تعقل و تخیل را به یک بستر آوردن




عنوان مجموعه اشعار : چاپ سی‌اُم
شاعر : امیر مهدی اشرف نیا


دیروزم
در گرو امروز است
و دانستن اینکه
خورشید
شب‌ها
چطور خودش را
از غرب
به شرق می‌رساند
چیزی
به داشته‌هایم
اضافه نخواهد کرد

من
تمام سال را
روزه‌ی دویدن گرفته‌ام
و کاری
به رویت ماه ندارم

ماه
صاحب‌خانه‌ی من است
و شعرهایم
برای از دست دادن...

چاپ‌خانه‌ای هستم
که تنها
اگهی ترحیم چاپ می‌کند
برای آن‌هایی که
هرچه می‌دوند
به انتهای ماه نمی‌رسند
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
زمانی که می‌خواهم اثری را نقد کنم، هرگز در آن‌زمان، نقدهای مربوط به آن اثر یا نقدهایی را که بر دیگرآثار آن شاعر نوشته شده‌اند نمی‌خوانم؛ اما چون تک‌شعر ارسالی آقای اشرف‌نیا در خود نشانه‌هایی داشت که نشان می‌داد که شاعرش در عین تازه‌کاربودن، اگرچه چندان شاعر کارگشته و باتجربه‌ای نیست، اما آدم کارکشته و باتجربه‌ای است. این بود که به‌سراغ نقدهایی که در «پایگاه نقد شعر»، بر اشعار او شده بود رفتم و تنها شعرهای ارسالی امیرمهدی را خواندم و نیم‌نگاهی هم به امتیازهایی که دوستان منتقد به وی داده بودند انداختم؛ امتیازهایی که فراز و فرودش بسیار بود(ا تا 6!)؛ فراز و فرودهایی که نظر منتقدان را نسبت به شعرهای امیرمهدی، به دو گروه موافق و مخالف تقسیم می‌کند. علت مخالفت‌ها، باتوجه به‌عنوان نقدها و خوانشی که من از شعرها داشته‌ام، به‌نظر می‌آید که تعقل‌ورزی به‌جای تخیل‌ورزی شاعر و بیان اندیشه‌های فلسفی او در شعرها باشد که گاه شاعر را از این راه به شعار و شعارزدگی نیز می‌رساند. علت موافقت‌ها هم همان اندیشه‌ورزی شاعر باید باشد که طبعا اگر راستین و دارای پشتوانه باشد، لحاظ‌شدنِشان در هر شعری به‌معنای برجسته‌شدن یکی از عناصر شعری است.
به‌نظر من، در کل، هر شاعری باید اندیشه‌هایش از راه تخیل و کشف و شهود حاصل شود؛ یعنی اشراقی باشد، الهامی باشد و به‌قول اخوان ثالث: «چیزی شبیه به شعور نبوت» و... اگرچه گاه اندیشه‌های عقلی عمیق و گسترده‌ی تلطیف‌یافته و یا تازه و عصیانی و بنیادی، نظیر آنچه را که در اشعار خیام و نیچه می‌توان دید، و یا اندیشه‌های عقلی خاص، از نوع تفکرات متفاوتی که در اشعار کیومرث منشی‌زاده نظیرش را می‌توان یافت (اندیشه‌های عقلی خاصی که با زبان تازه و متفاوتی بیان شده است)؛ طبعا اندیشه‌هایی است که در شعر و شاعرانه‌بودن و حرکت شعری قابل اهمیت، قابل قبول و باارزش خواهد بود.
البته این اندیشه در اشعار اشرف‌نیا(باتوجه به این‌که همه‌ی اشعار ارسالی‌اش را به پایگاه نقد شعر خوانده‌ام)، اغلب روشنی و وضوح ندارند و اگر دارند، آنقدرها برای مخاطب باورپذیر نیست. وقتی که کیومرث منشی‌زاده می‌گوید:
«و عدالت ستمِ معتدلی‌ست/ که درونِ رگِ قانون جاری‌ست»؛ جملات و مفاهیم معقولانه‌ی روشنی را بازگو می‌کند که برای مخاطب قابل باور است. در عین حالی که حرف تازه‌ای هم هست؛ آنقدر تازه که انگار همچون یک بغض‌ کهنه‌ای قرن‌ها در گلوی آدم‌ها گیر کرده باشد که با اینک با گفته‌شدن رها شده باشد. یا در ادامه، وقتی می‌گوید:
«مُرده از زنده همیشه در جهان بیشتر است»
مخاطب با حرف تازه‌ای مواجه نمی‌شود؛ اما در تاکید اندیشه‌ای که می‌خواهد بیانش کند، لازم است عجیب‌بودن‌ها، نامتقارن‌بودن‌ها و معانی و باورهایی که قرن‌ها در ضد معانیِ خود لانه کرده‌اند و در باور ما نشسته‌اند، بیان شود و مثال‌هایی نیز در راستای آن آورده شود.
امیرمهدی این باورپذیری را در بسیاری از اشعارش نمی‌تواند القا کند. تک‌شعر ارسالی «چاپ سی‌ام» امیرمهدی اما آن قدرت و توان را دارد که برای مخاطب باورپذیر باشد. طبعا او بی‌دلیل به این نقطه از حقیقتِ کار خود نرسیده است؛ به‌یقین ازطریق ظرافت‌هایی که خرج کرده، آن را به‌دست آورده است. یکی از این طریق‌ها، بیان و زبان استوار و سالمی است که همیشه در حد و اندازه‌های خود امیرمهدی را در سرودن یاری کرده است؛ منتهی در این شعر از جنبه‌های مختلف و نیز باقدرت بیشتر؛ زبان و بیانی که در این شعر حتی به‌نوعی ساختار ایجاد کرده است. یعنی سطرها به‌دنبال هم یکدیگر را کامل کرده و همدیگر را پوشش داده‌اند و حمایت کرده‌اند و از این طریق، ظرافت و قدرت شعر را نیز بالا برده‌اند.
نکته‌ی بعدی در شعر «چاپ سی‌ام»، مرتفع‌ساختن آن ضعفی است که در بسیاری از مواقع، روشنی و وضوح را از مفاهیم و اندیشه‌های شعر امیرمهدی می‌گرفت. یعنی آن ابهام‌ها و ایهام‌هایی که باید سبب وضوحِ اصالت و حقیقت شعر می‌شدند، در آن اخلال ایجاد می‌کردند.
«دیروزم
در گروِ امروز است
و دانستن این‌که
خورشید
شب‌ها
چطور خودش را
از غرب
به شرق می‌رساند
چیزی
به داشته‌هایم
اضافه نخواهد کرد.»
از آغاز تا این‌جای شعر، شاعر حرف تازه و خاصی نزده است(به‌غیر از یک عادت‌زدایی کوچک در معنا؛ چرا که معمولا می‌گویند: «امروزم در گرو دیروز است، نه برعکس!)، اما این قسمت را به‌عنوان مقدمه می‌توان پذیرفت. اتفاقا در این قطعیت، یک‌نوع هوشمندی است که مخاطب را هوشیارانه در انتظار نگه می‌دارد، تا ببیند حرف حساب شاعر چیست.
«من
تمامِ سال را
روزه‌ی دویدن گرفته‌ام
و کاری
به رویتِ ماه ندارم.»
شاعر در ادامه، از ایهام و کنایه‌های به‌جایی بهره می‌برد که هم امروزی است و هم نشانی از زندگیِ امروزیِ مردمان دارد. از طرفی، مقدمه هم با آمدن این چند سطر، معنا و هویت پیدا می‌کند، این‌که «دیروز در گرو امروز است و فلان... به دانشم نمی‌افزاید»
سخنِ شعرِ «چاپ سی‌ام»، سخنِ رنج‌های آدم امروزی است که ماه برایش معنای سرِ برج پیدا کرده و شعرهایش که در این‌جا می‌تواند به‌معنای هنر، معرفت، هویت و حقیقت آدمی هم باشد و به‌جای آن‌ها بنشیند، به‌مرحله‌ی تراژیک می‌رسد. یعنی انسان برای به‌دست‌آوردن لقمه‌ی نانی و تامین مایحتاج ابتدایی و اولیه‌ی خود، باید هنر، معرفت، هویت و درواقع حقیقتِ انسانیِ خود را ازدست‌رفته، نادیده‌گرفته‌شده و نابودشده بیانگارد؛ یعنی هم فلسفه‌ی آفرینش خود را و هم مرده به‌دنیاآوردن(درواقع مرده دیده‌شدن) آفریده‌ها و هنر و شعر خود را. درصورتی که انسان‌ها تنها با آفرینش و مخاطبان با درک و دریافت و با تکثیر و تکثرِ آن، در این دنیا قیمت پیدا خواهند کرد.
«چاپ‌خانه‌ای هستم
که تنها
اگهیِ ترحیم چاپ می‌کند
برای آن‌هایی که
هرچه می‌دوند
به انتهای ماه نمی‌رسند.»
بخش پایانی شعر هم با ایهام، کنایه‌ها و اشارات خود و با ظرافتی که بین چاپ‌خانه(دستگاهی که خلاقیت‌ها را چاپ، ثبت و منتشر می‌کند، اما حالا کارش چاپ آگهی ترحیم آدم‌های خلاق است) و... ایجاد می‌کند، ظرافتِ عاقلانه‌ی هوشمندانه‌ای را رقم می‌زند که تعقل، تفکر و تخیل را در یک بستر می‌آورد و با این کار خلاقیت به خرج می‌دهد. خلاقیتی که شعر چند دهه‌ی اخیر سخت نیازمند آن است؛ شعری که به‌واسطه‌ی فقر اندیشه و غیرِکاربردی و غیرِاجتماعی و حتی ضدِ اجتماعی‌شدنِ خود، اندیشه در شعر را نادیده گرفته است.
اما حالا که امیرمهدی این بخش از ماهیتِ شعر را در شعر سپید خود نادیده نمی‌گیرد، نباید تنها به ظرفیتِ کنایه(که در شعر او قوی است) و یا به نگاه سمبولیکی(که در آثارش چندان هم قوی نیست) اکتفا کند، و صرفا با آن، شعر معقول، فلسفی، اجتماعی و کاربردی خود را تقویت سازد، بلکه باید با تخیلی قوی‌تر، اندیشه‌های انسانی خود را شاعرانه بروز دهد؛ آن هم نه تنها و الزاما با شاعرانه‌‌های لطیف، بلکه با عصیان‌های شاعرانه و...

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.