شعر، شور و شر و عصیان می‌خواهد




عنوان مجموعه اشعار : دلواپسی
شاعر : زهرا کاظم پور


عنوان شعر اول : دلواپسی
دلواپس حال خودم هستم وقتی قلم در دست هایم نیست

وقتی که باران می زند نم نم در کوچه دیگر رد پایم نیست

حس می کنم دور از خودم ماندم دور از منی که عاشق من بود

دور از جهانی که دلم میخواست آرامشی که لایق من بود

تقویم دیواری ورق خوردست در چهارفصلش جای من خالیست

بی شعر وقتی روز ها رفتند یعنی که حال شاعری خوش نیست

از زندگی چیزی نمیخواهم جز عطر و بوی شادی مردم

جز سفره های ساده لبخند بی دلهره از قیمت گندم

من آسمان را پاک می خواهم با بادبادک ها چکاوک ها

لطفی ندارد قطره های آب از صفحه ی تمرین موشکها

من از زمین احساس می گیرم آب روان پای سپیداری

بیزارم از تقسیم آب و خاک از خط کشیدن های آماری

من زندگی را دوره خواهم کرد از کوچه باغ کودکی تا حال

باید که از دیروز برگردم َشانه به شانه با خودم خوشحال

من با شقایق میرسم از راه تا بشکفد هر جا گل امید

با تیترهای تلخ دردآلود خورشید فردا را نترسانید

عنوان شعر دوم : کاسه ی شیر
امان از ضربت بی شرم شمشیر
علی برخیز جایز نیست تاخیر

به عشق تو یتیمی دلشکسته
نشسته پشت در با کاسه ای شیر

عنوان شعر سوم : سلام آبان

زیباست سلام ماه آبان با تو

موسیقی دلنشین باران با تو


عاشق تر از این حادثه داریم مگر

چتر و دو سه تا کوچه خیابان باتو
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
نوع نگاه و زبان خانم کاظم‌زاده شبیه نگاه و زبانِ نسلِ خودش است. این امر مثبت است، چون شاعر را فرزندِ زمان خود نشان می‌دهد. از طرف دیگر، این زبان و نگاه قابل نقد است، چرا که هر شاعری در عین شباهت به نسل خود، باید فاصله‌ی شعر خود را با دیگران نشان دهد. یعنی شعرش ویژگی‌هایی داشته باشد که آن را از اشعار دیگران متمایز و متفاوت کرده، او را به‌سمت استقلال پیش ببرد. اما فاکتوری که نشانه‌ی این تمایز باشد، در شعر کاظم‌زاده دیده نمی‌شود. این امر دلایلی دارد که طبعا بخشی و بعضی از آن‌ها را در لابه‌لای نقد و بررسی شعر حاضر می‌توان پیدا کرد.
در مصراع اول از بیت اول، تعبیر کلی است، ملموس نیست. زیرا شاعر می‌گوید: «من دلواپس خود هستم در آن زمانی که قلم را برای نوشتن در دست ندارم.» این مصراع از آن‌جهت یک تعبیر کلی و غیرملموس است که در چنین شرایط و وضعیتی، هر شاعری به‌جای دلواپس‌بودن می‌تواند دچارِ حالت‌های دیگری نیز شود. پس حرفِ مصراع اول در حد شعار باقی خواهند ماند؛ مگر این‌که شاعر در مصراع دوم آن را باورپذیرش کند؛ یعنی با تمهیدی بسترش را بگستراند. اما می‌بینیم که مصراع دوم در توجیه خودش هم لَنگ می‌زند و مثل ابیاتی است که دوستان به‌شوخی برای هم می‌فرستند که: «از کراماتِ شیخِ ما این است/ شیره را خورد و گفت شیرین است» یا «...برف را دید و گفت می‌بارد!». خب، «وقتی باران هم ببارد، طبعا ردِ پای همه پاک می‌شود!» این که دیگر گفتن ندارد! حال اگر این مصراع در توجیه مصراع اول می‌آمد، می‌شد آن را پذیرفت. اما می‌بینیم که این مصراع دوم بیت اول نمی‌تواند ارتباط و تناسبی با مصراع ماقبلِ خود برقرار کند. شاید با تلاش و زحمتِ فکریِ مخاطب، این ارتباط به نوعی، شاید از نوع توجیهی!، حاصل شود. اما مشارکت‌هایی ازاین‌دست از جانبِ مخاطبان، با آن مشارکتی که در خلق یک اثر هنری دخالت می‌کند فرق دارد. درواقع در چنین شرایطی، آن اثر هنری باید یک فراگیری داشته باشد تا ظرفیتِ پذیرشِ نگاهِ منِ مخاطب را نیز داشته باشد؛ نه این‌که از روی محدودیت نیازمندِ مشارکتِ مخاطب شده باشد.
ابیات دوم و سوم و چهارم شعر درست و دقیق بوده و ارتباط بین کلمات و دیگر اجزای این سه بیت حاصل است و ساختار هر بیت را تضمین کرده است و حتی تا حدی آن‌ها را از امتیازِ زیبایی هم برخوردار کرده است. اما با این‌همه، این سه بیت ساده و معمولی‌اند و تا حدی با احتیاط و دست‌به‌عصا ساخته شده‌اند. یعنی شور و شر و عصیانی در آن‌ها نیست. شاعر در این سه بیت خطر نمی‌کند، زیرا خود را به وادی‌های ناشناخته نینداخته، تا چیزهای دیگر و تازه‌ای را تجربه کند؛ به وادیِ تخیل‌های حیران‌کننده و تصویرهای متنوع و تُودرتُو؛ به کشف و شکارِ لحظه‌های هنری و شاعرانه. یعنی به سادگی و معمولی‌بودنِ خود اکتفا کرده است. درصورتی که همه‌ی شاعران بزرگ ما از مولانا و عطار و حافظ و خیام و حتی باباطاهری که به‌ظاهر ساده شعر می‌گوید، در هنرآفرینیِ خود خطر می‌کنند، عصیان می‌کنند. درواقع چنین می‌کنند که به کشف و اندیشه‌های کشف‌ناشده‌ی انسانی و شهودی برسند.
بیت پنجم شعر، شعاری است؛ زیرا می‌خواهد واقعیت را با یک آرزویِ کودکانه ماله بکشد. درصورتی که شعر واقعی از راهِ ایجادِ تقابل و تضاد و پارادوکس به‌معنای سوم دست پیدا می‌کند؛ نه این‌که علیه این واقعیت و آن واقعیت حرف بزند و تکذیبشان کند. واقعیت (هر واقعیتی) اگر قدرت و ضرورت و حتی گاه به‌نوعی اصالت نداشت، به‌وجود نمی‌آمد. واقعیت یا هر سه فاکتور را دارد یا حداقل یکی از آن‌ها را. طبعا همه‌ی واقعیت‌ها قابلِ دفاع نیستند، اما با شعار هم نمی‌شود تکانشان داد؛ مثلا با واژه‌ها و اشیا و موجوداتِ لطیف و کودکانه‌ی «بادبادک» و «چکاوک»، «موشک‌ها» را نفی‌شان کرده و یا نسخه‌شان را پیچید.
به‌گونه‌ای شعر نگوییم که مخاطب فکر کند قصد داریم با او شوخی کنیم.
در ارتباط با بیت پنجم باید اضافه کنم که بعد از این‌که «آسمان و فضا را به صفحه‌ی تمرینِ موشک‌ها تشبیه کردیم»، دیگر از روانی و سلاست به‌دور است که برای پرکردنِ وزنِ مصراع، «قطره‌های آب» را جایگزینِ واژه‌ی زیبای «باران» کنیم.
بیت ششم هم شعار است؛ اگرچه به‌جای «دوره» از «دور» استفاده می‌کردیم، می‌توانستیم پاسخِ غیرِشعاری و خوبی به خط‌کشی‌های آماری دهیم و تا حدی از شعاری‌بودنِ بیت بکاهیم.
مصراع دوم از بیت آخر هم بهترین و درخشان‌ترین مصراع شعر است. برای این‌که کلمات، ترکیب و نسبتِ کلمات با هم از ارتباطِ خوبی برخوردار است و آن را از تکرار و کلیشه دور کرده است و تازگی دارد. مهم‌تر این‌که این تازگی برساخته از تجربه‌ی شخصیِ شاعر است. شاید این مصراع تنها مصراعی است که شاعر در آن شجاعت به‌خرج داده و از محتاطانه‌شعرگفتن دست برداشته است.
درواقع ذاتِ شعر در تازگی و تجربه و عصیان است، این‌ها را از شعر خود نگیریم؛ وگرنه حرف‌هایی نظیر «...تا بشکفد هرجا گلِ امید»، تصویرهایی تکراری و کلیشه‌ای و گفته‌شده‌ای هستند که از فرط دیده و شنیده‌شدن، دیگر حتی از خاصیتِ تصویری خود نیز تهی شده و تبدیل به معنایی از نوعِ خشک و بی‌روحش شده‌اند.
دوبیتی و رباعی خانم کاظم‌زاده هم به‌پای شعر اولش نمی‌رسند و نسبت به آن ضعیف‌تر است و روانی و بلاغت و شیوایی ابیات خوبش را ندارند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.