بلاجواب




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه ها
شاعر : کورده وان فرجی


عنوان شعر اول : لبخند
میان سینه‌ات زخمی به پهنای جهان داری
و باید درد را از دیده‌ی مردم نهان داری

نگاهت گرچه رنجیده‌ست از بیداد تاریکی
درون چشم‌هایت برق خورشیدی جوان داری

تو می‌خندی به یکباره زمستان رخت می‌بندد
که لب‌هایی به رنگ سرخ ناب ارغوان داری

شکوفا می‌شود وقتی گل لبخند بر رویت
چو یاس زرد از آغاز فروردین نشان داری

جهانم غرق موسیقی لبخند تو می‌گردد
که گویی بر لبانت هُرم آهنگ بنان داری

چه حالی بهتر از این شاعرِ دلتنگ را وقتی
غزل‌های حزینش را تو گاهی بر زبان داری

پرستوی به هجران مبتلا ، غمگینِ زیبایم
درون سینه‌ی من آشیان نه ، آسمان داری

از آغاز جهان من شاعر چشمان تو بودم!!
تو این دیوانه‌ شاعر را از عهد باستان داری!!

میان شمع و پروانه ندارد "دیر" مفهومی !!
برای آمدن تا روز مرگِ من زمان داری!

کورده‌وان فرجی ۱۳۹۸/۱۲/۱۴


عنوان شعر دوم : تار مویت

تار مویی از تو جامانده‌ست بر پیراهنم
برگ سبزی از بهاران در خزان خرمنم

یادگاری از هم‌آغوشی مرغان اَسیر
آیه‌ای از سوره‌ی شیدایی و دل بستنم

آمدی من محو لبخند و نگاه ناب تو
عشق جاری جای خون در شاهرگهای تنم

در نگاهم درد را خواندی ، نگاهت خیس شد
چشم بستی و نهادی سر به روی دامنم

دیده بگشا ای شکوه جاودان نام عشق
دیده بگشا کهکشان اختران روشنم

سرزمین من میان بازوان گرم توست
بی تو در خاک وطن آواره‌ای بی میهنم

آسمان پرورده‌ ، زیبا ، همنشین ابرها
من گرفتار قفس با میله‌های آهنم

می‌رسد تا عطر مویت لابه‌لای هر نسیم
روز و شب میخانه باشد قبله‌گاه و مسکنم

لای دفتر می‌گذارم یادگارِ ناب عشق
تار مویی را که جا مانده‌ست بر پیراهنم .

کورده‌وان فرجی ۱۳۹۷/۰۷/۲۶


عنوان شعر سوم : --
--
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل. غزل نخست غزلی ست غنایی و توصیفی. غنایی به این اعتبار که عاطفه محور است و ظواهر بیرونی را به نوعی وسیله ی انعکاس احوال درونی (من و تو) ساخته است. و توصیفی به اعتبار وصف هایی که از «تو» در شعر می بینیم؛ وصف هایی که به ویژه حول محور لب و دهان طرف خطاب بیان شده اند. غزل، غزل سالم و دلچسبی ست با زبان روان و بیان صمیمانه. این ها ویژگی های دیریاب و مهمی هستند که ضمانت اولیه ی توفیق هر شعری را فراهم می کنند. تنها دو نکته ی اصلی در نقد این شعر خوب به ذهن می رسد؛ ابتدا شکل نگرفتن دنباله ی برخی ادعاها و در نتیجه نقصان یافتن ساختار مفهومی و محتوایی شعر (تا حدودی). و سپس مراعات نشدن برخی تناسبات واژگانی. این غزل دارد با شخص ناشناسی حرف می زند. با خواندن دو بیت اول، گمان می کنیم که شاعر دارد با خودش تخاطب می کند؛ از درد و زخمی که طبیعتاً باید پنهان تلقی شود و بر «نهان» بودنش هم تصریح شده، سخن می گوید و در نگاه نخست چنین به نظر می رسد که این «علمِ حضوری» به درد و زخم سینه باید راجع به احوال فردی خود شاعر باشد. در ادامه با شدت یافتن توصیفات مثبت، در می یابیم که منظور شخص دیگری ست. این گمان در بیت پنجم دیگر قطعیت می یابد؛ «جهانم غرق موسیقی لبخند تو...». و در ادامه، با دیدن تصویر زمزمه شدن شعر شاعر بر زبان طرف خطاب، و آشیان داشتن آن پرستوی به هجران مبتلا در سینه ی شاعر، و این معنا که «از آغاز جهان من شاعر چشمان تو بودم»، ظن عاشقانه بودن شعر تقویت و بلکه مسجل می شود. حالا با این تفصیلات، مقصود از دنباله نیافتن برخی ادعاها چه بود؟ ببینید؛ هر عنصر معنایی در شعر باید توسط ارکان دیگر تأیید شود تا فقط در حد ادعا و گزاره ای منفرد باقی نمانده باشد. شدت همبستگی همین قبیل تأییدگری هاست که نهایتاً فرم منسجمی به یک شعر می بخشد. این ضرورت، وقتی که آن معنای ادعایی در مطلع شعر مطرح شده باشد، ضرورت و اهمیت بیشتری هم پیدا می کند. بیت آغاز شعر (هر شعری) از دو جهت اهمیت دارد. اولاً از این باب که باید بتواند برانگیزاننده و ترغیب کننده ی خواننده به ادامه دادن همراهی با شعر و ورود به صحن و سرای خانه ی شعر شود. و ثانیاً از این بابت که معمولاً باید مهم ترین عزیمت گاهی را که منطقاً به نقطه ی مرکزی مضمون اصلی شعر خواهد رسید برای شروع سخن انتخاب کرده باشد... یا اصلاً سراغ اصل مطلب و کلیدی ترین معنای کلّی شعر رفته باشد و خواننده را یکباره با معنای محوری و مرکزی شعر رو به رو کرده باشد؛ معنایی که ابیات سپسین به یاری تأیید آن بیایند. بیت اول این غزل از درد و زخم وسیعی در سینه ی طرف خطاب سخن می گوید (آن را ادعا می کند) که تا پایان شعر دیگر نه تأییدی بر آن می یابیم و نه هم جهتی یی با آن و نه کمترین و کوچک ترین تلاشی برای اثبات و موجه کردن خود آن یا عوامل و علل منجر بدان و نتایجش. به همین ترتیب، تا آخر شعر نمی فهمیم که او چرا «باید» دردش را از دیده ی مردم نهان بدارد. همین ابهام و سؤال در مورد چرایی و چگونگی «رنجیدگی طرف از بیداد تاریکی» هم تا پایان شعر ادامه می یابد. یا بهتر است بگوییم منقطع می شود و ادامه نمی یابد! مخصوصاً وقتی که در ادامه ی شعر حرف از غلبه ی طرف بر بیداد تاریکی و زمستان و... است، دیگر نمی توان فهمید و دلیلی تراشید که چرا باید هنوز درد و زخمی در سینه ی آن شخص مانده باشد. اگر غلبه ای هست، این ضعف و رنجیدگی و پنهان کاری چراست و از چه روست؟ یا اگر هم هست، تأکید بر وجودش با چه دلیلی انجام پذیرفته است و چرا و با چه قصدی شاعر آن را برجسته ساخته است؟ این به نظرم یکی از فقدان ها و نقصان های مانع مزید توفیق ساختاری این شعر است. وگرنه توصیفات عاشقانه و مثبتی که در ابیات بعدی از شخص طرف خطاب می خوانیم، طبیعی و باورپذیر و طبعاً پذیرفتنی هستند. دومین نکته، جا افتادن و بلاجواب ماندن دلیل حضور برخی از واژگان در شعر است و تناسب نیافتن بستر بیت یا ادامه ی شعر با این کلیدواژه های حاشیه ای اما به نوبه ی خودشان مهم. مثلاً چه؟ مثلاً به بیت دوم نگاه کنید که کلمه ی ناگزیرِ (ناگزیر به اعتبار قافیه بودنش) «جوان» چطور تک و تنها مانده و هیچ چیز در بیت (و در ادامه ی شعر نیز) حضورش را موجه و جای پایش را در شعر محکم نکرده. یا مثلاً تصویر خنده را در نظر بیاورید. بله شباهت لب ها به گل، مهم ترین دلیل و مبنای مضمون بیت سوم می تواند تلقی شود و غلبه بر زمستان. اما آیا همین لب ها بدون خنده به گل مانند نیستند؟ پس چرا باید انتظار داشته باشیم که خواننده با این منطق کنار بیاید که نه خود لب ها بلکه یکباره خندیدن آن ها ضمان رخت بستن زمستان است؟ در بیت چهارم «یاس زرد» مخصوصاً با تأکیدی که بر رنگ «زرد» دارد، در بیت بلااقتضا و بیکار و بدون تناسب مانده است. بیایید با همدیگر صادق باشیم؛ وقتی در یک مصراع تصویری از لبخند می آورم و در مصراع بعدی آن لبخند را با معادل تصویریِ «یاس زرد» قرین می کنیم و تطبیق می دهیم، آن زردی را باید در کجای لبخند دنبالش بگردیم و ببینیم؟ خدای نکرده در زردی دندان ها؟! بیت پنجم بیت قابل قبولی ست و بهتر از این هم می توانست بشود اگر «بنان» در آن فقط قافیه نبود و از ظرفیت ایهامی این کلمه هم بدون فرصت سوزی به نوعی بهره گرفته می شد (این فقط پیشنهاد است البته، و برای توجه دادن دوست شاعرم و دیگر دوستانی که این یادداشت را می خوانند به لزوم استفاده از فرصت های اینچنینی در زبان شعر به نفع مضمون سازی مستحکم تر). ضمناً در همین بیت به دو کلمه ی ظاهراً کم اهمیتی که در تصویرسازی خواه ناخواه دخیل اند هم باید توجه کرد؛ دو کلمه ای که باید از آن ها سؤال کرد که آیا شایسته ترین گزینه ها بوده اند و نمی توانسته اند جای شان را به کلمات شایان تری بدهند؟ و آیا با مجموعه ی تصویری بیت به قدر کافی هماهنگ اند و تناسبات مقتضی شان را در دیگر جاهای این بیت برای محکم شدن جای پای شان به همراه دارند؟؛ غرق شدن و هُرم. حرفی که در مورد فرصت سوزی در مورد کلمه ی «بنان» زدم را در مورد «دلتنگی» بیت ششم هم دارم؛ تصور کنید که این کلمه مثلاً در هماهنگی با «دهان یا لب» (به جای زبان) چقدر می توانست تناسب تصویری زیباتری بسازد. بیت آخر این غزل، معرکه است و هزاران بار بَه بَه (و به قول هندیان، واه واه) دارد! در مورد شعر دوم (که این هم الحق و الانصاف شعر بسیار خوب و دلچسب و دلنشینی از آب درآمده است) فقط دو سه نکته ی کوچک می نویسم و سخن را بیش از این طولانی نمی کنم. در بیت سوم به نظرم حذف فعل به بیان ضرر رسانده مگر آن که توجیهی برایش بیابیم و مثلاً بگوییم که شدت و فوریت ماجرا فعل را پَر داده و کوچانده؛ یعنی عمل واقع شده بدون فرصت بیان فعل آن... و البته می دانیم که چنین تعابیری توجیهاتی ست که در نصّ شعر مندرج نیست و بنا به سلیقه ی خواننده ممکن است حادث و حاصل شود. سه بیت قبل از پایان غزل، کلمه ی «آهن» به جای «آهنی» استخدام و اخذ شده که به نظر می رسد قافیه بودن در شکل کاربرد غیرمعیاری اش مؤثر بوده باشد. در بیت یکی مانده به آخر، «باشد» از صمیمیت بیان کاسته و به نظرم آن عاطفه ی سرشار و عالی مصراع نخست را حرام کرده است. عجالتاً همین! ...تا بعد...

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۶
کورده وان فرجی » شنبه 24 اسفند 1398
و در ادامه بحث لبخند یار مطرح می شود که با وجود دردهایی که یار دارد اگر لبخند نزند و غم در چهره اش هویدا باشد زمستان پابرجاست ولی به محض لبخندش زمستان رخت می بندد . در مورد (یاس زرد) هدف آغاز بهار در دل زمستان بود ، یاس زرد جزو گلهایی هست که در اواخر اسفند و حتی قبل از آغاز فروردین گل می دهد و شکوفا شدنش مژده ای برای پایان زمستان است و در این مصرع شباهت ظاهری معشوق مد نظر نیست ، بلکه بحث مژده دهندگی لبخند یار است که (چنان یاس زرد از آغاز فروردین نشان داری)
کورده وان فرجی » شنبه 24 اسفند 1398
: (نگاهت گرچه رنجیده ست از بیداد تاریکی ــــــ درون چشم‌هایت برق خورشیدی جوان داری) که با وجود تمام این مشکلات هنوز در نگاهت برق و شوق زندگی و زندگی بخشی داری . که اصطلاح خورشید جوان اشاره ای به عمر ستارگان هست که ستارگانی با سن بیش از میلیون ها سال نسبت به برخی دیگر جوان محسوب می شوند . نه اینکه معشوق عمری طولانی داشته باشد ولی اشارتی به عشقی ازلی و بسیار قبل از حیات دارد .
کورده وان فرجی » شنبه 24 اسفند 1398
درود بر استاد بزرگوارم ، استاد محمدجواد آسمان ؛ از نقد کامل و جامعی که قبول زحمت کردید و نوشتید خیلی ممنونم . در مورد ایرادهای وارد و به جایی که در نقد بیان کردید بنده چند نکته خدمتتان عرض می کنم شاید با این اوصاف بعضی از این ایرادها کمتر به چشم بیاید ، در بیت نخست : (میان سینه ات زخمی به پهنای جهان داری ــــو باید درد را از دیده ی مردم نهان داری ) ازدید خودم ادامه و جواب این بیت را در بیت دوم دادم که با وجود دردهایی که داری و بروز نمی دهی و من از این دردها خبر دارم و با وجود :
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 25 اسفند 1398
منتقد شعر
درود بر آقای فرجی عزیز. نفرمایید برادر جان؛ استاد شمایید. ممنونم از توضیحات‌تان. از سویدای دل برای شما آرزوهای خوب دارم. پیروز و کام‌روا باشید.
مهتاب خسروی فولادی » شنبه 24 اسفند 1398
از خوانش شعر ها لذت بردم و با نقدها هم بسیار موافقم و به نظرم شاعر باید غزل هایش را هرس کند و از حذف کردن برخی بیت هایش نترسد تا بیت های بهترش بهتر دیده شوند . برای غزل دوم فکر میکنم در استفاده از صفت ها سهل انگاری کرده اید و این یک نوع فرصت سوزی است . آرزوی درخشیدن دارم براتون
کورده وان فرجی » شنبه 24 اسفند 1398
درود دوست عزیز و گرامی ، سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید و حتما سعی خواهم کرد از راهنمایی های اساتید بزرگوار نهایت استفاده را ببرم . باز هم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.