یک بام و دو هوا




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : فردین اَروانه


عنوان شعر اول : .
غزل های مرا خواندی ولی تقدیم او کردی
مرا پیش غزل های خودم بی آبرو کردی

مرامم را نگاه ای دوست ، خیالت در سرم باقیست
مرامت را نگاه او را به جایم آرزو کردی

چه دیدی از من این مدت؟ خطایی از دلم سر زد؟
مرا با سیل پرسش ها چرا ها رو به رو کردی

دلم ناراحت است از تو ولی دیوانه می بخشد
دلم ....یادت که می آید ، به آن خنجر فرو کردی

شنیدم خوبرویان را ''وفا در عشق'' یک شوخیست
درست است آخرش دست خودت را خوب ، رو کردی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل، غزلی ست تغزلی و البته معترض به معشوق؛ متعرض بی وفایی او. اولین حسن این غزل، واقع نما بودن آن است. با خواندنش احساس می کنیم که حقیقتی در آن روایت شده و شاعر واقعاً احوال درونی خودش را روی کاغذ آورده است. این ویژگی حسن بزرگی ست؛ مهم ترین ارمغان صداقتی که این شعر حکایت گر آن است، صمیمیتی ست که شعر را مثل قایقی روی شانه ی خودش نشانده. صمیمانه سرودن کار آسانی نیست (یعنی خود ما شاعران معمولاً سختش می کنیم) و فایده اش برداشتن دیوار و حجاب دوگانگی بین شاعر و خواننده است؛ توسعه بخشیدن به عاطفه ی شعر و فراتر بردنش از حیطه ی شخصی به عاطفه ی قدری جمعی تر و همذات پنداری پذیرتر. به نظرم در کنار این حسن بزرگ، یک پادزهر و نقیض هم البته در این شعر هست. از آن جا که صحبت از «غزل های من» و «غزل های خودم» در میان است، خواننده ای که طبعاً شاعر نیست و غزلی ندارد، نمی تواند بتمامه شعر را از زبان خودش بخواند و خطاب به معشوق بی وفای خاص خودش زمزمه اش کند. بیت اول بسیار روان و «سهل و ممتنع» سروده شده. کاملاً احساس می کنیم که شاعر بر وزن سوار بوده و عروض نتوانسته کمترین تصنعی به بیان شاعر وارد کند. گویی تک گویی یی از خلال یک گفت و گوی عادی و طبیعی رو به روییم. اگر کسی بخواهد بهانه جو باشد، البته می تواند به منطق بیت نخست (مصراع دومش) بدبینانه بنگرد و عیب جویی کند. با این نگاه منفی نگرانه، می توان پرسید که چرا باید چنین واقعه ای باعث بی آبرویی شاعر شده باشد؟ اگر بی آبرویی را نتیجه ی طبیعی خطاکاری بپنداریم، کسی که در این میان خطایی از او سر زده (بی وفایی کرده و غزل شاعر عاشق را خوانده و به رقیب تقدیم کرده) کس دیگری ست... با این حساب چرا و چطور باید و می توان شاعر را «بی آبرو شده» (آن هم پیش غزل های خودش) فرض و تصور کرد؟! به عبارت دیگر، در میانه ی ماجرایی که شاعر تعریف کرده (و حتی در «بین سطور» و ناگفته های آن) منطقاً دلیلی برای بی آبرو شدن شاعر پیش غزل های خودش نمی یابیم. بیت دوم ساختار خوبی دارد. هر مصراعش بالی برای موازنه و مقارنه ی نحوی فراهم آورده. خوبی دیگر این بیت، استفاده ی شاعر از حذفی بجاست که زبان را به کاربرد محاوره و طبیعی نزدیک کرده و باز به صمیمیت منجر شده؛ «مرامم را نگاه [کن]»، «مرامت را نگاه [کن]»... این در شرایطی ست که شاعر می توانسته راحت به جای «نگاه» از «ببین» یا در حالت آرکاییک ترش «نگر» استفاده کند و جمله اش را بی فعل نگذارد... اما می توان امیدوار بود که شاعر به چرایی ترجیح حالت کنونی بر دیگر حالت های فرضی واقف بوده باشد. به هر روی، نتیجه نتیجه ی مقبولی ست. وزن عروضی مصراع نخست ایرادی ندارد و در اوزان دوری شاعر اجازه دارد که گره میانه ی مصراع را نیز با هجای کشیده ببندد. با این حال، محرمانه و درِگوشی به دوست شاعرم عرض می کنم که در چنین هنگامه هایی، بهترین حالت برای گوشنوازتر کردن وقفه و مکثی که به ناگزیر بین مصراع (بین دو تکه ی دوری یک مصراع، به خاطر کشیده بودن هجای بخش انتهایی پاره ی نخست) می افتد، آن است که یا از قافیه ی درونی بهره بگیریم (یعنی مثلاً در آخر یک پاره، «دوست» بیاوریم و در آخر پاره ی بعدی «اوست» / یا یک طرف «باقی ست» و یک طرف «نیست یا چیست») و یا در درون مضمون و مفهوم و محتوای بیت، چیزی تعبیه کنیم که مقتضی این سکون و مکثِ ناگزیر باشد و آن را موجه کند. ضمناً می توان در حالت بهتر، این بیت را واجد مضمونی طلب و تصور کرد که در آن «نگاه» علاوه بر کارکرد بیانی ـ زبانی، کارکردی مضمونی هم داشته باشد. این البته نگاه آرمان گرایانه ای ست. در بیت سوم هرچند قافیه ی درونی نداریم ولی نزدیکی صامت های «ت / د» نوعی موسیقی درون بیتی قافیه مانند را القا می کند. طرفه این که دو پرسشی که در مصراع نخست این بیت خودنمایی می کنند، با «پرسش» مصراع دوم تناسبکی برقرار کرده اند. در بیت چهارم، گُلِ مطلب که وظیفه ی بسترسازی برای منطقی جلوه کردن مضمون را بر دوش گرفته، «دیوانه می بخشد» است. قبلاً در مورد نترسی دیوانه در شعر دیگر شاعران خوانده ایم: «خرد شیشه دل از سنگ خطر می ترسد / ورنه دیوانه به اطفال جگر می بخشد» (صائب)، اما بخشندگی دیوانه بدیع است و پذیرفتنی هم جلوه می کند و به مضمون بیت هم کمک خوبی کرده. چیز دیگری که باز، هم در این بیت و هم در بیت قبلی عیار سخن را بالا برده و لااقل به صمیمیت بیان کمک کرده، نزدیک شدن به گفتار طبیعی محاوره (یا اگر «محاوره» لفظ دقیقی نباشد، خوب است بگوییم: گفتار بین بین) است؛ «چه دیدی از من این مدت؟»، «خطایی از ... سر زد؟»، «... ناراحت است از تو»، «یادت که می آید!»... . در کنار این کاربردهای بیانی روان، البته در فرازهایی از شعر هم شاعر کم و بیش از زبان کهن گرا استفاده کرده؛ که خُب، حتی اگر انتظار صمیمیت و روانی هم از این فرازها نداشته باشیم، باز از این جهت که زبان شعر را از یکدستی دور کرده، واقعه ی مثبتی نیست: «... باقی ست»، «مرا با ... رو به رو کردی»، «خوب رویان را وفا در عشق شوخی ست»... . اگر بخواهم جمع بندی کنم، باید عصاره ی سخن را در این چند نکته جمع کنم و ختم کلام. اولاً با شعر بسیار خوب و قابل قبولی رو به روییم که مثل هر اثر خوب دیگری همچنان جای بهتر شدن دارد و حالت آرمانی تری هم می توان برایش تصور کرد. ثانیاً به نظرم حدیث نفسی بودن و تغزلی بودن و از همه مهم تر، مال خود بودن و انعکاس احوال خود بودن این شعر، سهم مهمی در توفیقش داشته است. شاعر باید قدر این دستاورد را بداند و به عنوان یک نقطه ی قوت، عوامل و عناصر صمیمیت بخش و روان کننده ی بیان را در آثار بعدی اش تقویت کند؛ بدون شک نزدیک شدن به زبان طبیعی کاربردی و دور شدن از فرازهای قلنبه سلنبه ی اتوکشیده و عصا قورت داده ی کتابی و رسمی، می تواند در این زمینه مفید باشد؛ چنان که در همین شعر هم این ویژگی نقش خوبی در دلچسبی بیان و زبان بازی کرده. ثالثاً باید مراقب بود که چیزی یکدستی زبان را زائل نکند. وجود عناصر تاریخی و کهن و آرکاییک زبان در کنار عناصر امروزی تر، کمر زبان شعر را می شکند و آن را دوتکه و نادلچسب می کند. تکلیف خواننده با چنین یک بام و دوهوایی روشن نخواهد بود. استفاده از زبان آرکاییک فی نفسه نقص نیست؛ همان طور که استفاده از زبان یکسره امروزی نقص نیست. اما پیوند این دو اقتضائات ظریفی دارد که به ندرت توفیق آمیز است. به همین دلیل بهتر است که رویّه ی زبان تماماً یکسویه باشد تا احساس چندپارگی بیانی در متن شعر رخ ننماید. و بالأخره آخرین مطلب این که: حرف را منظوم کردن، هنر کمی نیست اما از این جا تا شعر هنوز راه باقی ست. همه نمی توانند جمله ی عادی شان را وزن عروضی بدهند؛ بله. این خودش هنری ست و متن ما را ادبیّت می بخشد. اما شعر جایی اتفاق می افتد که ردپایی از خیال باشد. دل را دیوانه نامیدن، غمی که بر دل نشسته را به خنجر تشبیه کردن، غزل را شخصیت بخشیدن و پیش او احساس بی آبرویی کردن، پرسش ها را سیل دیدن، و مواردی از این دست، نمونه ها و رگه ها و پرده هایی از تخییل دارند (که البته اغلب تازه نیستند؛ قبلاً در آثار دیگران شنیده ایم شان). جز این ها، فقط جملات معمولی منظوم شده اند. باید انعطاف شعر را به سمت شهود و دیگرگونه دیدن برد. این چزی ست که در بلندمدت شعر شما را نجات خواهد داد و از یک متن منظوم معمولی یا شعری که در آن از زاویه ی چشم شاعران پیشین به قضایا نگاه شده، فراترش خواهد برد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
فردین اَروانه » 11 روز پیش
با سلام بسیار سپاسگزارم از شما جناب آسمان عزیز بابت نقد جامع و سازندتون . بسیار لذت بردم از نقد شما????
محمّدجواد آسمان » 11 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای اروانه‌ی عزیز. همواره پیروز و کامکار باشید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.