هرچیز تقریبا به اندازه‌ی کافی




عنوان مجموعه اشعار : ۹۹۱-۲
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۹۱-۲۱
این بار هم گذشت زمستان، بهار شد
تقویم سر رسید و سرِ روزگار شد

هر چند این بهار شبیه بهار نیست
اوضاع بر مراد دل روزگار نیست

هر چند بر جهان وطن ترس چیره است
فردا پسِ غبار و مِهی سرد و تیره است

آوای مرگ، زمزمه‌ی زیر گوش ماست
هول و هراس حل شده در جنب و جوش ماست

هر چند سرفه سرفه نفس تنگ می‌شود
تا عاقبت حریر نفس سنگ می‌شود

شاید که نیست هیچ امیدی به هیچکس
شاید دویدی و نرسیدی به هیچکس

شاید خیال کردی اگر چشم واکنی
باید که در سقوط خودت را رها کنی

آسوده باش، هست کسی، هست یک نفر
یک دست نه، هزار، هزاران و بیشتر

یک دست در لباس سفید فرشته‌ها
از شهر قصه‌های مگو، نانوشته‌ها

دستی که پای جان تو تا پای جان دوید
جانی که پا به پای تو تا ناگهان دوید

هر چند این بهار شبیه بهار نیست
لبخند‌ گل شبیه گل پیر و پار نیست

اما کسی هزار بهار از دلش شکفت
هر چند شاعری غزلی از دلش نگفت

بر دامن سپید لباسش نهاد سر
یک سرزمین خسته؛ همین. رکّ و مختصر

تقویم سر رسید و سر روزگار شد
این بار هم گذشت زمستان، بهار شد

عنوان شعر دوم : ۹۹۱-۲۲
چه ماند از روزهای سخت بیماری؟
چه ماند از تلخی شب‌های تب‌داری؟

چه غیر از خاطرات گنگ گه‌گاهی،
چه در دفترچه از آن روزها داری؟

نگاهی گرم آیا هیچ یادت هست؟
کسی را دور و بر، گرم پرستاری

حواست بود دریا بود چشمانش
نگاهش رود، آبی، مهربان، جاری

به یادت هست جانش را سر دستش؟
هنوز آن دست‌ها را یاد می‌آری؟

تو برگشتی ولی او ماند با دردش
هزاران درد، بیش از آن که بشماری

عنوان شعر سوم : ۹۹۱-۲۳
رنجور و دردمند شدم میهمان تو
امیدوار عاطفه‌ی بی‌کران تو

حالا که عرصه بر نفس خسته تنگ‌ شد
آغوش را گشوده دل مهربان تو

پهن است سفره‌ای و کجا تا کجا و عشق
بر سینی صفای مرامِ تو جان تو

شاید شنیده باشی از این شعر-قصه‌ها
یا بعد از این خودش بشود داستان تو:

این را که آرزوی فرشته‌ست پر زدن
در بی‌کرانه‌ای ابدی، آسمان تو

این تخت و رخت و نسخه و درمان بهانه است
من زنده‌ام به معجزه‌ی جاودان تو:

بال سپید و خنده‌ی سرخ و نگاه سبز
با واژه واژه شعر شفا بر زبان تو

این دوره را به نام تو باید که یاد کرد
باید تو را سرود و سرود از زمان تو
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
سه شعر 21/991 و 22/991 و 23/991 از دوست عزیزمان آقای مهران عزیزی از شعرهای عاطفی تاثیرگذاری هستند که شایسته‌ی تکثیر است؛ خاصه در این روزها که پزشکان و پرستاران والامقام و کادر درمان و بهداشت ارجمند کشورمان همه در حال ایثار و جانفشانی هستند.
این سه شعر از آن دست شعرهایی نیست که مثل بعضی از اشعار مناسبتی تنها در مقطعی به‌کار ‌آیند و دیگر والسلام. یعنی از آن شعرهایی نیست که در این مقطع وقتی در کنار نام پرستاران و پزشکان و در کنار موضوع کرونا قرار می‌گیرند، ظاهری پرمعنا و جذاب به خود گرفته، عنصر عاطفی سطحی‌شان شعله‌ور به‌نظر می‌آید. زیرا در میدان شعار داد از شعر هم موثرتر است. البته شکی نیست که این مناسبت به شاعران حقیقی و لحظه‌های حقیقیِ سرودن نیرو و انگیزه‌ می‌بخشد، اما قدرت و زیبایی در خود آثار است؛ آثاری که توانسته آن واقعیت‌ها و حقایق بیرونی را درونیِ خود کند.
این سه شعر نشان می‌دهد که پشت کلمات و سطرها و چینش‌شان و در تخیل و شکل بیان عاطفی آن‌ها شاعری باتجربه ایستاده است؛ حتی اگر در شعر اول کاستی‌هایی نیز دیده شود؛ شعری که با کمی جرح و تعدیل و نیز با حذف دو سه بیت می‌توانست در حد و اندازه‌های دو شعر دیگرقرار گیرد. درواقع در چنین مواقعی اگر بادقت و ظرافت، یکی دو سه بیت از شعرمان بکاهیم، لطمه‌ای به کلیت شعر نخواهد خورد. چون که اشعار کلاسیک و یا غزل مثل شعرنو موظف نیست که از یک ساختار برخوردار باشد؛ همین‌که هر بیت ساختار خودش را داشته باشد کافی است. البته چون شاعران بزرگ دارای جهان‌بینی و تفکر مستقلی هستند، از این رو، اشعار کوتاه و بلندشان از یک انسجام معنوی و معنایی نیز برخوردار است.
شعر اول:
در بیت اول، بی‌شک «سرِ روزگار» غلط نیست، اما کاربرد هم ندارد و جالب هم به‌نظر نمی‌آید؛ حتی اگر به‌فرض حضرت فردوسی هم آن را در شاهنامه به‌کار برده باشد، باز در اذهان مردم روزگار ما گمان نمی‌کنم خوش بنشیند. همچنین است «اوضاع بر مراد دل روزگار نبودن»؛ زیرا این ماییم که طبق معمول، چه در گفتار عادی و چه در شعر، از روزگار گله و شکوه و شکایت می‌کنیم؛ نه این‌که لی‌لی به لالای روزگار بگذاریم و نازش را ‌بکشیم. یعنی یا گله‌مندیم از روزگار و یا خوشیم از بهار و باد موافقش و...
ممکن است یکی بگوید: «می‌خواستم عادت‌زدایی کنم و این‌بار اوضاع را بر مراد دل روزگارا ندانم» یا بگوید: «منظورم از روزگار، مردم روزگار هستند» و از این حرف‌ها. باز می‌توان گفت این مصراع قدرت القای این دو منظور را نداشته و نتوانسته نزد مخاطب باورپذیرش کند.
گذشته از این، بعضی از ابیات شعر اول نظم هستند و در نظم‌بودن خود نیز حرف چندانی برای گفتن ندارند. یعنی معنای فرازمندی و والایی ندارند؛ حتی گاه نبودشان به ایجاز شعر کمک هم می‌رساند؛ مانند دو بیت اول شعر؛ هرچند این دو بیت برای شعر اول، خواه‌ناخواه نقش ورودیه را ایفا می‌کنند. درعوض، مصراع دوم از بیت ششم ‌نوعی نظمی است که قدرت کلامش آن را به‌مصراعی درخشان رسانده است؛ آنقدر که آدم را به‌یاد جملات قصار نیچه می‌اندازد. مصراع دوم از بیت چهارم هم خوب است. مصراع دوم از بیت دهم هم. بعضی مصراع و ابیات هم نه صرفا در معنا فرازمند هستند، بلکه از راه تخیل به‌معنای والایی رسیده‌اند؛ نظیر مصراع دوم از بیت 5 که بسیار درخشان است:
«هرچند سرفه سرفه نفس تنگ می‌شود
تا عاقبت حریر نفس سنگ می‌شود»
بیت ذیل هم ارزش و اعتبارش را بیشتر از بیرون گرفته است؛ یعنی چون مشخص است که شاعر از چه کسانی می‌گوید، این زیبایی حاصل شده است:
«یک دست در لباس سفید فرشته‌ها
از شهر قصه‌های‌مگو، نانوشته‌ها»
اما در کنار این برجستگی‌ها و زیبایی‌ها، مصراع دوم از بیت سیزدهم دچار ضعفِ‌تالیف است. درواقع «همین، رکّ و مختصر» روی تمام بیت تاثیر منفی گذاشته و آن را زایل کرده است.

شعر دوم:
شعر دوم بسیار عاطفی است؛ شعری که ارزش و اعتبارش را دقیقا از عنصر عاطفه گرفته است و نه تخیل و یا دیگر عناصر. البته روانی کلام نیز یکی دیگر از ویژگی‌های شعر دوم است که آن را زیبا و تاثیرگذار کرده است؛ شعری که در سه بیت آخر خود اوج می‌گیرد؛ یک اوج عاطفی. البته این امر چندان هم غیرطبیعی نیست که ارزش و ارجمندی اشعاری تنها بر پایه‌ی یکی از عناصر شعری باشد؛ مثلا بر پایه‌ی تخیل، اندیشه، زبان و یا عاطفه. البته اگر همه‌ی عناصر شعری در یک اثر لحاظ شوند، طبعا شعر بهتر و زیباتری خلق خواهد شد؛ اما در بسیاری از موارد، نوع مضمون نقش کلیدی دارد و به سایر عناصر نقش حاشیه‌ای می‌بخشد. یعنی این‌که ممکن است در یک شعر عاطفه، در شعری تخیل، در شعری دیگر اندیشه و یا زبان محور حرکت شده، نوع زیبایی‌شناسی آن را تعیین کند.

شعر سوم:
شعر سوم نیز شبیه شعر دوم است و مثل آن یکسره عاطفی است؛ منتها با این تفاوت که اندکی از اندیشه، تخیل و زبان را در حد چاشنی در خود دارد. در شعر دوم، عاطفه حتی سبب روانی کلام و سادگی کلام می‌شود؛ اما در شعر سوم، بیان و زبان با خود نوعی بلاغت می‌آورد که در استواری و طبعا زیبایی شعر موثر است:
‌ «شنیده باشی از این شعر-قصه‌ها
یا بعد از این خودش بشود داستان تو:»
و یا این‌که تخیل سبب استواری و زیبایی می‌شود؛ مثل:
«این را که آرزوی فرشته‌ست پر زدن
در بی‌کرانه‌ای ابدی، آسمان تو»
«بال سپید و خنده‌ی سرخ و نگاه سبز
با واژه واژه شعر شفا بر زبان تو»

و یا این‌که اندیشه:
«این تخت و رخت و نسخه و درمان بهانه است
من زنده‌ام به معجزه‌ی جاودان تو:»
البته گفتیم که این تخیل و اندیشه در شعر سوم بیشتر حکم چاشنی را دارد که به این شعر از عاطفه‌ سرشار، تا حدی استواری، بلاغت، رسایی و شیواییِ می‌بخشد؛ خاصه این‌که مقطع شعر سوم حکم پایان‌بخشی را خود دارد. اگرچه مطلع و مقطع هر غزلی، باید بهترین‌بیت‌های آن باشند؛ چونان که شعر دوم چنین بوده است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 11 خرداد 1399
منتقد شعر
با درود بر شما عزیز گرامی.
مهران عزیزی » چهارشنبه 06 فروردین 1399
سلام و عرض ادب و احترام. بسیار سپاسگزارم از دقت و توجه شما عزیز بزرگوار. نقد بسیار آموزنده‌ای بود و نکته فراوان داشت، به ویژه آن بخش که اشاره فرموده‌بودید به استقلال و استحکام هر یک بیت در شعر کلاسیک. امیدوارم در این روزهای سخت، بارپروردگار مدد پزشکان و پرستاران و کادر درمان باشد و بتوانیم با کمترین خسارت و در صحت و سلامت، از این گاه خوف و خطر گذر کنیم ان‌شاءالله. بازهم ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.