نقش کلمه و قافیه را نمی‌توان نادیده گرفت!




عنوان مجموعه اشعار : "عشق منی"
شاعر : دلشکیب رضایی


عنوان شعر اول : عشق منی
.
خلق شد عشق و آمیخته شد با محنی
کار دل هم شده یا سوختن و ساختنی
.
درد دارد که بسوزی و لبی تر نکنی
و نباشد کسی از مهر به جز خویشتنی
.
زخم ها مانده به جان عاقبتم شیرین نیست
وقتی از عشق و وفا نیست کسی کوهکنی
.
آه اندوه درون نفسم شعله ور است
جمع تنهایی من حتی در انجمنی
.
خواستم نوش کنم زهر که از هوش روم
رخت بربندم از این زندگی دون و دنی
.
سالها رفت و من آلوده ی بودن شده ام
وصل می خواهم اگر مرگ شود پادتنی
.
تو درون من دیوانه برون می ریزی
و مزین شده ام من به چنین داشتنی
.
در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بمان
تو که از روز ازل تا به ابد عشق منی...
.
"دلشکیب"

عنوان شعر دوم : هر شب
بغضی ست نشسته در گلویم هر شب
رخسار تو هست روبرویم هر شب

در آینه نقشی از خودم پیدا نیست
باید که تو را در آن بجویم هر شب

دلشکیب

عنوان شعر سوم : لعنتی
رقصی وسط مدرن و سنّتی ام
من ساده و بی تکلّف و پاپتی ام

هر چند که رسم عاشقی می دانم
یک دختر لب گَزیده ی لعنتی ام !

دلشکیب
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
مفهومِ رباعی اول، ریشه در این مفهومِ فراگیرِ عرفانی دارد که: «من نیستم، من نیست هستم، از بس تو در من هستی، از بس تو در من هست شده‌ای.»
دامنه‌ی این نگاه و معرفتِ عرفانی به‌طور حقیقی، شعر قدیم تا شعر امروز را فراگرفته است و حتی در بسیاری از شعرهای عاشقانه‌ی مجازی نیز رسوخ کرده است؛ عشقی که از منظر بعضی از عرفای ما، خود منظر و جلوه‌‌ای از عشق حقیقی است. اگرچه نگاه‌های عرفانیِ امروزینِ ازاین‌دست، اغلب مصنوعی و کلیشه‌ای هستند؛ چرا که تنها مفهوم عرفانی آن را فهمیده و درواقع سوادش را پیدا کرده‌اند و بازگویش می‌کنند و تجربه‌ای شخصی از این مفهوم عرفانی ندارند، که اگر داشتند، آن را در فضا و زبان امروزی و تصویری تازه و تخیلی بکر که خاص هنر و هنرمندی خودشان است بازسرایی می‌کردند.
شعر خانم رضایی هم از این دست است، با این تفاوت که تلفیق عاشقانه‌ ـ عارفانه‌ی آن که با «بغضِ درگلونشسته» ملموس می‌شود و «پیداییِ نقشِ معشوق در آیینه»، این رباعی را از گهنگی صددرصدی نجات داده و تازگیِ اندکی به آن بخشیده است.
حال ببینیم این مفهوم عرفانی در شعر یک شاعر نوگرا، حتی با بکارگیریِ همان کلمات عرفانی و مقدسی که کم‌وبیش در این‌گونه مفهاهیم آمده است، چه شکل و صورتی دارد:
«در سرم/ بیابان‌های تو/ در دلم/ دریاهای تو/ حیرانم/ حیران!/ چنان که نمی‌دانم/ آسمان را کجا جا دهم/ یا شیطان را از کجایِ جا برانم/ که این جا / جا نیست/ از بس که تویی/ از بس که من نیستم.»*
در رباعی دوم باید کلمه‌ی «مدرن» را هنگام‌خواندن بِکِشیم تا وزن درست دربیاید. اما در کل، بهتر است این رباعی از دفتر شاعر حذف شود که کلمات در آن، به‌جای این‌که یکدیگر را جذب کنند، در حال فرار از هم‌اند.
درباره‌ی غزل خانم رضایی باید گفت: بیرون‌کشیدن کلماتِ منسوخ‌شده‌ای که خاکِ قرون بر سرشان نشسته و حتی بی‌هیچ تمهیدی تازه نمی‌شوند، طبعا بی‌تاثیرند. مگر کلماتی نظیر «محنت» و «رنج» به‌لحاظ معنایی و موسیقایی و کاربرد چه کم دارند که بخواهیم از کلماتی نظیر «محن»mehan استفاده کنیم؟! آن‌هم در مصراع اول از بیت اولِ غزل که مطلعِ آن است؛ مطلعی که باید بهترین‌بیت غزل باشد. درواقع شاعر با این کار نه تنها از امتیازهای شعرش می‌کاهد، بلکه در همان ابتدا بر ذوق و میل مخاطب تاثیر منفی می‌گذارد.
نکته‌ی دوم، استفاده‌ی شاعر از کلماتی به‌عنوان قافیه است که ‌به‌ظاهر قافیه‌اند؛ مثل «ساختن»، «خویشتن» و «داشتن» که ریشه‌‌هاشان «ساخت» و «خویش» و «داشت» است.
استفاده از کلماتی چون «پادتن»، آن‌هم در مقام قافیه، بسیار عمل اشتباهی است؛ شان لغوی ندارد. «پادتن» مثل «پادزهر» حتی در لغت‌نامه‌های جدید نیامده؛ شاید در کتاب‌های قدیمی آمده یا ساخته‌ی خانم رضایی باشد که در هر دو صورت، استفاده از آن جالب نیست؛ چرا که ترکیب جالبی ندارد و کلام را از روانی می‌اندازد. حتی تلفظش به تنهایی، آدم را دچار لکنی می‌کند و در دهان خوب نمی‌چرخد. درواقع نزدیکیِ حرفِ «د» به حرفِ «ت» سبب این لکنت می‌شود.
بنابراین، مشکلِ داشتنِ 4 قافیه از 9 قافیه برای یک غزل اصلا فاکتور خوبی نیست. آن‌هم باتوجه به این‌که قافیه در شعر کلاسیک، به‌ویژه غزل از ضرورت و اهمیت خاصی برخوردار است. یعنی تاثیرگذاریِ آن فوق‌العاده است. حتی نیمایوشیج قافیه را در شعر نو(شعر نیمایی) زنگِ مطلب دانسته است؛ یعنی در شعر نو نیمایی، وقتی قرار است جایی مطلب عوض شود، قافیه با آمدنش آن را اعلام می‌کند.
«و نباشد کسی از مهر» ترکیب ضعیفی است و همین‌طور دنباله‌ی آن «به‌جز خویشتنی»، و در کل، خودِ این مصراع؛ خاصه وقتی به‌جای «خویشتن»، از «خویشتنی» استفاده می‌شود، که در این صورت، جمله از ضعف به غلط می‌افتد. یعنی ادبا و اهلِ دستور و حتی ذهنِ سلیمِ مردم عادی هم جملاتی ازاین‌دست را در گفتار و نوشتار معمولی دچار کسری و کوتاهی و ضعف می‌داند، چه برسد به این که از این دست جملات در شعر استفاده شود. شاید اگر شاعر می‌گفت: «کسی از جنسِ مهر»، کلمه‌ی «جنس» به آن جان می‌داد.
«عشق و وفا» هم در مصراع دوم از بیت سوم صرفا برای پرکردن مصراع آمده‌اند. اگرچه معنای نادرستی ندارند، اما کلیشه‌ای و تکراری‌اند و آن را دامن می‌زنند.
در مصراع دوم از بیت چهارم «آهِ اندوه می‌تواند شعله‌ور باشد»، اما «آهِ اندوهِ درونِ نفس شعله‌ور باشد» اگر غلط و بی‌معنا نباشد(که هست، زیرا درون و نفس یک معنا دارند، بنابراین حشو و زاید هستند)، ترکیبش عاری از ذوق شاعرانه است.
«و» در مصراع دوم از بیت هفتم هم غلط است و به‌جایش می‌توان «که» گذاشت.
حرف آخر این‌که، یک: خانم رضایی باید خود را به زبان و بیان امروز مسلح کند؛ به این دلیل ساده که او فرزند این دوران است، پس باید به زبان دوران خود سخن بگوید.
دو: بی‌انصافی است اگر با این‌همه اشکالی که از کارهای خانم رضایی گرفته شد، حداقل به ابیات و مصراع‌های روان و سلیس و جاافتاده‌ی غزلش اشاره‌ای نکرد. ای‌کاش همه‌ی ابیات و مصراع‌های غزل او حداقل چنین بودند:
ـ مصراع اول در بیت دوم.
ـ مصراع اول در بیت سوم.
ـ مصراع دوم در بیت چهارم.
ـ بیت پنجم.
ـ مصراع اول در بیت ششم.
ـ بیت هشتم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مجموعه‌شعر دلشوره‌های من و خاک کاغذی/ تهران/ انتشارات داستان‌سرا 1385

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.