قدرت خوب‌سرودن را دارد




عنوان مجموعه اشعار : زیبای فجیع
شاعر : سعید کشاورزی


عنوان شعر اول : زیبای فجیع
امشب تمام ِ جمله های ِ من سوالیست
شهر چرا بی یک نفر، اینگونه خالیست؟

من به جهنم ، غرق در آشفتگی ام
کاش بدانم او که رفته در چه حالیست؟

کی میشود ما باز هم ‌‌‌، هم را ببینیم؟
دلخوش به اینم گر چه این فرض ِ محالیست

بند نیا ای خون ِ زخم ِ خنجر ِ عشق
دردم چه زیبای فجیع و لاعلاجی ست









عنوان شعر دوم : باید
باید به تنهایی چو من خو کرده باشی
تا درد ِ دل با یاس و شب بو کرده باشی

تلخ ست وقتی با طلوع ِصبح ِ هر روز
نفرین به این دنیای بی او کرده باشی

در نیمه های شب به دور از چشم مادر
با چشم تَر سر بین ِ زانو کرده باشی

هر چند میدانی نمی آید ولی باز
خانه برایش آب و جارو کرده باشی

بی مزد و منت عاشقش بودی من اما
بی آنکه حتی دست ِ خود رو کرده باشی


عنوان شعر سوم : ماهی بی جان



من تازه فهمیدم که هجران درد دارد
تنها درخت ِ یک بیابان درد دارد

چون آخرین سرباز زنده از سپاهی
زانو زدن مانند مردان درد دارد

دل را به دریایش زنی اما کمی دیر
در دست تو ماهی بی جان درد دارد

گفتی بدون تو خدای من کریم است
هر روزه اما این مسلمان درد دارد

خو کرده ام جوری به تنهائی که دیگر
برگشتنت اینجا و درمان درد دارد
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
این که دوست ما شاعر است و شعرش دارای ظرایف و دقایق شاعرانه، شکی در آن نیست. با این‌همه، کاستی‌هایی هم دارد؛ کاستی‌هایی که نسبت به یک شاعر باتجربه طبعا بیشتر است و حتی ابتدایی‌تر و معمولی‌تر است.
به‌نظر می‌آید که شاعر به وزن «مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن فا» یا «فَع» علاقه‌ی خاصی دارد؛ وزنی که روان، مطبوع و راحت است.
شاعر وزن و قافیه را در این سه شعر می‌شناسد؛ هم به‌لحاظ ظاهری و هم به‌معنای کاربرد درست و استفاده‌ی دقیق آن‌ها. با این‌همه، به‌جای اولین مُستَفعَلُنِ مصراعِ دومِ بیتِ اول در شعرِ اول، «مَفاعِلُن» آورده است و دقیقا همین اشکال در ابتدای مصراع‌های بیتِ دوم و ابتدای مصراعِ اولِ بیتِ آخر در شعرِ اول نیز تکرار شده است. ممکن است به‌نظر آید که این اشکال وزنی با حرکت و کسره دادن به یک حرفِ ساکن ـ که از اختیاراتِ شاعری است ـ مرتفع شود؛ اما این ظاهر امر است، چرا که علاوه بر استفاده از این اختیارات شاعری، باید «مَفاعِلُن» را وقتِ خواندنِ شعر بکشد تا ظاهرا وزن درست درآید که طبعا اجازه‌ی این کار صادر نشده است.
در شعر اول، یک مورد هم مشکل قافیه دارد؛ در مصراعِ دومِ بیتِ آخر؛ زیرا «لاعلاج» با سوال، حال، خال و محال هم‌قافیه نمی‌شود.
بعد از کنکاش در وزن و قافیه، سیری کوتاه می‌کنیم در ظرایف و دقایق و زیبایی‌های سه شعر ارسالی شاعر. طبعا از همین دریچه نیز می‌توان اشکال‌ها و کاستی‌های آن‌ها را نیز پیدا کرد.
شعر اول به‌جز با لفظ بازی‌کردن، حرفی برای گفتن ندارد. شعر دوم بیشتر سعی دارد حرف‌های خاص و بزرگ بزند و جملات قصار معقولانه جایگزینِ تخیل شاعرانه کند که البته در یکی دو بیت موفق است. بهتر از این دو، شعر دوم است با نام «باید» که هم راحت و روان گفته شده و هم بی‌ادا و اصول. شاعر در این شعر در عوالم شاعری خود بوده است؛ مثلا آن‌جا که «درد دل‌کردن با یاس و شب‌بو» سبب «درک تنهایی» شده است که ظرافتی بس شاعرانه دارد؛ با توجه به این‌که شاعر به دو گل شخصیت انسانی داده است و آن‌ها را در مقام دوستی نشانده که لایق درد دل‌شنیدن شده‌اند. درمجموع، شاعر به کمک تخیل، به یک کشف شاعرانه و یک معنای ظریف دست پیدا کرده است؛ نه از طریق تعقل که در سه بیتِ اول در شعر سوم این‌گونه بوده است. البته مصراعِ دومِ بیتِ اول در شعر سوم از این امر مستثنی است و دارای تخیل زیبایی است؛ وقتی شاعر می‌گوید:
«تنها درخت ِ یک بیابان درد دارد»
که البته در مصراع قبل به «هجر» اشاره کرده که ای کاش نمی‌کرد؛ چون این مصراع معنای هجران و دیگر معانی را در خود دارد، وقتی «تنها در بیابان ایستاده است!»
بعد گفتنِ چنین حرف‌هایی از بس معنایش روشن، واضح و مبرهن است، دیگر گفتن ندارد که:
«من تازه فهمیدم که هجران درد دارد»
تازه شعار می‌گوید: «من تازه فهمیدم!». این دیگر تازه‌فهمیدن نمی‌خواهد! ضمن این‌که شاعر در سه بیتِ آخر در شعر سوم، در پرداخت معنا دچار کاستی است؛ یعنی روشن نیست که چه می‌خواهد بگوید:
«گفتی بدون تو خدای من کریم است
هر روزه اما این مسلمان درد دارد»
یعنی چه؟ یعنی نعوذو بالله «کریم‌بودنِ خدا بی‌تاثیر است و این مسلمان هر روز درد می‌کشد؟!». اگر درد را به‌معنای خوب و رشد انسانی و جوهر عرفانی مطرح می‌کرد، بعد می‌گفت «این مسلمان درد دارد» قابل توجیه بود اما...
ابیات سوم و آخر در شعر سوم هم چندان وضوح و روشنی ندارند، هرچند می‌تواننند به‌نوعی توجیه معنایی داشته باشند. اما صرفِ رعایتِ این کار، کافی نیست.
شعر اول هم تنها برجستگی‌اش بیانِ حالاتِ عاشقانه است. وقتی شاعر می‌گوید «مهم نیست من آشفته‌ام یا در چه حالی هستم، مهم این است که تو در چه حالی هستی» یا وقتی می‌گوید «شهر بی‌یک نفر چرا اینقدر خالی است»؛ این‌ها بیان عاطفی سرشاری دارند. اما وقتی قدرت کلام و تاثیرگذاری شاعر از این حد بالاتر می‌رود، می‌تواند عاشقان واقعی و عارفان راستین را تحت تاثیر جادوی کلام خود قرار دهد. این یعنی سعید کشاورز در بیان لحظات عاطفی خود باید لحظات عاطفی را زندگی و تجربه کند؛ آنقدر عمیق و گسترده، تا توانایی بیانش را نیز داشته باشد. این یعنی که شاعر هم مثل عارف باید سیر و سلوکی در دل انسانیت داشته باشد تا بیان ظرایف و دقایق والای انسانی رابه‌دست آورد. این یعنی باید پا فراتر از این رمانتیک بگذارد و به یک رمانتیک عمیق و گسترده برسد. در عین حالی که باید روانی کلامش را یکدست به این‌جا و فراتر از این‌جا برساند که گفت:
«تلخ ست وقتی با طلوع ِصبح ِ هر روز
نفرین به این دنیای بی‌او کرده باشی»
چون در بعضی ابیات، سخت دچار ضعف تالیف است:
«بند نیا ای خون ِ زخم ِ خنجر ِ عشق
دردم چه زیبای فجیع و لاعلاجی‌ست»
شعر دوم با همه‌ی فاصله‌ای که با دو شعر دیگر دارد، اما بیت آخرش که مقطع شعر است و باید چون مطلع شعر زیبا و قوی‌تر از دیگر ابیات باشد، ضعیف‌تر از دیگر ابیات است و اشکال دستوری هم دارد؛ وقتی می‌گوید «بی‌مزد و منت عاشقش بودی،» یعنی «من عاشقش بودم»؛ یعنی این «تو»، به‌جای «من» نشسته است. بعد تکرار می‌کند که «من اما»، بعد می‌گوید «بی‌آن‌که حتی دست ِخود رو کرده باشی.» با این وصف، در کل «من اما»، زاید است و ایجاد مشکل دستوری می‌کند.
با آرزوی توفیق روزافزون برای سعید کشاورز که با شعر دوم و ابیاتی ثابت کرده که می‌تواند و قدرت خوب‌سرودن را دارد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.