دوری از اطناب و پراکندی




عنوان مجموعه اشعار : سپیده ۱
شاعر : مهران ملکی وند


عنوان شعر اول : در دلش خورشید است

شب، می‌زاید
آواز سکونی محزون
می‌آید
در دلش خورشید است
و به دنبال هوا می گردد

دستانم
به شبِ کور
سیه اندود است
خوابم چون ماهی
اشکم چون یک موج
پس مرا
نور و عبوری باید

شب در این کنجِ فراموشیِ دل
رخت می‌شوید
و مرا می‌پوشد
و به مهمانیِ سیبی در دور می‌رقصد

شب به قتلم هر بار
دست می‌جوید
با تفنگی در مشت
پر ز تیر نفرت
شب
به در می‌کوبد
ساقه‌هایی پیچان از وحشت
به سرم می رویند
و به دور آتش می‌لرزند

شب
کسی با ما نیست
همه اینجا خوابند

روز می‌باید
زور می‌خواهد
تا بیاید
و ز دستان نحیفم
شب را
برگیرد
و به زندان کبودی دم صبحِ اندوه
بغل جاده‌ی سور بگذارد

شب مرا می‌زاید
تا به سوی فردا
دادی از دردِ جنون سر بدمم
دردی می‌باید
تا شب را
با طنابی از نور
رو به فردا بکشم
و به پای آن کوه
پیش چشم ضحاک
دارش بزنم

سنگ می‌‌خواهد
تا بلور سیه و تنگ تنم را
با ذوق
به نگاهی بخلم

من به سوی مهتاب
نامه‌ای را با تیغ
به تن مست و سیاه این شب می‌کوبم
و به دستان خودم، دست سپاه شب را
در تن هر رودی
که به دریای تالالو می‌رفت
با طمانینه و با فهمِ خدا می‌شویم

من
به شب مغروقم
و شب اندر گورم
سخت می‌جوشد

شب
با نگاهی پر حرف
ما را،
بی باران می‌‌بارد
با بیلی می کوشد
برف می‌کارد
تا با خاکِ شسته ز جان
آدمی خلق کند
بهر اتاب

شب
هوا می‌خواهد
تا آزاد
رو به سوی شب تاب
بال بگشاید

شب
تو را می‌خواند
تا که خورشید بریزد بر بام


۲۷ اسفند ۹۸

عنوان شعر دوم : چراغ خواهی شد

چراغ خواهی شد
وآتشی گرم خواهی افروخت
تا در این غم‌کده چشمی، تنها
به تو روشن گردد

باد می‌رقصد
و فلک می‌چرخد
که تو از دور می‌آیی
با خش‌خش برگ ها
یا سکوتِ سرو ها

بنگر زیبا!
تو کنون اینجایی
جهتِ عمق کبود
وسطِ فکر و خیالی آزادْ
تو به دستانِ درختی تنها
وسط سنگستان
زیر قلبی خاموش
در دلِ تنگستان

بال می‌کوبی،
و ز در می‌آیی

تا غروبی زیبا
با طلوعِ فردا
به تو روشن گردد...

زمستان ۱۳۹۸

عنوان شعر سوم : چای
هوا هم دلش چای می‌خواست
از بس که باریده بود

برف هم
خسته از نشستن بر سیاهیِ زمین
در سایه
آفتاب را می‌نگریست
آفتاب می‌لرزید

۱۳۹۸ اسفند
مهران.م
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
این‌بار همراهیم با سه شعرِ نو از آقای مهران ملکی‌وند و سعی می‌کنیم با او همراهی کنیم. دو شعر اول با نام‌های «در دلش خورشید است» و «چراغ خواهی شد» که شعرنو نیمایی‌اند و شعر کوتاه سومی با نام «چای»، شعری سپید.
نمی‌دانم آقامهران چقدر با شعر نو و دو شاخه‌ی اصلی و اصیل و دامنه‌دار آن که همین شعر موزون نیمایی و شعر بی‌وزن سپید هستند آشنایی دارد. اشاره‌ی من به موزون‌بودن شعر نیمای (و طبعا موزون‌نبودن شعر سپید) از آن روست که دو شعر اول آقامهران در بسیاری از سطرها شکستگی وزنی دارد؛ یعنی از وزن اصلی دو شعر اول که ظاهرا بر وزن فَعَلاتُن است که در شعر نیمایی به‌واسطه‌ی اختیارات شاعری می‌تواند با فَعَلات یا فَعَل یا فَعَ پایان بگیرد، خارج می‌شود و در وزن مَفعولُن می‌افتد؛ نه الزاما در یک سطر، بلکه گاه در یک رُکن. این از وزنی به وزنی دیگر رفتن معمولا وقتی اتفاق می‌افتد که ما اختیارات شاعری را با مصوت‌های کوتاه و بلند و با حذف فتحه‌های فَعَلاتُن اشتباه می‌کنیم که البته گاهی هم با هم یکی هستند و... در این مورد کتاب‌های عروض جناب سیروس شمیسا هم(که از بهترین و دقیق‌ترین کتاب‌ها در این حوزه هستند) گاهی دچار تناقض می‌شوند و قوانینش می‌لنگد.
بیش از این توضیح و حتی مثالی را لازم نمی‌دانم که عاقبتش حرافی است و سردرگم‌کردن شاعران تازه‌کار. از آن‌جا که در وزن‌های دیگر این‌گونه مشکلات کمتر وجود دارد، به‌نظر من بهترین‌راه درست پیاده‌کردن وزن فَعَلاتُن، کمتر استفاده‌کردن از اختیارات شاعری در این وزن است.
اشکالات وزنی در شعر اول و دوم گاه به صورت یک حرف اضافه بر وزن خود را نشان می‌دهد؛ مثل حرف «ر» در سطر ذیل. «بغل جاده‌ی سور بگذارد» را تقطیع می‌کنیم:
بغل جا/ فعلاتن/ده‌ی سو بُگ/ فعلاتن/ ذارد/ فَعَل
در شعر دوم هم اگر به آغاز شعر یک «تو» اضافه کنیم و در سطر دوم «و» و «آتشی» را سرِ هم بخوانیم و حرف «م» از «گرم» را حذف کنیم، وزن این قسمت از شعر درست درمی‌آید.
«چراغ خواهی شد
وآتشی گرم خواهی افروخت
تا در این غمکده چشمی، تنها
به تو روشن گردد»
آقامهران باید به روانی کلام توجه کند، هم برای درست پیاده‌کردن وزن و هم برای رسا و شیواشدن شعر. به‌نظر می‌آید آقامهران وزن را یاد نگرفته و بیشتر به‌طور حسی آن را دریافت کرده است. اغلب شاعران نیز با خواندن اشعار بسیار، به‌طور ناخودآگاه اوزان عروضی را یاد گرفته‌اند؛ اما آنانی که حرفه‌تر بودند، بعدها در این زمینه مطالعه کرده و اشکالات کوچک و جزیی خود را رفع کردند.
من خواندن کتاب‌ «بدعت و بدایع و عطا و لقای نیمایوشیج» از اخوان ثالث را به همه‌ی شاعران، به‌ویژه شاعرانی که شعر نیمایی می‌گویند پیشنهاد می‌کنم؛ کتابی بسیار مفید و حاوی نکات ناگفته و کمتر گفته‌شده درباره‌ی وزن و انواع قافیه‌های درونی و بیرونی و پایان‌بندی درست و قانونمند سطرهای شعر نیمایی به لحاظ وزنی و... درواقع این کتاب در تبیین شعر نیمایی نوشته شده است.
از مقوله‌ی وزن که بگذریم، می‌رسیم به کاستی‌ها و برجستگی‌های سه شعر آقامهران. پس در خطاب به او می‌گویم:
بزرگ‌ترین اشکال دو شعر اول پراکندگی و انسجام‌نداشتن موضوع است. یعنی معلوم نیست شاعر از چه چیزی حرف می‌زند و چه می‌خواهد بگوید. علت این اشکال را من در اطناب و زیاده‌گویی و مطول‌بودنِ کلام می‌دانم. به شعر کوتاه نیمایی ذیل توجه کنید؛ تمام کلمات و مفاهیم و تعابیی و اجزا درهم تنیده و یکی هستند و شما نمی‌توانید کلمه‌ای را از آن بردارید:
«کسی داد زد آاااای
و من در سکوتی
خودم را شنیدم
که با باد می‌رفت.»
شما در شعر بلند نیمایی هم باید این ساختار را رعایت کنید یا حداقل به لحاظ مفهومی و یکدستی داستان‌ی یا روایی باید این انسجام را رعایت کنید.
به‌نظر من بهترین‌راه، گفتن اشعار کوتاه یا غیربلند است. شعر سوم گویای این حرف است:
«هوا هم دلش چای می‌خواست
از بس که باریده بود

برف هم
خسته از نشستن بر سیاهیِ زمین
در سایه
آفتاب را می‌نگریست
آفتاب می‌لرزید.»
نه تنها ساختار را در این شعر حفظ کرده‌ای، بلکه انگار مجال بهتری برای خلق فضای نو و تعابیر تازه نیز پیدا کرده‌ای. دو سطر اول شعر گویای این مطلب است. علاوه بر این، به تخیل تازه و بکری رسیده‌ای که خیالبافی نیست که پراکنده باشد و شبیه اوهام. درواقع اگر خوب دقت کنی، همه‌ی این‌ها را از ساختار کلام به‌دست آورده‌ای. اگر بخواهم بهتر بگویم، درواقع از این راه، استعداد خود را بروز داده‌ای؛ از راه انسجام و ساختار کلام که بی‌شک از تمرکزی که در هنگام سرودن داشته‌ای به‌دست آمده است. این امر در اشعار غیرکوتاه و تقریبا بلند هم اتفاق می‌افتد، اما کمتر و لابد زمانِ خود را دارد که شاعر باید باظرافت آن را دریابد.
بی‌شک تجربه‌های بیشتر زندگی و مطالعات عمیق آثار برجسته‌ی ایران و جهان؛ خاصه متون ادبی و عرفانی فارسی به بهتر و چگونه‌نوشتن تو کمک می‌کند؛ یعنی کمک می‌کند که غیرمستقیم به راهی روی که خود می‌اندیشی، تا مستقل شوی، تا همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی؛ حرفی که از راه تخیل و کشف و شهود حاصل می‌شود؛ نه از راه تعقل؛ چرا که تو شاعری.
حرف آخر این‌که 6 امتیاز را صرفا به شعر سوم دادم که اگر نبود و من با شعر خوب تو آشنا نمی‌شدم، این اتفاق نمی‌افتاد.
حرف‌های ناگفته بسیار است. با آرزوی موفقیت بیشتر برای تو.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.