برآیندِ عاطفی / عاطفه‌ی تزریقی




عنوان مجموعه اشعار : شب
شاعر : حسین صادقی


عنوان شعر اول : رقص
برایم
سازهای زیادی آرزو کنید
رقص ها درپیش است

عنوان شعر دوم : کدخدا
دید خسته ام
باغم را گرفت
دید بیمارم
جانم را گرفت
چه مهربان کدخدای آبادی

عنوان شعر سوم : گله
گله دریده شد
گفتند
چوپان دروغگوست
گفتند
سگ‌گله با چوپان همدست است
اما نفهمیدیم
گله مان همه گوسفند بودند
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر سپید بسیار کوتاه. از نظر ساختاری، هر سه شعر یک ویژگی مشترک دارند؛ ختم می شوند به جمله ای تعیین کننده ی معنا: «رقص ها در پیش است»، «چه مهربان [است] کدخدای آبادی»، «نفهمیدیم گله مان همه گوسفند بود». این یعنی این که دوست شاعر ما به ارزش پایان بندی در ساختاردهی به شعر واقف است. در شعر اول، تناسب «سازهای زیاد» و «رقص ها» حدی از زیبایی را رقم زده، در شعر دوم «طنز» پادرمیانی کرده تا از تناقض «مهربانی» با «گرفتن باغ و جان» به جای رفع خستگی و درمان بیماری نوعی لذت استتیک حاصل شود، و و در شعر سوم، غیر از تناسب «گله و سگ و چوپان [و گرگ درنده]»، و البته ارجاع برون متنی به حکایت «چوپان دروغ گو»، نوعی توضیح واضحات در پایان و رو به رو کردن خواننده با واقعیتی طبیعی (و به نوعی لایه برداری کردن از این نکته ی واضح که «گله از گوسفندان تشکیل شده است») و شوکه کردن او از مواجهه با چنین حقیقتی، برگ برنده ی شعر است. پس اگر منصف باشیم، در هرکدام از شعرها چیزی برای لذت بردن، و ترفندی برای کشف، و خلاصه عنصری برای کشف و درک سطحی از زیبایی می توان یافت. تا این جا هرچه عرض شد، با نگاه تأییدگر و همنوا با شاعر و متن شعرهای او بود. اما همه ی خوانندگان شعر ما خوش بین و پذیرنده نیستند و در نقد باید بنا را بر بهانه جوترین و بدبینانه ترین و عیب یاب ترین نگاه های ممکن گذارد. با این نگاه، در هرکدام از شعرها نقصان هایی می توان پیدا کرد که در برخی موارد فقط به یک شعر منحصر نیستند و عمومیت دارند. مثلاً در برابر شعر نخست می توان پرسید: چرا برای رقص های زیادی که در پیش است، «سازهای زیاد»ی مورد نیاز است؟ آیا زیادی رقص ربط و رابطه ای با تعدد ساز دارد و موقوف بر آن است؟ به عبارت دیگر، آیا اگر بنا بر بیشتر رقصیدن باشد، حتماً باید سازها را زیاد کرد؟ تعداد سازها ممکن است موسیقی را باشکوه تر کند و جزئیات و عمق بیشتری به یک قطعه ی موسیقایی ببخشد اما منطق این که افزایش تعداد سازها لزوماً می تواند بیشتر شدن رقص را ایجاب کند، کمی می لنگد. تأثیر تندتر شدن ریتم موسیقی بر «رقص های بیشتر» شاید منطقاً بهتر می توانست خواننده را مجاب و با منویات شعر همنوا کند. از این گذشته، از کارکرد «برایم» هم نباید غافل ماند. راستی (با توجه به این که با «شعر» مواجهیم و باید حواس مان به معانی جنبی کلام بیشتر از معای مستقیم آن باشد)، از عبارت «برای کسی سازهای زیادی آرزو کردن» چه می توان فهمید؟ در زمینه و کانسپت معنوی این شعر چطور؟ آیا این عبارت، محمول معنی جنبی و مجازی خاصی هست؟ معنای برآمده از کلّیت شعر، «نوید شادی های بیشتر» است اما با وجود قطعیتی که در «رقص ها در پیش است» مستتر است، «لزوم آرزو کردن سازهای زیاد» که به نظر می رسد لوازم آن رقص ها باشند، نوعی تعارض پیش می آورد. راستی اگر رقص های پیشِ رو قطعی اند، این قطعیت را چطور می توان با مشروطیت «آرزو» که برآورده شدنش بگیرنگیر دارد، جمع و توجیه کرد؟ به طور کلّی این شعر را می توان مانند مفردات و تک بیت های ادبیات قدیم فارسی، یک واحد از شاعرانگی در نظر گرفت ولی حقیقتاً آیا کشف و شهود و دیگرگونه دیدن جهان در آن مندرج هست تا بتوان آن را حاصل لمحه و لحظه ای حیرت و آفرینشگری شاعرانه، واجد تصرف در اشیاء و مفاهیم جهان پیرامون دید؟ به نظرم در کُل با یک نگاه تقلیلی می توانیم این شعر را به عنوان شعری کوتاه و کامل به رسمیت بشناسیم و بپذیریم ولی با نگاهی آرمان گرا و ایده آلیستی، نه در مجال کوتاه خود این شعر چیزی تکان دهنده و نو وجود دارد که طرز نگاه خواننده را به جهان پیرامون تغییر دهد، و نه فرصتی برای تکامل یک نگاه و تطور ساختاری، در آن فراهم بوده است تا در طول شعر خواننده بتواند با تغییر مفاصل مضمونی غافلگیر شود و همراه با دگرگونی متناوب شعر، انقلابی در اندیشه یا عاطفه اش (خواننده را عرض می کنم) صورت بپذیرد. بنابراین، از این حیث، با آن که شاید بتوان این شعر را به عنوان فرازی و پازلی از مجموعه ی نگاه های منتج به نتیجه ای خاص، یک لحظه ی پیش برنده ی شاعرانه در نظر گرفت، اما خودش را فی نفسه به سختی می توان «یک شعر کامل» دانست؛ به دلایلی که عرض شد. اگر شعر اول تا حد ابهام، واجد تأویل پذیری ست، شعر دوم شعری ست که حکم صادر کرده است. اعتراض و روایتی که در شعر دوم هست، از جمله ی داشته هایی ست که به آن ارج و ارزش بلاغی و فکری بخشیده اند. موازنه و مقارنه ای که در چهار سطر آغازین این شعر هست نیز به بیان نظم و نسقی ساختاری بخشیده است که ارزشمند است. زبان واپسین جمله ی شعر (مخصوصاً با کارکردیی که حذف فعل بدان بخشیده) ما را به یاد پایان بندی برخی از هایکوهای مشهور می اندازد. به عنوان جمع بندی، به نظرم بزرگ ترین داشته ی این شعر و برگ برنده ی آن برای شاعرانگی، باز «تأویل پذیری» نسبی آن است. با وجود آن که معنای شعر با محدوده ی عناصر مضمون سازش (باغ و کدخدا و آبادی) از حدود معینی فراتر نمی تواند رفت، و مخصوصاً با آن که جمله ی آخر شعر مانند پُتک قاضی حکمی قطعی را برای شعر مقدر کرده، ولی قابلیت تأویل اجتماعی و سیاسی، فلسفی و وجودی، و حتی عاشقانه و تغزلی، راه فلاح و رستگاری را برای این شعر گشوده نگه داشته است. همین که خواننده در حالات روحی و عاطفی گوناگون، و پییش داشته های فکری مختلف می تواند چنین شعری را بر زبان حال خود تطبیق دهد، مغتنم است. شعر آخر واجد «خوداتهامی»ست. شاعر با تخطئه ی انداختن بار گناه بر دوش «چوپان» و «سگ گله»، نهایتاً اتهام را متوجه «گله»ای می کند که با «مان» طرف خطابش کاملاً روشن شده است. به خاطر همین ویژگی مهم، این شعر هم بیش از هر چیز در چهارچوب اشعار اجتماعی قابل دسته بندی ست؛ و در این میان طبعاً «نفهمیدیم» هم کارکردی دوبرابر می یابد. دو نکته ی آخر؛ اولاً به نظرم با وجود تأکید و حواس جمعی دوست شاعرمان بر «ایجاز» (که دست مریزاد دارد و قدردانستنی ست)، توجه بیشتر به موسیقی می تواند جذابیت و گوشنوازی بیشتری به الفاظ شعر او بدهد. ثانیاً توجه شاعر به تناسب ارکان مضمون ساز در هر شعر، ارج نهادنی ست ولی باید تا جای ممکن از صریح گویی پرهیز کرد؛ در چنین جنس شعرهایی تا جای ممکن باید از حضور «من و او و ما و شما و آن ها» پرهیز کرد؛ توصیف یک واقعه ی بیرونی خود به خود عاطفه ی خواننده را درگیر می کند و شخصیت خواننده را با اشخاص مضمون ساز پیوند می دهد. وقتی تک درختی را بر فراز یک تپه تصویر می کنیم که نسیم بر برگ هایش می وزد، این امکان طبیعی و بالقوه در تصویر ما هست که خواننده خودش را یا کس دیگری را جای آن تک درخت و نسیم بگذارد و تپه را به شهر یا سن و سال یا جهان یا هر چیز دیگری منطبق کند. در واقع، برآیند عاطفی از تزریق عاطفه کارآمدتر و تأثیرگذارتر است؛ و کلاً در شعر پوشیده گویی مؤثرتر از صراحت است... تا جایی که معنا را (ضمن واجد تأویل ماندن) مبهم نکند. هر تلاشی برای صراحت بیشتر، ممکن است شعر ما را به داستان مینی مال یا شعار یا جمله ی قصار و خلاصه هر چیزی غیر از شعر شبیه کند. برای دوست شاعرم توفیق روزافزون آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
حسین صادقی » 8 روز پیش
سلام استا آسمان .ـ فراوان سپاس از لطفتان از وقتی که گذاشتید . درشعر رقصها در پیش است .. من با توجه به ضرب المثل "" به چه ساز شما برقصم"" این شعر رو نوشتم. سپاس
محمّدجواد آسمان » 8 روز پیش
منتقد شعر
درود بر شما. استاد شمایید برادر جان. انجام وظیفه کردم. شعر شما آن ضرب‌المثل را برای این بنده‌ی حق تداعی نکرد؛ شاید دیگران دریابند. پیروز و کام‌یاب باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.