رثا




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : پازل سوگ
هنوز مرگ به جان تو بسته است دخیل
ولی تو خستگی ات را نداده ای تحویل

به شوق شادی ما بچه هاست بعد پدر
دکان خنده ی خود را نکرده ای تعطیل

به شوق شادی ما از خودت گذشتی .. آه!
چه دستبند طلا و چه کاسه ای آجیل

برای شادی من هم شده بیا خانه
بمان و پازل سوگ مرا نکن تکمیل

همین که پا شدی از روی تخت پاشیدند
فرشته های خدا روی چادرت اکلیل

به خانه آمدم و کنج آشپزخانه
نشسته منتظر دست های تو زنبیل

تو نیستی که ببینی عجب شب سردی است
و بسته است غمی گوشه ی دلم قندیل

به غیر پنجره های اتاق و گلدان ها
به سوگ این سفر تو نشسته یک فامیل


عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل، غزلی ست ستایشگرانه و آن طور که دوست شاعر ما در یادداشت حاشیه ای شعر نوشته، در سوگ مادر سروده شده است. به دوست شاعرم تسلیت می گویم. شاعر در ضمن همان یادداشت، غزلش را قصیده گون نامیده و پرسیده که آیا در انتقال «حس» موفق بوده یا نه. بله، این غزل گرچه نه به اعتبار تعداد ابیاتش، اما به دو دلیل دیگر، به قصایدی که می شناسیم نزدیک شده. اول به خاطر همان سویه ی ستایش گرانه اش که ما را به یاد قصیده های آشنا می اندازد. و دوم به خاطر زبانش که در پیوند با موسیقی یی که مقفی (و نه مردف) بودنش رقم زده، نوعی فخامت را القا می کند. آن هم با اختتام بیت ها به قوافی یی با این موسیقی که نرم و سنگین کشیده می شود و فرود می آید. این اصلاً به آن معنی نیست که زبان این شعر، زبان کهن گرا و آرکاییکی ست. برعکس، این شعر را سرشار از کلمات نو و امروزی می بینیم؛ کلماتی دستچین شده از خلال همین زندگی معاصر که وقتی به عنوان عناصر مضمون ساز به کار گرفته شده اند، طبعاً مضامین تازه ای را هم با خود آورده اند. اگر بخواهم حرف آخر را همین اول بزنم، باید عرض کنم که با شعر خوب و نسبتاً کاملی رو به روییم که به قدر کافی دلنشین و دلچسب از آب درآمده؛ و اگر بخواهیم بهانه جو باشیم، تنها می توانیم به برخی ریزه کاری ها و جزئیات زبانی آن ایراد بگیریم. مثلاً حذف «اگر» در بیت دوم که پاشیدن رنگی از گفتار محاوره بر کلام (و نتیجتاً صمیمی تر کردن آن) را به بهای عدول از دستور زبان خریده است؛ باید بیت را برای بار دوم خواند تا «اگرِ» جاافتاده ی آن را بتوان با لحن ادا کرد؛ «... ما بچه هاست [اگر] بعد پدر...». یا مثلاً «آه» که در بیت سوم پذیرفتنی ست چون بار عاطفه را بالا برده و با اقتضای محتوا هم سازگار هست ولی نم توان قسم خورد که چفتِ چفت شده؛ به این دلیل ساده که چیز دیگری در بیت نیست که به واسطه ی نسبت لفظی یا معنایی، یا به واسطه ی سوابقی که ممکن است خواننده ی شعر از هرچه که به آه مربوط است در ذهن داشته باشد، جای پای آن را محکمِ محکم کرده باشد. به همین دلیل گرچه بی انصافی ست اگر آمدن آن را در بیت کاملاً بلااقتضا و پَرت بنامیم، ولی بو و شائبه ی «وزن پُرکنی» هم در حضورش به مشام می رسد. در همین بیت، بخشی از سخن حذف شده که البته حدس زدنی ست... ولی باید پذیرفت که مصراع دوم نتوانسته نقش نحوی و دستوری بهنجاری در جمله بندی بیت ایفا کند؛ کافی ست بیت را منثور کنیم تا نقصانش نمایان شود. این هایی که عرض می کنم البته مواردی ست که با نهایتِ عیب جویی به ذهن می رسند و بدان معنا نیست که شکل کنونی از پایه نادرست و بی ارزش است. تنها مقایسه ای ست با صورت آرمانی و بهترِ بیت. در همین بیت سوم، از آن جا که حُسن مقتضی شعر کلاسیک، قرینه بودن را مرجح می داند، طبیعی ست که شنیدن صرف دوگانه ی «دستبندِ طلا» و «کاسه ای آجیل» به اندازه ی «دستبند طلا و کاسه ی آجیل» یا «یک دستبند طلا» و «کاسه ای آجیل» گوش نواز به نظر نرسد. حرفم ناظر بر ترجیح نکره بودن یا معرفه بودن هردوی ارکان جمله است؛ دستبند و کاسه. از این که بگذریم، می توان تصور کرد که از خودگذشتگی مادر در ارتباط با دستبند طلا چه می تواند باشد؛ فروش آن برای خریدن چیزی برای بچه ها. نمونه ای از از خود گذشتگی. اما ماجرای کاسه ی آجیل چیست؟! ذهن خواننده به طور طبیعی دو رکن همپایه ی یک جمله را با یک چوب می راند و یک حکم را بر هر دو جاری می کند گر آن که پای لف و نشری در میان باشد. به همین دلیل، ناخواسته ابتدا به «فروختن کاسه ای آجیل» می رسیم که منطقی نیست... و در تقلای بعدی، حکم جایگزینی هم به ذهن نمی رسد. راستی کاسه ای آجیل را چطور می توان با از خود گذشتگی ربط داد؟ حداکثری ترین حدس، نخوردن آجیل توسط مادر است تا بچه ها آن را بخورند؛ با این حال، به نظرم این مثال اعلایی از از خود گذشتگی نمی تواند باشد و ایثار شاقی نیست که ارزش برجسته کردن را داشته بوده باشد. روشن است که قافیه ی آجیل قدری کار را برای شاعر در این بیت دشوار کرده است. نمونه ی دیگری از نزدیک شدن شاعر به نحو محاوره گونِ صمیمیت زا را در بیت چهارم می بینیم؛ شاعر «بیا خانه» را که در نهایت بی تکلفی گفتار است بر «به خانه بیا» ترجیح داده و الحق درست عمل کرده. دوست شاعر ما در حاشیه نوشته که بخشی از این شعر پیش از کوچ مادر سروده شده و بخشی بعد از آن. این بیت، پاگرد همن معناست. در سه بیت نخست، ممدوح حاضر است؛ هنوز خستگی اش را تحویلِ مرگ نداده و دکان خنده اش را برای بچه ها تعطیل نکرده است. از بیت چهارم، زمزمه های فقدان آغاز می شود. این موضوع البته به گمانم شعر را دوتکه و دوپاره نکرده است؛ درست است که چند بیت پایین تر آشکارا به «تو نیستی...» می رسیم، ولی این با حضور و حیات در ابیات قبلی تناقض نمی یابد و «او» را می توان در تمام طول شعر، «حاضرِ غایب» دانست. در بیت چهارم بودیم. کاش می شد به جای یکی از دو تا «شادی» در این بیت و بیت قبل، کلمه ی غیرتکراری دیگری به کار گرفته شود تا هم ایثار و شادی بخشی بیت سوم با بی پاسخ ماندنِ شادی جویی بیت چهارم نقض نشود و هم وجه واژگانی و معنوی شعر توسعه پیدا کند. نکته ی ظریف این بیت، نوعی خودستایی پنهان است؛ گویی شاعر گفته: حالا اگر به خاطر دیگران نه، لااقل به خاطر من! در بیت پنجم به نظرم چرایی و منطق «پا شدن از روی تخت» آن قدر روشن نیست که بتوان معنایی برایش تراشید. مستحضرید که در شعر، خواننده ناخودآگاه و ناخواسته بنا را بر مجاز می گذارد. برای همین با خود خواهد گفت: نه! بعید است که پا شدن از روی تخت، فقط همین پا شدنِ ساده باشد... مثلاً از حالت درازکش بلند شدن و ایستادن و دور شدن از تخت... پس باید دنبال معنی دیگری گشت. آیا این پا شدن «کوچ» است؟ در این صورت آیا «پا شدی از روی تخت» تعبیر مناسبی برای «رحلت» است؟ آیا بهبود است؟ مقصودم را متوجه می شوید؟ در بیت ششم به گمانم فعل ها تناسب کافی را ندارند؛ شکل طبیعی اش مثلاً باید چنن چیزی می بود: «آمدم و [دیدم که] نشسته». یا «آمده ام و... نشسته». شاید «به خانه آمده ام... کنج آشپزخانه» این مشکل را حل کند. خلاصه حالت ماضی آن و حالت مضارع این، همخوان نیست. در بیت یکی مانده به آخر، «و» آغاز مصراع دوم اشکالی ندارد اما از صمیمیت کاسته. می توان به جایش به «که» هم فکر کرد: «که ببینی عجب شب سردی ست / که [ببینی] غمی گوشه ی دلم قندیل بسته»؛ یعنی یک «ببینی» دیگر را قرینه ی معنوی بگیریم... پیشنهاد است فقط! با بهانه جوییِ شدید، می توان «این» را هم حشو پنداشت. در مجموع به نظرم بله این شعر توانسته شعر حسّی خوبی شود و این عاطفه در شرایطی که با آن زبان فخیم نما و واژه های نو (و حتی غیرفارسی) همنشین شده، مغتنم تر و ارجمندتر هم هست. و به نظرم غیر از «آنِ» جاری در شعر، تصاویر ملموس هم در این میان به داد عاطفه رسیده اند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
محمد هدايت زاده » سه شنبه 13 اسفند 1398
ممنونم آقای آسمان بزرگوار. مثل همیشه دقیق نوشتید. ان شاءالله ویرایش می کنم.
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 13 اسفند 1398
منتقد شعر
درود بر آقای هدایت‌زاده‌ی عزیزم. پیروز و رستگار باشی برادر جان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.