریِ سین.قاف برای ماندن از سرِ نوعِ دلبستگی‌هایی که مطرح می‌کند، نه تنها برای مخاطبِ شعر باورپذیر نیست(چون یکی از اصلی‌ترین فاکتورهای اصالت و قدرت یک اثر هنری، فاکتورِ باورپذیریِ مخاطب است)، بلکه شنیدنِ یک‌مشت حرف‌های معمولی و عادی است که در هنگام گفتگو ممکن است زده شود؛ اما در قیاسِ با سخنِ شعر، حتی می‌توان آن‌ها را نیز یک‌مشت حرف‌های بی‌معنی به‌حساب آورد.
بعد از این، سین. قاف سعی می‌کند از مضاف‌مضاف‌الیه‌های شاعرانه (و نه حتی صفت‌موصوف‌های شاعرانه!) و واژه‌های لطیف و شاعرانه استفاده ‌کند که شاید مخاطب را به این وسیله مجاب کند؛ به این صورت که حتی توانِ القاکردن ندارد، بلکه تنها می‌گوید «این اشیای خاطره‌انگیز و این نوع زندگی و این جا و این فضا، اعم از... مرا وادار به‌ماندن کرده است و...» اما مگر مخاطب با صرفِ شنیدنِ یک‌مشت کلمه که برای گوینده‌اش خاطره‌انگیز است و او را وادار به‌ماندن می‌کند، به حسِ ماندن می‌رسد و دچارِ نوستالژیک می‌شود؟! یا حرف و حسِ گوینده‌اش را باور می‌کند؟! مگر می‌شود با صرفِ بیان واژه‌های گلِ بندانگشتی، نخلِ مردابی، لحافِ مخملی، اتاقِ بی‌تاب(حالا بیتابیِ این اتاق را از کجا آورده و ما باید از کجا بدانیم که این اتاق بی‌تاب است!)، میز تحریر و مبل و قالی و... و این حرف‌ها می‌توان حس و میلِ ماندگاری را احساس کرد؛ بی‌آن‌که شاعرش بخواهد تمهیدی در این‌باره بیندیشد؟! شکی نیست که ممکن است هرکس با این اشیا و این درصد از وابستگی‌ها به‌جایی وابسته و در آنجا ماندگار شود؛ مثل این‌که من بگویم «پدرم، مادرم، خانواده، درخت‌ها، خیابان‌ها، کوچه‌ها و هزار کلمه‌ی خاطره‌انگیز لطیف و شاعرانه‌ی شهرمان نمی‌گذارند که از این شهر دل بِکَنَم و...»؛ ممکن هم هست که این حرف‌ها واقعیت داشته باشد، اما چه ربطی به شعر دارد؟! و کجایِ این‌گونه حرف‌ها ما را به شعر می‌رساند؟!

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
سین. قاف » دوشنبه 05 اسفند 1398
از نقد و نظرات شما استفاده کردم جناب خالقی... و از شما سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.