تابلوی نفیس نقاشی




عنوان مجموعه اشعار : دانه های امید
شاعر : ابراهیم ایزدی دستگردی


عنوان شعر اول : سپیده دم دستگرد

سپیده دم، که «سپینود» چرخ «هندو» رنگ،
کشید سر ز گریبان تنگ ِ ساحر زنگ،

به خاک ریخت نمی از شراب زیبایی
کتاب فرش، زد از نقش، طعنه بر «ارژنگ»

چکید از قلم «مانیِ» افق ، مینو
«نگارخانه‌ی چین» است یا کهر«شهر فرنگ» ؟!

به باغ، تازگی و «شور» و روشنی بخشید
صدای «بال کبوتر»، «ترانه»‌های قشنگ

نشست بر سر #جیلان، همای زرّین بال
چنان #عقاب_طلایی نشسته بر سر سنگ

«سرود» و «چهچهه» پیچید در سراسر کوه
به جای زوزه‌ی #کفتار و نعره های #پلنگ

به کوه رنگ و جلا داد #چشمه_ی_صیاد
دوید در رگ این داستان خوش، پیرنگ

رسید گلّه‌ ی #پازن کنار #آبشخور
کنار مادرشان، #برّه های زبر و زرنگ

شکست همهمه ی آبشار، مُهر سکوت
زبور زمزمه‌ی باد، رشک ناله‌ی چنگ

میان #مزرعه رویید دانه های #امید
کشید بلبل خوش خوان سرود خوش آهنگ

جرنگ گلّه و هی های و هی هی چوپان
تمام دامن صحرا پر از جرنگ و درنگ

درفش سبزه سر بام #دستگرد نشست
گرفت شهپر سیمرغ، مهر را در چنگ

کند غبار درش جبرئیل سرمه ی چشم
همان #حرم که در آن پای عقل آمده لنگ

کهن دیار من ای زادبوم علم و هنر!
دل تو منبع عشق است و معدن فرهنگ

هماره شاد بمان ! سبز و خرّم و آباد
همیشه دامن دشت تو باد رنگارنگ!

#ابراهیم_ایزدی_دستگردی

* واژه ی «امید» با ایهام به کار رفته و علاوه بر معنای اصلی خود نام یک نوع گندم است که در زادگاه من کشت می شود.

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
همان‌گونه که قدما به‌درستی گفته‌اند، «قصیده» از قصد و اراده می‌آید؛ و این یعنی این‌که در این نوع سرودن، الهام و جوشش شاعرانه دخالت ندارد و اگر هم جوششی هست، برمی‌گردد به احوال شاعر که پس از چند بیت سرودن ممکن است تحت تاثیر آفریده‌ی خود و فضایی که در آن قرار گرفته، جان و جهانش به قلیان بیاید و میل و اشتیاقش به سرودن دو چندان و شاید چند برابر شود. درواقع همین «میل» و شوق‌سرودن خود یکی از فاکتورهای اصلی برای سرودن است.
بنابراین، می‌توان گفت، آنچه بین شعر جوششی و شعر کوششی، یک امرِ مشترکِ مثبت است، همین شوق و ذوق‌سرودن است. فرق اساسی این دو نیز باز در همین «میل» است که در قصیده آگاهی، ادبیت و دانش شاعر و در یک کلام، خودآگاه شاعر دخالت دارد، اما در اشعار دیگر شور و جنون و عصیان و در یک کلام، ناخودآگاه؛ آنچه که رئالیسم را از سورئالیسم جدا می‌کند. شاید برای روشن‌شدن مطلب این مثال معتبر باشد؛ مثالی که میل شاعر را در مقابل دو کس تعیین و مشخص و تفکیک می‌کند؛ بین کسی که دوستش دارد و کسی که عاشق اوست. شاعر برای هر دوی ایشان میل و شوق سرودن دارد، اما آنچه خرج اولی می‌کند به عقل و منطق و نگاه مثبت او برمی‌گردد و خرج دومی به عصیان و شور و جنون و کشف و شهود. در اولی زبان پیروِ دستور است و ساختارمند، در دومی دستور پیروِ زبان است ضد ساختار. در اولی شعر مفهوم می‌شود و در دومی القا. در اولی با معنا، واقعیت و زمین سر و کار دارد و در دومی با فرامعنا و فراواقعیت و ماوراء. البته همه‌ی این موارد در همه‌ی مراحل این دو نوع عملکردِ شاعرانه، کاملا نسبی است؛ و گاه آنقدر نسبی که محصولِ برآمده از کارکردِ اولی شعرتر و بهتر از دومی است. اگرچه شاید در اغلب موارد برعکس این بوده است.
ضمن این‌که این تبصره همیشه کاربرد دارد و در حد استثنا هم نیست که قاعده و قانون نباشد، و آن این‌که در آگاهانه‌سرودن نیز درصدی از ناخودآگاه و در ناخودگاه‌سرودن نیز اندکی از آگاهی وجود دارد؛ وگرنه محصول تلاش‌های گروه اول در کل می‌شد نظم و محصول دومی در کل دادائیستی‌سرودن.
شعر دوست شاعر ما آقای دستگردی، یک قصیده‌ی کوتاه است و دارای همان ویژگی‌هایی که همه‌ی قصاید دارند و ما پیش از این چند سطری درباره‌اش نوشتیم. خلاصه‌ی آن این بود که توقعی که ما از غزل داریم نمی‌توانیم و نباید از قصیده داشته باشیم.
حال با این توضیح، چند سطری را درباره‌ی برجستگی‌ها و کاستی‌های شعر «سپیده‌دم دستگرد» قلمی می‌کنیم. امید که اندکی گره‌گشا باشد.
«سپیده‌دم دستگرد»، شعر زیبایی است و این زیبایی‌ها از نگاه و توانایی‌های شاعر برمی‌آید؛ اما امروزه در این‌گونه‌سرودن ضرورتی احساس نمی‌شود؛ ضمن این‌که شعر زبانش قدیمی است و پیرو قصیده‌سرایان دیروز و نه حتی قصیده‌سرایان معاصری که نما و رگه‌هایی از امروزی‌بودن و متفاوت‌بودن در کارشان دیده می‌شود (ضمن این‌که تازه‌بودن شعر براساس معیارهای زبانی و نگاه واقع‌گرایانه‌ی معاصرقابل بررسی است)؛ قصیده‌سرایانی مثل محمدتقی بهار که صلابت و استواری نظمش، آن‌ها را به مرزهای شعر نزدیک و حتی تبدیل به شعر کرده است؛ یا امیری فیروزکوهی که هماره قصایدش را قدمای معاصر ستوده‌اند؛ یا مهرداد اوستا که قصایدش عاطفی و تغزلی است، با دارای ویژگی‌های غزل که تازگی‌شان ازمتفاوت‌بون است، نه برآمده از نگاه امروز. قصاید موسوی گرمارودی هم بینابین است و درصد دیروزی‌بودنش بیشتر. یکی دو قصیده هم احمد شاملو و چند قصیده هم اخوان ثالث و محمدحقوقی سروده‌اند که تا حدی متفاوت از دیگرمعاصران است و...
شعر دستگردی به قصیده‌سرایان معاصر هم نزدیک نیست که از این منظر نیز نمی‌توان امتیازی برایش قایل شد اما از مناظر دیگر، شعری پررنگ و لعاب است و دارای موسیقی بالا:
«به خاک ریخت نمی از شرابِ زیبایی
کتابِ فرش، زد از نقش، طعنه بر ارژنگ»
ابیاتی نظیر این که در عین حال ـ مثلا نسبت به بیت اول شعر ـ از استواری و روانی برخوردار است، می‌توانند بلاغتِ اثر را بالا ببرند. و بلیغ‌بودن یعنی از هرلحاظ رسا، شیوا، درست و دقیق‌بودن. در عین حالی که تعبیر «شرابِ زیبایی» در به‌اوج رساندن شعریتِ مصراع دوم نقش دارد. و این‌ها شعر دستگردی را از نظم به شعر می‌رسانند. هرچند ابیاتی نیز دارد که چیزی جز نظم نیستند. طبعا ابیاتی ازاین‌دست، هرچه در هر شعری کمتر باشد(هر شعری) بهتر است؛ هرچند در یک قصیده و دیگرشعرهای بلند(نه آثاری که به نیت منظومه‌شدن و داستان‌سرایی سروده می‌شوند)، چند بیت منظومِ نه‌چندان شعر، قابل اغماض و حتی وجودش گاه در استحکام شعر طبیعی است:
«رسید گلّه‌‌ی پازن کنار آبشخور
کنار مادرشان، برّه‌های زبر و زرنگ»
و نیز این شعر پرتصویر است؛ شعری که برای «افق»، «مانی» قایل می‌شود که «قلم»‌اش «بهشت» می‌آفریند. اگرچه بعد از آن، این قلم را «آفریننده‌ی نگارخانه‌ی چین» و «شهر فرنگ» می‌داند که طبعا غیرمنطقی و قابل پذیرش نیست؛ و نشان می‌دهد که شاعر با همه‌ی ظرافتی که در تصویرسازی دارد، گاه بدیهیات را رعایت نمی‌کند؛ زیرا وقتی قلمی و دستی را آفریننده‌ی بهشت دانستی، دیگر بعد از آن نادرست است و دور از ذوق ادبی است که همان دست و قلم را آفریننده و یا سازنده‌ی نگارخانه‌ی چین و شهر فرنگ بدانی که به مراتب از بهشت پایین‌ترند. البته اگر آن دو مثال اول آورده می‌شد، طبعا مشکل حل بود.
حرف آخر این‌که درست است که شعر دستگردی، شعر امروز نیست و سرایش این‌گونه اشعار ضرورت زمانه‌ی ما نیستند؛ اما همان‌گونه که یک غزل صرفا با اوج عاطفی‌بودنش و نیز با جادوی بیان و زبانش، آنچنان در خلق زیبایی نقش‌آفرینی دارد که سبب ارتقا و تلطیفِ روحیِ مخاطبِ خود می‌شود، یک قصیده هم می‌تواند با رسیدن به ارزش و اعتبار یک تابلوی نقاشی نفیس چنین نقشی را ایفا کند. و شعر دستگردی چنین است؛ اگرچه چنین قلمی، توانایی رفع و رفوکردن کاستی‌های تابلوی خود را دارد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 11 خرداد 1399
منتقد شعر
درود بر شما عزیز.
ابراهیم ایزدی دستگردی » چهارشنبه 28 اسفند 1398
سپاس از شما جناب خالقی گرامی برای رهنمودهای ارزشمندتان و زمانی که نهادید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.