مصراع‌ها باید مجذوب هم شوند




عنوان مجموعه اشعار : نانوشته را از کجا بیاورم
شاعر : پژمان کیهان فر


عنوان شعر اول : دلارام
بی صدا فریاد کن نام مرا
با نگاهی شاد کن کام مرا
راز دلداری نگهدار و مگو
نوش کردی لب به لب جام مرا
تا شکفتی همچو گل از سخنم
درکشیدی بخت ناکام مرا
خوش نشستی مه رخم در دل ما
روشنی بخشی، سرانجام مرا
در صدایت نغمه ای خفته بدان
استواری می دهی گام مرا
هر شبم آوای گیرای تو برد
تا بدانجایی که می شام مرا
روزگارا گو ستایش چه کنم
زین که آوردی دلارام مرا

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
جنوب نه تنها شاعران خوبی دارد، بلکه یکی از قطب‌های بزرگ شعر امروز ماست. در این منطقه شاعران خوب و بزرگی رشد یافته‌اند که شعرشان الگو و راهنمای شاعران امروز ماست؛ شاعرانی که در نوگرایی و معاصربودن زبانزدند. یعنی حداقلِ ارزشِ شعرشان در تازگیِ زبان و فضایی است که ارائه داده‌اند؛ زبان و فضایی که نشان از استقلال و امروزی‌بودن ایشان دارد. و این یعنی این‌که حرف نادرستی است اگر کسی در این روزگار بگوید، «من دوست دارم مثل شاعران قدیم شعر بگویم و در آن زبان و فضا سیر کنم. مگر بد است که آدم مثل عطار، مولانا، سعدی و صائب شعر بگوید؟»
نمی‌خواهم این بحث کهنه را بشکافم و هزاران دلیل برایش بیاورم؛ چرا که این‌جا مجال آن نیست. از این رو، تنها می‌گوییم، طبیعی، درست و منطقی آن است که هر آدمی و طبعا هر شاعری شبیه زمان خودش حرف بزند و شعر خود را در این فضا قرار دهد. طبعا شعر ظرافت‌ها و عوالمی دارد که خود را در نقطه‌ی اوج زبان و فضای زمان و زمانه‌ای که در آن قرار دارد قرار می‌دهد؛ به این سبب طبیعی است که ظاهرا تفاوت‌های بین شعر امروز و زبان و فضای امروز احساس شود.
دوست ما آقای کیهان‌فر باید به نکاتی که عرض شد توجه کند و ضمن مطالعه‌ی درست و دقیق اشعار شاعران خوب و بزرگ امروز جنوبی و غیرجنوبی، زبان و فضای شعر خود را به زبان و فضای امروز و طبعا زبان و فضای شعر امروز نزدیک کند.
اینک چند نکته به‌صورت جزیی و موردی درباره‌ی زیبایی‌ها و کاستی‌هایی شعر آقای کیهان‌فر:
بیت اول: «شادکردنِ کام» غلط نیست، اما جالب هم نیست. به هر حال، شعر باید ظرافت داشته باشد و نیز در ظرفیت‌های بالای خود را نشان دهد. و این یعنی صرفِ درست‌بودنِ سطری(به‌معنای معمولی‌بودن، نه شاعرانه‌بودن)، تعبیری و تشبیهی به‌معنای خوب‌بودن و جالب‌بودن آن نیست و نمی‌تواند به ارزش و زیبایی‌های شعر بیفزاید.
بیت دوم: این بیت هم به یک معنای دیگر غلط نیست و درست است، اما آن ظرافت لازم را ندارد و از ظرفیت شعر به‌طور خاص و ویژه که همان بهره‌برداری شاعرانه است، و هزار شکل دارد، استفاده نکرده است. مشکل بیت این است که دو مصراع به‌دنبال هم و در تکمیل هم نمی‌آیند. و این درصورتی است که در شعر کلاسیک، هر بیت ساختار خود را دارد؛ یعنی همه‌ی اجزا و عناصرش باید با هم یگانه و درهم‌تنیده شده باشند و درواقع درهم بافته شده باشند. این‌که بگوییم «رازِ عاشقی را به کسی نگو» و بعد بگوییم «لب به لب جامِ مرا نوش کن»، دور از هم نیست؛ توجیه معنایی دارد، اما سست است؛ به‌خصوص که جای «وقتی» در اول مصراع دوم خالی است، تا بیت مشکل دستوری پیدا نکند. ما حق نداریم به اعتبار این‌که خواهی‌نخواهی مخاطب منظور حرف ما را می‌فهمد، کلمه‌ای را خذف کنیم؛ آن هم کلمه‌ای که سبب غلط‌بودن جمله شده است.
بیت سوم: این بیت هم باز همان مشکل و کاستیِ ابیات پیشین را دارد. ابیات بعدی هم کم‌وبیش یا دچار همین مشکل هستند و یا ابیاتی معمولی هستند، بی‌هیچ ویژگی، برجستگی، دقایق و ظرایف شاعرانه. «درکشیدی» اگر به معنای «ساختن» باشد(که بیشتر به‌لحاظ لغت‌نامه‌ای چنین معنایی دارد و در جامعه به این معنا مصطلع نیست)، معنای بیت درست است؛ اما باز آن درهم‌تنیدگی را ندارد. همچنین این‌که بگوییم «تا همچو گل از سخنم شکفتی، بخت ناکام مرا نیز ساختی» یک حرف کلی است که درست‌بودنش هم لطفی ندارد؛ چرا که ظریف نیست، لطیف نیست و در کل شاعرانه نیست.
نکته‌ی دیگر، صرفا پرکردنِ وزن از کلماتی است که هیچ نقشی در شعر که هیچ، حتی نقشی در ایجاد جمله ندارند. مثل «مَه‌رُخم» و «بدان» در ابیات چهارم و پنجم. شاعر باید از آوردن چنین کلماتی که درواقع حشو و زاید هستند خوداری کند. حتی ممکن است به ندرت چنین مواردی در شعر عطار، مولانا، صائب و دیگران هم دیده شود که باز هم دلیل بر حقانیت این شاعران بزرگ نیست.
بیت ششم، بیت زیبایی است. اما «آوای گیرا» کنایه از چیست؟ آیا شاعر می‌خواهد بگوید «معشوق من آوازه‌خوان است و یا صدای خوشی دارد؟» اگر می‌گفت: «صدای گیرا» کافی بود و حرفش را راحت بیان کرده بود. در بیت ماقبلش می‌گوید: «در گام‌هایت نغمه‌ای خفته که به گام‌های من استواری می‌دهد». این که چگونه نغمه یا نغمه‌ی خفته در صدای یار به گام‌های عاشق استواری می‌دهد، باز غلط نیست، اما چفت و بست و ارتباط منطقی این دو (منطق شاعرانه) چندان قوی نیست؛ چرا که چندان با هم مرتبط و نزدیک نیست. اکثر ابیات این شعر همین مشکل را دارند.
در بیت آخر هم اگر منظور گوینده از مصراع اول این است که «ای روزگار! بگو چه کسی را ستایش کنم؟» باید گفت، بیان جمله غلط است. آوردن «زین» به‌معنای «از این» نیز در ابتدای مصراع دوم، معنای این مصراع را دچار غلط دستوری می‌کند؛ به‌جای «زین» باید کلمه‌ی «وقتی» بگذاریم.
چرا یک جمله و یک معنای معمولی باید اینقدر سخت بیان شود، وقتی می‌توان گفت: «ای روزگار! بگو که را(چه کسی را) بستایم(ستایش کنم) که سبب شده یارم(دلآرامم) را در این دوران زیارت کنم.»
بی‌شک این مفهوم معمولی را در وزنی جادادن کار سختی نیست. البته اگر برای شعرگفتن انگیزه داشته باشیم. در غیر این صورت قبول دارم که همه‌چیز سخت می‌شود.
به امید دریافت شعرهای بهتر از دوست جنوبی‌مان.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.