نوگرایی در سطح




عنوان مجموعه اشعار : کافه چی
شاعر : محمدرضا دیندار


عنوان شعر اول : کافه چی

تر کن از انگور سرخت ظرف من را کافه چی
استکانم را بگیر اما لبم را بیشتر
از دو چشم قهوه‌ی ترک اصیلت روشنم
میکنی بیدار روزم را شبم را بیشتر

تا نگاهم میکنی خواب از جهانم میپرد
خورد شد از رنگ چشمت قیمت نسکافه ها
جمع کردی در تنت نعنا و بید و نسترن
خالی است از جرعه ای دمنوش خالص کافه ها

کافه چی رنگ از رخم با روی ترشت برده ای
لطف کن معجونی از مهرت بیاور ناخوشم
یا که دمنوشی بساز از لحن شیرینت که من
تا بسازی قطعه ای با حرفت از سرنا خوشم

دست تا لب می‌بری مهمان نوازی کن گلم
یک تعارف، یک بفرما سیب ، دل داریم خب
لااقل نذری بیاور دشت مو را...در عوض
ما در آن یک شاخه گل با بوسه میکاریم خب

کار بیهوده نکن هی غم به دستانم نده
لب به شیرینی نزن زیره به کرمان می‌بری
چشم تو فیروزه دارد خنده هایت زعفران
با بغل کردن تنم را تا خراسان میبری

دوستت دارم...که هستی مثل رویایی مجسم
مثل لیلی و زلیخا ، مثل آیدایی و ری‌را
شبهه وارد میکنی در عشق من با یک چرا؟ چون!
منطق از عقلم پریده ، من چه گویم غیر زیرا ؟

مثل بنزینم بکش کبریت ، فندک...روشنم کن
دوست داری من بسوزم پای تو با چی؟ بگو
کافه چی سیگار هایت را بگیران از لبم
کنت و بهمن ، تیر و مگنا وینستون یا چی؟ بگو

میز پنج رو به رو آیینه تنها مال من
مشتری آورده‌ای باشد ولی جایم چرا؟
از حسادت سینه ام آتش به کف دارد ببین
من دمم گرما ندارد...بازدم هایم چرا

کافه چی با مشتری‌ای غیر من حرفی نزن!
قهوه و نسکافه نگذاری جلو هر کمتری!
چشم هایت را نبیند چشم هر بیننده ای!
کافه باید یک الی... اصلا فقط یک مشتری

چای دبشی دم کن و فنجانی در سینی بچین
خنده‌ای کن...چای باید قند پهلو باشد اصلا
پیش چشم این و آن طوری در آغوشم بکش تا
که نباشد قدر هل هم از تن تو تا تن من

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
این اثر چند مصراع خیلی خوب دارد (این مصراع‌ها در پایان آمده‌اند)، باقی ابیاتش کاملا کوششی است که گوینده‌اش سعی دارد با این کوشش نوگرایی کند. درصورتی که رسیدن به یک زبان نو، حتی بیان نو و یا به‌دست آوردن قدرت خلق تعابیر تازه، نیازمند طی یک پروسه‌ی تجربی و چه بسا طولانی است. اما آقای دیندار با این کوشش خلق‌الساعه می‌خواهد به نوگرایی دست بزند. از تعابیری که در آوردنشان اصرار می‌ورزد می‌توان به این نتیجه رسید. حال آن‌که یک شاعر نیمه‌حرفه‌ای هم با دیدن این نوع از نوگرایی‌های سطحی و ظاهری درمی‌یابد که گوینده‌اش سعی دارد شعر بگوید.
در جزییات هم این اثر کاستی‌هایی دارد که به چند نمونه‌ی آن اشاره می‌کنیم:
در بیت اول، «کافه‌چی چرا باید ظرف را از انگور سرخ (کنایه از شراب) تَر کند و چرا نباید آن را پر کند؟! البته ما اصطلاح «لب تر کردن» داریم که کنایه از «اندکی نوشیدن» است؛ اما اصطلاحی که کنایه از «اندکی ریختن» باشد نداریم؛ من نشنیده‌ام. کلمه‌ی «گرفتن» در مصراع دوم هم برای «استکان» خرج شده که یک شئی است و هم برای «لب» که طبعا غلط است. زیرا معنی مصراع این می‌شود: «استکانم را بگیر» که درست است؛ اما «لبم را بگیر» معنی ندارد. اگرچه منظور گوینده، «لب‌گرفتن» به‌معنای بوسه‌گرفتن باشد. یعنی این منظور با این‌گونه گفتن‌ها به‌دست نمی‌آید.
بیت اول ارزش شعری ندارد؛ توضیح بسیار ما نیز به دلیل تازه‌کار بودن دوست عزیزمان آقای دیندار است تا شعرگفتن را از همه‌ی جوانبش بسنجد و بنگرد. چرا که او در بعضی از ابیات ثابت کرده که چنین توانایی و استعدادی را دارد:
«از دو چشمِ قهوه‌ی تُرکِ اصیلت روشنم
می‌کنی بیدار روزم را شبم را بیشتر»
بیتی که موجز است و با کمترین کلمات، بیشترین معانی را حاصل کرده است. شاعر «هم به چشمی که تبار اصیل دارد اشاره می‌کند و هم به چشمی که بیدار نگاه می‌دارد از بابت روشن‌بودنِ خود، و هم خاصیتِ بیدارنگاه‌داشتن دارد و هم قابلیتِ روشنی.
پاره‌ی دوم هم کاستی‌های خود را دارد؛ مثلا در پاره‌ی دوم این دو مصراع سبب سستی و سبکی اثر شده است. گوینده می‌خواهد با کلمات و اشیا و عناصری که در زندگی امروز ما کاربرد دارد، امروزی شود که اتفاقا درست هم هست، زیرا طبیعی است که هر شاعری با اشیا و موضوعات و مسایلی که با آن‌ها روبه‌رو است سخن بگوید و از آن‌ها الهام بگیرد و از زندگی با آن‌ها تجربه‌ی زیستی خود را کسب کند. اما گوینده ‌ «کافه‌چی» با استفاده سطحی از آن‌ها، مثل «قیمت نسکافه»، از آن‌طرف بام می‌افتد. یعنی آن چشم معشوقی که در ادبیات قدیم ما اعتباری آسمانی دارد و رای و نفوذی در حد مراد و راهبر و در ادبیات امروز ما اعتبارهای معنوی، تبدیل می‌شود به:
«خورد شد از رنگِ چشمت قیمتِ نسکافه‌ها
خالی است از جرعه‌ای دمنوشِ خالص کافه‌ها»
اما دو مصراع دیگر پاره‌ی دوم، خالی از اعتبار و ارزش شعری نیستند.
به‌نظر من، آقای دیندار بهتر است ابتدا از اشیا و کلمات و مسائل امروزی، در حد معقول و معمول بهره ببرد و بهتر از این آن‌که با کلماتی از جنس امروز وارد شعر شود که با آن‌ها زندگی کرده است؛ یعنی برآمده از تجربه‌های شخصی‌اش باشد، نه مصراع‌هایی که کاملا سطحی و کوششی و جملات و تعابیری که نزد ذوق سلیم زننده‌اند:
«کافه‌چی رنگ از رخم با روی ترشت برده‌ای
لطف کن معجونی از مهرت بیاور ناخوشم
یا که دمنوشی بساز از لحن شیرینت که من
تا بسازی قطعه‌ای با حرفت از سرنا خوشم»
نکات دیگری در شعر آقای دینداری است که به هرحال کاستی محسوب می‌شود: جملاتی نظیر «دست تا لب می‌بری» که یک «به» کم دارد تا مشکل دستوری اش حل شود و یا جملاتی نظیر «با بغل کردن تنم را» که «تنم را» در آن حشو است.
پاره‌ی ششم و هفتم و آخر هم از وزن خارج شده‌اند، یعنی شعر در وزن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلات است که در سه پاره‌ی ذکرشده تبدیل شده به فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن
گفتیم که گوینده در این اثر کوشش کرده که بیان و زبانش و تعابیرش تازه شود، اما با سطحی بودن نوگرایی‌اش به‌طرز عجیبی سقوط می‌کند؛ با ابیاتی که حتی از بیان سالم و زبان معمولی و نگاهی سطحی نیز تهی هستند:
«کافه‌چی با مشتری‌ای غیر من حرفی نزن!
قهوه و نسکافه نگذاری جلو هر کمتری!
چشم‌هایت را نبیند چشم هر بیننده‌ای!
کافه باید یک الی... اصلا فقط یک مشتری»
و عجیب این‌که ابیات و مصراع‌هایی ازاین‌دست، به هیچ وجه قابل مقایسه با 5 مصراع خوب این اثر ـکه در ذیل می‌آیند ـ نیستند!:
«از دو چشم قهوه‌ی ترک اصیلت روشنم
می‌کنی بیدار روزم را شبم را بیشتر»

«تا نگاهم می‌کنی خواب از جهانم می‌پرد»

«جمع کردی در تنت نعنا و بید و نسترن»

«چشم تو فیروزه دارد خنده‌هایت زعفران»

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.