سعی و تلاش‌های بیهوده




عنوان مجموعه اشعار : زمستان
شاعر : سید شهریار موسوی


عنوان شعر اول : زمستان
ای خواب در زمستان، برف است زیر بوران!
خرگوشیت رها کن انسان، مباش حیوان..

هر چادران ابری مانع ز گرم گشتن
از پشت کوهِ پنبه دیگ زر است جوشان

گرگ جهان شمولی مشغول، با شغال است
گویا که در دریدن، بستند عقدِ پیمان

سبزه چمن رخی را دیگر ندید چشمی..
آن دانه نيز گشته در زیر خاک پنهان

صبر است ای برادر حلّال هر مصیبت
شمس بهار آید آخر، پس از زمستان..

عنوان شعر دوم : جنگ شهوت پیشگان
از خانهء عشق دلم بیرون شدم بی خانه ام
خونفام دُردی نابم و افسوس بی پیمانه ام

این قلبِ عاشقعشق را کی طاقت دوری ز عشق؟!
زلفِ پُری هستم که حیف الحال دور از شانه ام!

یوسفخَری از حسن او عشق، ولی حسنش بلاست
این یوسف بدحسن را خواهم که شد دُردانه ام

از چنگ ظالمفعل ها چنگال، در دل گشته ام
گویا دگر با دلخوشی عمری است که بیگانه ام

بیتِ غزل افشان کند موی غم غمخوار را
از مویه های بیوه ام گویا که غماَفشانه ام

باری ز غم بر روی من، باری، چنین تقدیرم است
تا هُرمِ دم دارد دهن حمّالِ کوهِ شانه ام

یأجوج ها مأجوجوار از عشق بالا میروند
در جنگ شهوت پیشگان چنگیزگون جانانه ام..

عنوان شعر سوم : شبیخون
مانده قعر نای من، سنگی ز کوه خلق تو!
از دَمِ کوهِ دنای این بدونِ نا مرو..!

خواب را هم جبههء کابوس کردی از قضا
دهشتم آرد شبیخون از قفا و از جلو!

گرم نار کار پرآزار تو هستم، چه باک؟!
پخته میگردد در آغوش تنورش نان جو!

در غم دوری تو، در فالم آمد غم مخور..!
حافظا غم خورده ما را بعد هنگام درو!

حال خوش، از ما فراری گشته هرآن و مکان..
کی بلال ما بگردد این غزال تیز رو..؟!
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
سیدشهریار سخت شعر می‌گوید؛ آنقدر سخت که از سختی، از آن‌طرفِ بامِ شعر می‌افتد. شاید این سخت‌گویی از آن‌جا آمده باشد که شخص می‌خواهد بهتر، باتخیل، تصویری و پرمعنا شعر بگوید. یعنی در این راه سعی و تلاش می‌کند. در صورتی که شعرگفتن با سعی و تلاش حاصل نمی‌شود. یعنی هنگامِ گفتنِ شعر، آن لحظه‌ای که شاعر در حالِ سرودن است، سعی و تلاشی آنچنانی صورت نمی‌گیرد. درواقع این سعی و تلاش و کوشش به قبل از سرودن و به لحظاتِ غیر از لحظاتِ سرودن برمی‌گردد و به آن زمان‌ها مربوط می‌شود. یعنی شاعر برای تقویت و قدرتِ شاعریِ خود باید سعی کند کتاب‌های خوب و ارزشمند پیدا کند؛ کتاب‌های متنوع بخواند؛ از کتاب‌های شعر دیروز و امروز گرفته، تا متون منظوم و منثور ادب فارسی با گرایش‌های دینی و عرفانی و غیره؛ همچنین داستان‌های کوتاه مدرن و رمان‌های کلاسیک بخواند و... و نیز با شاعران باتجربه و بزرگ‌تر از خودش نشست و برخاست داشته باشد و از آنان مشورت بگیرد؛ یا در تنهاییِ خود به شعر و هنر و جهانِ هستی بیندیشد. علاوه بر این‌ها، خوب است شاعران تازه‌کار از تجربه‌های شخصی خود غافل نباشند و آن‌ها را دستِ‌کم نگیرند و در بیان آن‌ها ظرافت به‌خرج داده و جایی آن‌ها را یادداشت کنند. آن‌وقت مجموعه‌ی این تلاش‌ها و کوشش‌ها که برای یادگیری و درکشان زحمت کشیده شده، به‌مرور در ضمیرِ ناخودآگاهِ آدم جای می‌گیرند و در موقعِ مُقتضی خود به‌شکلِ مستقیم و به‌صورت‌های غیرمستقیم در شعرها بروز می‌کنند و به آن‌ها عمیق، گستره، رنگارنگی، جذابیت و زیبایی می‌بخشند.
هیچ‌یک از ابیات و حتی مصراع‌های نوشته‌ی اولِ سیدشهریار که نامش «زمستان» است، به مرحله‌ی شعریت نزدیک نشده‌اند. حتی این مصراع‌ها هیچ‌کدامشان روان هم نیستند که بتوان از آن‌ها مثالی آورد، تا سید را متوجه موضوع کرد. حتی این مصراع‌ها و ابیات دارای غلط‌های فاحشی هم هستند؛ مثل «عقدِ پیمان» در بیت سوم که هر دو یک معنا دارند. شاید تنها مصراعی که می‌توان از آن معنایی حاصل کرد، مصراع دوم از بیت اول است؛ اگرچه مصراع روانی نیست و در صراحتِ معنایش توهینی به انسان نهفته است. انگار گوینده خود در چه جایگاه و مرتبه‌ای قرار گرفته که در حال نهی‌کردن مردم است. پیامبران هم از جانب خدا نهی می‌کنند، نه از جانب خودشان!
مصراع دوم از بیت چهارم و مصراع اول از بیت پنجم هم به‌گونه‌ای بیان شده که می‌توان به‌منظور گوینده‌اش پی برد. اگرچه هر دو یک‌مُشت حرفِ معمولی بوده و ربطی به شعر ندارند.
در نوشته‌ی دوم(جنگ شهوت‌پیشگان) باز با همان مشکل قبلی روبه‌رو هستیم؛ اگرچه گوینده با حذفِ «دلم» در مصراع اول از بیت اول می‌تواند یک سطرِ سالم ارائه دهد؛ اگرچه با این حذف وزن مصراع می‌شکند. من به‌لحاظ این‌که «دلم» حشو و زاید است گفتم؛ گوینده برود کلمه‌ا‌ی پیدا کند که هم مناسب باشد و هم وزنش را پر کند. درواقع همین اضافی و حشو و زاید بودنِ «دلم»، مصراع را از روان‌بودن انداخته است. یعنی «عشقِ دلم» بی‌معناست؛ چرا که حرفِ اضافی است؛ چون‌که عشق مالِ دل است و دل هم از آنِ عشق؛ دیگر گفتن ندارد.
مصراع دوم از بیت اول هم بی‌معناست و بدتر این‌که در هر بیتی، مصراع‌ها در تکمیل هم که هیچ، حتی به‌دنبال هم نمی‌آیند که حداقل به‌لحاظ معنایی همدیگر را کامل کنند.
مصراع اول از بیت دوم اگرچه بی‌معنا نیست، اما به شعر هم نمی‌رسد و مصراع دومش هم که کلا پرت و پلاست.
شاید تنها حُسنِ سیدشهریار در این است که وزن را خوب می‌شناسد و حتی کوچک‌ترین مشکلی در این زمینه ندارد؛ هرچند به ندرت از وزن بیرون می‌رود؛ مثلا در مصراع اول از بیت سوم.
سیدشهریار خیلی سعی می‌کند با دو کلمه ترکیبی تازه و انجام‌نشده بسازد، اما متاسفانه ذوق و ظرافت این کار را ندارد. زیرا ترکیبات اغلب زُمخت و نازیبا هستند و گاه ایجاد تنافر می‌کنند؛ درصورتی که این ترکیب‌ها باید درست برعکس عمل کنند. گاه حتی این ترکیب‌سازی‌ها غلط است؛ مثل ترکیب «ظالم‌فعل» که چسبیده به هم نوشته شده است(ظالمفعل)؛ چرا که «ظالم»، فعل و عملش در خودش موجود است و دیگر اضافه‌کردنِ «فعل» در کل غلط است.
دیگر ابیات نوشته‌ی دوم هم کم‌وبیش دچار مشکلات و مصائبی است که آقاسید بر سرشان آورده است. اما با این‌همه اشکال و نادرستی و ناراستی که در کارهای ارسالی سیدشهریار هست، به دو بیت از کار و نوشته‌ی سومش(شبیخون) می‌توان امیدوار بود؛ یعنی ابیات دوم و سوم. اگر آقاسید این دو بیت را به‌عنوان الگوی ابتداییِ کارِ خود قرار دهد و از مصنوعی‌گفتن با ظاهری پیچیده پرهیز کند، شاید بتوان به او امیدوار بود. البته این امر را آینده روشن خواهد کرد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
سید شهریار موسوی » یکشنبه 11 اسفند 1398
است که از اختیارات شاعری مانند مصراع مشهور حافظ،گر تو نمیپسندی..و سکته ای که حاصل شده در سرایشم از نظر بلاغی برای تکیه بر واژه مد نظر شاعر است که مراد من واژهء عشق بود که بخوبی از پسش برآمدم. اما ترکیبات ابداعی این سراینده، اول که زیبایی بحثی سلیقه ایست و تعریفی ارائه شود تا بتوان بدان سنجید فی المثل حافظ از ترکیب خرمن ماه استفاده نموده!در پایان این منتقد را به مطالعهء متون شعر و تحقیقی آن دعوت میکنم و ایضا به نگفتن کلام بدون علم
سید شهریار موسوی » یکشنبه 11 اسفند 1398
از معانی عقد بستن است و در اینجا مراد بستن پیمان است/اما عشق دلم فی المثل حافظ سروده دلم ز صومعه بگرفت و..آیا چون گرفتن مال دل است نباید اینگونه میگفت؟ یا عراقی سروده:چشم سر اغیار ببستند ز غیرت..خب چشم مال سر است و آیا این ها حشو؟/مصراع دوم در تبیین مصراع اول است و میگوید مانند شراب سرخی هستم که از پیمانه که خانه ام باشد دورم..آرایهء مماثله گویندش/مصراع دوم گوید که مانند مویی هستم که از شانه دور است کنایه از آشفتگی و نابسامانی باز هم آرایهء مماثله است/اما اشکال وزنی! آن تغییر مستفعلن به مفتعلن

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.