تازگی روایت، از تازگی تعابیر مهمتر است



عنوان مجموعه اشعار : روایت
عنوان شعر اول : رخت تنهایی
پوشاند بعد از رفتنِ مَردش، بر قامتش زن رخت تنهایی
پیوند زد نوشاخه هایش را، با ریشه های سخت تنهایی

وقت فروش حلقه ی دستش، فهمید نان و عشق هم وزنند
پرسید از بازاریان چند است، یک مَن "خیالت تخت تنهایی"؟

دیگر نه صبحی داشت شاهانه، نه شانه هایی سخت و مردانه
تنها کنار میز صبحانه، او مانده بود و بخت تنهایی!

جنگید چون سرباز بی شمشیر ، رقصید چون سردار بی تقصیر
در دامنش افتاد وقت صلح ، یک سرزمین با تخت تنهایی

تاج سرش شد چند گیره مو، سرخاب رویش سیلی از هر سو
تنها نشسته دست بر زانو، پرسید از خود وخت* تنهایی:

این عشق می ارزد به رسوایی؟
مجنون نباشد باز لیلایی؟
هی زن! حواست هست؟ این جایی؟
.
.
.
زن رفته بود از رختِ تنهایی


عنوان شعر دوم : نور ماه
پنجره باز بود و نور ماه در میان اتاق راه افتاد
رفت تا جای خالی بر تخت روی پیراهن سیاه افتاد

خیره شد توی چشم های مرد، گشت دور اتاق در پی زن
تا به قابی رسید که در آن عکس زن جای نور ماه افتاد

تکیه داده به دامن کوهی در غروب بدون اندوهی
مرد فریاد زد نپر روحی* و صداها به عمق چاه افتاد

زن شبیه پرنده بود، پرید بال هایش به آسمان نرسید
در میان شلوغی کوچه بی صدا در سکوت آه افتاد

نور زل زد به گوشه ی دیوار مرد پک زد عمیق بر سیگار
گفت دیدم که باد پاییزی بین موهای زن به راه افتاد ...



*روحی(مخفف نام زن : روح انگیز)

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : زهیر توکلی
بیت اول
بعد از رفتن مرد، رخت تنهایی بر قامت زن پوشانده می شود بالاجبار و خواه ناخواه؛ باید فعل «مجهول» به کار رود نه فعل معلوم ِ «پوشاند». تنهایی ِ بعد از طلاق، یک امر ناگزیر و ناچار است و خود به خود بر قامت زن و مرد (هر دو) پوشانده می شود. «نوشاخه های» یک زن، می تواند استعاره باشد از «بچه های او». از این «بچه ها» در بقیه شعر، هیچ خبری نیست. نکته ای دیگر؛ صحبت از این است که «نوشاخه هایش» را به «ریشه های سخت تنهایی، پیوند زد» اما شاخه های درخت، چه شاخه های کهن چه شاخه های نو، خواه ناخواه با ریشه پیوند دارد. پیوند زدن یا قلمه زدن عبارت است از پیوند شاخه ای از این درخت به شاخه ای از یک درخت دیگر نه ریشه آن. به عبارت دیگر اگر مقصود شاعر از «نوشاخه هایش» افکار و عواطف و خیالاتش در زندگی ِ بعد از طلاق باشد، باز هم پیوند زدن آنها با ریشه های سخت تنهایی غیرمنطقی است چون قلمه زدن، بین شاخه یک درخت با شاخه یک درخت دیگر است. نکته دیگر؛ اگر تنهایی را درختی در نظر بگیریم، آیا ریشه های درخت تنهایی، ریشه¬هایی سخت است؟ ریشه سخت یعنی ریشه درخت کهنسال که قطور و ستبر شده و تا اعماق خاک، راه کشیده است. آیا مقصود شاعر این است که تنهایی این زن بعد از طلاق، از قبل هم بوده است و این تنهایی یک تنهایی کهنه است و این زن، در همان زمان تاهلش هم تنها بوده؟ اگر هم چنین منظوری در نظر شاعر بوده باشد، اصلا در شعر پرورده نشده است و صرفاً قافیه «سخت» باعث شده که شاعر به «ریشه» چنگ بزند. البته این که بر اساس قافیه، مضمون بسازیم، فی نفسه بد نیست به شرط آن که قبلش یا بعدش، شاعر سرنخی را که قافیه به دستش داده، دنبال کند.

بیت دوم
«خیالت تخت!» وقتی به کار می رود که کسی نگران باشد و بخواهیم از او رفع نگرانی کنیم و به عبارت دیگر، «خیالت تخت!» یعنی «اصلا نگران نباش!». حالا اگر بعد از «خیالت تخت!» بخواهیم چیزی در تکمیلش بگوییم، باید چیزی باشد که به مخاطب، توضیح بدهد که چرا باید خیالش تخت باشد؛ مثلا مخاطب ما نگران است که نکند به سر ِ قرار نرسد و ما می گوییم: «خیالت تخت! از این جا تا مقصد، یک ربع بیشتر راه نیست». پس بعد از «خیالت تخت!»، نقطه نگرانی مخاطب را باید هدف بگیریم؛ در نتیجه، «خیالت تخت! تنهایی» معنی اش این است که مخاطب ما از بابت تنهایی اش و در واقع، از دست رفتن ِ تنهایی اش نگران است و ما داریم به او دلداری می دهیم که «اصلا نگران نباش! تو تنهایی و به تنهایی ات آسیبی نمی رسد». خب! کار برعکس است؛ این زن که از شوهرش جدا شده، از بابت تنها ماندنش نگران است و باید به او گفت: «خیالت تخت! تنها نمی مانی» یا باید گفت: «خیالت تخت! تنهایی آن قدرها هم خطرناک و آزارنده نیست»؛ نه این که به او بگوییم: «خیالت تخت! تنهایی». ممکن است شاعر مقصودش یک طعنه بوده باشد و «خیالت تخت! تنهایی» را از باب طعنه این گونه اراده کرده باشد: «شک نکن که تو از این به بعد تنهایی/ امید بیهوده نبند: تو دیگر تنهایی». اگر بخواهیم معنی کنایی رایجی که بلافاصله به ذهن شنونده متبادر می شود، با معنی دیگری جابجا کنیم، نیاز به قرینه داریم. معنی کنایی رایج «خیالت تخت!» این است: «اصلا نگران نباش!». اگر از «خیالت تخت!» اراده کنیم: « اصلا امید نبند!»، قرینه اش در این بیت، کجاست؟ اگر مثلا این زن «پس از فروش حلقه دستش» به خودش بگوید: «خیالت تخت! تنهایی»، آن وقت، این معنی دوم ِ مجازی قابل فهم است: «دیگر واقعا باورت بشود که تنهایی» یا اگر این زن، در یک و دو با خودش باشد که «آیا حلقه دستم را بفروشم یا نفروشم؟» و بعد در ادامه، قصه به نحوی پیش برود که او ببیند مجبور است بفروشد و به خودش بگوید: «خیالت تخت! تنهایی»، باز هم قابل فهم است که دیگر مقصود از «خیالت تخت! تنهایی» این است که «بیخودی دست و پا نزن و بپذیر که تنهایی» اما در این شکل فعلی بیت، قرینه ای وجود ندارد به خصوص این که قبلش یک پیچ دیگر هم بر سر راه قرار داده ایم و آن، استفاده از واحد شمارش است در موردی غیر از حالت معمولش؛ «یک من» برای چیزهایی به کار می رود که بشود آنها را وزن کرد. آیا عبارت دوجمله ای ِ «خیالت تخت! تنهایی»، قابل توزین است؟ خیر! حتی اگر می گفتیم: یک من «خیالت تخت!»، می شد آن را این گونه معنی کرد: یک من امید دادن/یک من دلداری دادن؛ و اتفاقاً یک زنی که از شوهرش جدا شده است و از تنهایی و عواقب آن می ترسد، نیاز دارد که دلداریش بدهند اما مشکل این است که داریم: یک من «خیالت تخت! تنهایی». احتمالاً شاعر ما مقصودش همین بوده: « پرسید از بازاریان: یک من «خیالت تخت!» چند است؟» ولی ردیف را مجبور بوده که بیاورد. می بینیم که باز هم شاعر در زورآزمایی با قافیه و ردیف، باخته است. البته فراموش نکنیم که در این بیت هم مثل بیت بعدی، خیز شاعر خیلی خیز خوبی بوده است زیرا مصرع اول واقعا زیباست.

بیت سوم
مصرع اول، قشنگ است. بازی با «شاهانه + شانه» و قافیه های داخلی در انتهای هر لخت از چهار لخت شعر(مستفعلن مستفعلن فعلن)، موسیقی زیبایی فراهم کرده است. اجزای روایت هم منسجمند: صبح و صبحانه و آغاز یک روز جدید تحت حمایت یک مرد قابل اتکا که همه، چشم انداز قبل از طلاق است و حالا تصویر زن را داریم که پشت میز صبحانه نشسته است و او مانده با ... با چی؟ با «بخت تنهایی». بخت تنهایی یعنی چه؟ اگر بگوییم : او مانده بود و تنهایی، باز هم یک چیزی بود ولی «او مانده بود و بخت تنهایی» واقعا جواب نمی دهد. شاعر مجبور بوده که کلمه ای بیاورد که با «رخت، درخت، سخت، ...» همقافیه باشد و همین، کار را خراب کرده است. از طرف دیگر، توصیفی که از شوهر جدا شده این زن در این بیت، ارایه می شود، با بقیه ابیات در تناقض است. در این بیت، «صبح شاهانه»ای که زن پس از طلاق، دیگر از دستش داده است و «شانه هایی سخت و مردانه» که باز هم از دست رفته است، نشان از یک زندگی شاد و خوشبخت دارد اما در بیت بعد، سخن از جنگ است: «جنگید چون سرباز بی شمشیر». این تناقض در روایت است.

بیت چهارم
در مصرع اول، «جنگید چون سرباز بی شمشیر» قشنگ است و علاوه بر آن، تشبیهی است که موقعیت قهرمان این قصه را به خوبی جا می اندازد: او در اختلاف با شوهرش و سرانجام جدایی از او، مثل سربازی بود که مجبور است بجنگد اما شمشیر ندارد؛ امّا جمله بعد چه؟ «رقصید چون سردار بی تقصیر» یعنی چه؟ مگر یک سردار می¬رقصد؟ (حالا چه مقصر باشد چه نباشد). مصرع دوم زیباست: «در دامنش افتاد وقت صلح یک سرزمین با تخت تنهایی»؛ خلاصه مفهوم مصرع این است که : هیچ به چنگش آمد؛ پس جا دارد که خلاصه مفهوم مصرع اول هم این باشد: «خیلی باشکوه جنگید اما هیچ به چنگش آمد» اما مصرع اول از همان نخست، قضیه را لو داده است.
بیت چهارم و پنجم
از این بیت به بعد خط روایت عوض می شود و شاعر مجموعا در دو بیت آخر خوب از پس این کار برآمده است از این نظر که غیرمستقیم به ما می فهماند که این زن ِ تنها، دوباره عاشق مردی شده است و دیگر از رخت تنهایی به در آمده است و این بیان غیرمستقیم و فشرده، به نسبت بیان مستقیم بیت های اول که عهده دار گزارش طلاق و وضع بد پس از طلاق بودند، هنری تر است؛ فقط اگر من باشم، تک گویی زن را در بیت آخر یک مقدار گسترش می دهم ولو در حد یک بیت دیگر؛ چون تمام نقطه ثقل روایت در همین جاست که پس از بیان همه سختی های زندگی قبل از طلاق و بعد از طلاق در ابیات گذشته، زن با خودش حرف بزند و مخاطرات یک رابطه عشقی جدید را پیش خودش تصور کند و دست آخر بگوید: زدیم بر صف رندان و هرچه باداباد! تنها در این صورت است که طرح روایی این شعر، از بیان یک مشت کلیشه درباره زن مطلقه نجات پیدا می کند. مساله، زیبا بودن مصاریع یا ابیات نیست، مساله این است که روایتی که یک شعر روایی عهده دار آن شده است، خودش به خودی خود تازه و هنجارشکن باشد نه کلیشه ای و بیان مکررات.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.