ایده های بدیع و پرداخت های شتاب زده




عنوان مجموعه اشعار : ۹۹۱-۱
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۹۱-۱۱
از این زندان تو در تو یکی راه فرار آرد
کسی راه فراری...
لااقلّ صبر و قرار آرد

برای چشم‌های خیره‌ی زندانی دربند
نوید صبحگاه گرگ و میش پای دار آرد

ابد زندان تاریکی‌ست، تاریکی‌ست، تاریکی
یکی یک رشته‌ی تابیده، نوری در گذار آرد

سکوت لَخت و سنگین می‌کُشد شعرابه را در دل
سه‌تارم کو؟ یکی آواز را یادِ سه‌تار آرد

بزاید مادری پیغمبری در آخر تاریخ
که بعد از این زمستان‌های پی در پی بهار آرد

عنوان شعر دوم : ۹۹۱-۱۲
بلند قله با نرم‌ابر سرگردان گلاویز است
غروب سرخ آبانی‌ست و پایان جالیز است

از این پس برگ‌‌ْ شکلِ شعله‌‌ی رقصنده است از دور
درختان سرد می‌سوزند و می‌ریزند، پاییز است

هوای عصر گیج جمعه‌ی کش‌دار از رخوت
دلم از حسرتی مزمن ولی انگار لبریز است

در این پاییزها، در عطر خاک خیس می‌پیچی
و یا در گوش آن بادی که هو هویش غم‌انگیز است

نمی‌دانم تو اینجا واژه‌ها را کاشتی یا من
که باغ ساکت پاییزها خاکش غزل‌خیز است

عنوان شعر سوم : ۹۹۱-۱۳
پیداست نگفته-گفته از پشت خمت
آوار هزارساله‌ی کوه غمت

اما کُره‌ی خاکی سبز‌آبی من
خود قصه‌ی دیگری‌ست قوس شکمت
نقد این شعر از : زهیر توکلی
در شعر اول، درباره بیت اول و دوم، بیش از بقیه بیتها باید حرف زد. ابتدا از بیت دوم شروع می کنم.
زندانی، دربند است و آوردن صفت دربند، زاید و اصطلاحا حشو است اگرچه این حشو در این جا حشو ملیح است یعنی بجاست چون تاکید و واضح سازی است برای وضعیت زندانی: در بند و گرفتار است و توان حرکت و رهایی ندارد، محکوم است به ماندن و درماندن.

این بیت، ایهام قشنگی در «گرگ و میش» دارد: الف) روشنایی گنگ صبحدمان که از دور معلوم نیست این چه می بینی، گرگ است یا میش. ب) میش، همین زندانی است که او را به دار می کشند و گرگ، آمران و مجریان حکم اعدام.
این بیت، با بیت بالا، در یک راستاست البته با واسطه یک طنز تلخ؛ در بیت اول گفته بود که کاش یکی باشد که اگر راه فراری نمی آورد لااقل صبر و قراری برای زندانی دربند بیاورد. طبعا آنچه صبر و قرار برای زندانی می آورد، باید مژده آزادی قریب الوقوع باشد. شاعر در بیت دوم می گوید که مژده ای که برای یک زندانی در چنین حبسگاهی، ممکن است صبر و قراری بیاورد، مژده اعدام شدن در همین روزهاست. شاعر با این پارادوکس، وضع غیر قابل تحمل زندان را «توصیف» نکرده است بلکه «مجسم و ملموس» کرده است و این، خیلی خوب است. منتها ای کاش بیت اول که مطلع غزل است، پخته تر بود. این بیت، با تعابیری دم دستی بسته شده است و نمکی در بیان ندارد. چرا در مصرع اول، «ای کاش» را حذف کرده است؟ مثلا می شود گفت:
یکی ای کاش می شد راهی از بهر فرار آرد
یا:
کسی ای کاش می شد چاره ای بهر فرار آرد
و برای مصرع دوم نیز این پیشنهادها را تقدیم می کنم:
وگر راه فراری نیست، یک مژده به کار آرد
و یا مژده بیارد دستکم صبر و قرار آرد
و یا با مژده ای ما را به دل، صبر و قرار آرد
و سرانجام:
یکی ای کاش می شد راهی از بهر فرار آرد
و یا با مژده ای ما را به دل، صبر و قرار آرد

در بیت سوم، درباره مصرع اول چند جور می شود معنی یابی کرد:
الف) «ابد» (=ابدیت؟) زندان تاریکی است. ب) من محکوم به حبس ابد در زندانی تاریک هستم. ج) آنچه ابدی است و قابل تغییر نیست، تاریکی و ظلمت است که ما درآن زندانی هستیم.
خب! به نظر می رسد که منظور شاعر، مورد «ب» بوده باشد اما جمله بندی نامناسب، کار را خراب کرده است و کژتابی به بار آورده. پیشنهاد می کنم:
در این حبس ابد، تاریک در تاریک در تاریک
یکی یک رشته ی تابیده نوری در گذار آرد
حالا می رسیم به مصرع دوم. شاعر در نظر داشته که با آوردن صفت «تابیده» ایهام درست کند چون رشته تابیده یعنی رشته ای که آن را تاب داده اند و پود و تارش را در هم تابانده اند و نیز رشته ای از نور که تابیده است. این حرکت شاعر، حرکت قشنگی است امّا چرا یک رشته؟ اقتضای کلام این است که مثلا بگوید یک نخ نور؛ چرا این را می گویم؟ زیرا وقتی که خرابی اوضاع بیشتر از حد بشود، شخص گرفتار به کمترین چیز هم خرسند خواهد بود. «در این حبس ابد که زندانمان تاریکی در تاریکی است، کاش یکی بود که ولو یک نخ نور در این زندان می تاباند».
نکته دیگر این است که شاعر به خاطر این که مجبور بوده قافیه و ردیف را رعایت کند، از جمله اصلی یعنی از آرزوی کسی که در تاریکی مطلق، محبوس است، بدون علت، عدول کرده. آرزوی چنین کسی، در ساده ترین جمله، این است: «کاش یه ذره نور به ما می تابید». برای چنین کسی اصلا مهم نیست این نور را «یکی بتاباند» یا مثلا دیوار زندان رخنه ای دهد و نوری بتابد.
«کاش یکی نوری را در گذار بیاورد» ببینید چقدر این جمله، از فارسی معاصر فاصله دارد! «چیزی را در گذار آوردن» یعنی چیزی را به حرکت درآوردن و از جایی عبور دادن نه «نوری را نفوذ دادن و داخل کردن» و تازه آن هم مربوط به فارسی کهن است نه فارسی معاصر.



در شعر دوم، تعداد ترکیبها چه وصفی چه اضافی زیاد است: بلند ِ قله (وصفی)، نرم ابر سرگردان(وصفی)، غروب سرخ آبانی (تتابع اضافات، به ترتیب: وصفی + وصفی)، پایان جالیز(اضافی)، شکل شعله رقصنده (تتابع اضافات، به ترتیب: اضافی + وصفی)، هوای عصر گیج جمعه کشدار (تتابع اضافات، به ترتیب: اضافی + وصفی + اضافی + وصفی)، حسرت مزمن (وصفی)، این پاییزها (وصفی)، عطر خاک خیس (تتابع اضافات، به ترتیب: اضافی + وصفی)، گوش آن باد (به نوعی تتابع اضافات است، گوش باد، اضافی است و آن باد، وصفی است)، هوهویش (اضافی)، باغ ساکت پاییزها (تتابع اضافات، به ترتیب: وصفی + اضافی)، خاکش (اضافی)، دلم (اضافی)، این جا (وصفی).
خیلی کم می شود در این غزل، کلمه ای یافت که داخل ترکیب نباشد. بعضی از کلمات هم که ظاهرا داخل ترکیب نیستند، امتداد و دنباله یک ترکیبند و اصطلاحا با ترکیب وصفی یا اضافی قبل یا بعد از خودشان داخل یک «بند» هستند؛ مثلا «از دور» در واقع، داخل این بند است: «به شکل شعله رقصنده ای از دور»؛ یا «از رخوت»، داخل این بند است: «هوای عصر گیج جمعه کشدار از رخوت» یعنی به خاطر رخوتی که بر وجودت سنگینی می کند، انگار زمان «کشدار» است. یا «لبریز»، داخل این بند است: «لبریز از حسرتی مزمن»؛ همچنین کلّ ِ این مصرع، اصولا یک بند است: «در گوش آن بادی که هوهویش غم انگیز است» یعنی کل جمله وابسته ی ما که با «که...» شروع می شود، در واقع، صفت بیانی پسین است برای «باد»: بادی که [چنین صفتی را دارد:] هوهویش غم انگیز است.
چرا در این غزل، شبیه این مصرع زیبا تکرار نشده است: «درختان، سرد می سوزند و می ریزند: پاییز است». چرا این همه ترکیب و بند؟
اگر به یک نکته دیگر هم دقت کنیم، به پاسخ این سوال، نزدیک می شویم. ردیف این شعر، فعل اسنادی است: «است». خاصیت این فعل، نسبت دادن چیزی به چیز دیگر و یکی دانستن آن دو چیز است و به واقع، فعل «است» یک جور «وصف» است. وقتی می گوییم: «باغ ساکت پاییزها خاکش غزلخیز است» مثل این است که بگوییم: «خاک غزلخیز باغ ساکت پاییز». همان طور که اگر ترکیب وصفی بیاوریم و بگوییم: « غروب سرخ آبانی»، مثل این است که گفته باشیم: «غروبی که سرخ و آبانی است» و اگر ترکیب اضافی بیاوریم و بگوییم: «عصر جمعه» مثل این است که گفته باشیم: «عصری که مال روز جمعه است». به عبارت دیگر، «وصف» بر کل این شعر، سیطره افکنده است و «این همانی» یا همان «اسناد» بر شعر غالب است نه کنش و واکنش و تصویر متحرک و پویا. شعر وصفی در بهترین حالت، یک تابلوی نقاشی زیباست نه یک انیمیشن زیبا.
یک تبصره؛ گاهی بدیع بودن ترکیب ها از نظر تصویری یا از باب غرابت نحوی ( = چینش جمله از نظر دستور زبان)، یک شعر را متمایز و ماندگار می کند؛ مثال معروفش، این غزل آقای استاد محمدعلی بهمنی است:
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نجیب می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
و تا آخر غزل که پر از تتابع اضافات است اما به خاطر بدیع بودن ترکیب ها و قدرت القای حس و نیز به خاطر این که تک تک اجزای ترکیب ها در خدمت القای حس یا ساختن مضمون بیت هستند، نه تنها تتابع اضافات، خللی وارد نکرده است بلکه این یک نمونه مثال زدنی است برای نقض آن حکمی که بدیعیون می دادند و تتابع اضافات را بد می دانستند.



در شعر سوم، شاعر ما کره زمین را از بالا مثلا از روی نسخه عکس های هوایی دیده است و به این کشف رسیده است که وقتی یک کره مثل کره زمین را از دور می بینیم، همزمان و توامان، هم می شود او را یک شخص دید با یک پشت خمیده و هم می شود یک شخص تصورش کرد با یک شکم برآمده و قوس دار. این، کشف قشنگی است و مایه ای از طنز در آن هست. منتها این ایده در رباعی حاضر، به فرجام نرسیده است چون در بیت اول، علت «پشت خم» ِ زمین را «آوار هزار ساله کوه غم» می داند اما در بیت دوم، علتی برای «قوس شکم» ذکر نشده است و رباعی به یک شوخی تا حدودی جنسی با کره زمین تنزل پیدا کرده است.

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » 8 روز پیش
سلام و عرض ادب. سپاسگزارم از توجه و عنایت شما و نقد عالمانه و ریزبینانه‌تان که پر از آموختنی‌ است برای من که تشنه و طالبم ان‌شاءالله. در مورد رباعی آخر، با هر آنچه فرمودید موافقم جز بخش آخر که وجهی که برمی‌آید و اشاره کردید در نظرم نبود؛ نه اینجا و نه هیچ جای دیگر و شعر دیگری که قلم عفیف و اخلاق‌مدار را دوست‌تر می‌دارم. می‌خواستم بگویم ادعای رنج‌کشیده بودنت با شکم سیرت جور در نمی‌آید؛ که البته این که می‌خواستم بگویم درنیامده است متأسفانه. بسیار ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.