حدیثِ دل‌گرفتگی




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : زهرا بسی خاسته


عنوان شعر اول : .
آینه از دم یک آه دلش می گیرد
شانه از گیسوی کوتاه دلش می گیرد
.
آسمان درس وفا داد به پهنای زمین
برکه ای خشک شود ماه دلش می گیرد

.
زخم دل خوب شد اما اثرش خواهد ماند
یوسف از خاطره ی چاه دلش می گیرد
.
با دل ساده ی من حیله و نیرنگ بس است
زاغ از حقه ی روباه دلش می گیرد
.
کاش می شد که خودم باشم و آزاد شوم
که گدا در بدن شاه دلش می گیرد
.
من در این شهر درندشت غریبم بی تو
سوزن گمشده در کاه دلش می گیرد
.
#زهرا_بسی_خاسته

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. ردیف شاخص، یکی از ویژگی هایی ست که این شعر را خاص کرده است. تقلای پیدا کردن ردیف های تازه، یکی از امکاناتی ست که از دیرباز در اختیار شاعران بوده تا فضای نوتری به شعرشان بدهند. ردیف (که افزوده شدنش به شعر عروضی وام گرفته شده از شعر عربی، ابتکار شاعران فارسی سراست) دو کارکرد مثبت و منفی دارد؛ از طرفی می تواند ابیات یک شعر را حول محور واحدی جلو ببرد و به نوعی وحدت عمودی در تمامی بیت های یک شعر کمک کند. و از سوی دیگر همین محدود نگه داشتن جهت بیت ها افزودن محدودیت دیگری ست به محدوده هایی که شاعر کلاسیک سرا باید رعایت شان کند؛ و خُب، از این حیث می تواند دست شاعر را ببندد و جلو پرواز بیت ها به فضاهای آزاد و تازه ای که ممکن است مضامین بخواهند بدون ردیف به آن منتهی شوند را بگیرد. به هر روی، هنر شاعر کلاسیک سرا، معجزه کردن در چهارچوب همین محدودیت هاست، و حفظ طبیعت بیان و طبیعت سیر شعر در همین چهارچوب ها و قاب ها. کارکرد خاص ردیف در ای غزل، برآیند «دل گرفتگی» شاعر از آن است؛ کما این که در فرازهایی که شاعر در این غزل به سراغ حدیث نفس رفته، جلوه ها و اشارات دیگری از همین دلگیری و غربت را مشاهده می کنیم؛ «زخم دل خوب شد اما اثرش خواهد ماند»، «با دل ساده ی من حیله و نیرنگ بس است»، «کاش می شد که خودم باشم و آزاد شوم»، «من در این شهر درندشت غریبم بی تو». و طرفه آن که این اشارات تأییدگر، عموماً در مصاریعی به شکل طبیعی اتفاق افتاده اند که دست شاعر بازتر بوده و از الزام اختتام کلام به قافیه و ردیف، رها. مسأله ی قابل ذکر بعدی، منطقی نمایی و موجه جلوه کردن مضامین است. مثلاً این مضمون که آینه از دمیده شدن آه دلتنگ و دلگیر می شود، باورپذیر است. همین طور این که شانه از کوتاه بودن گیسو دلگیر شود منطقی جلوه می کند. اما این که ماه از خشکیدن برکه ای دلگیر شود، چون خواننده نمی تواند ما به ازای بیرونی برایش پیدا کند، قابلیت همنوایی کمتری دارد. چون در این جا محل تأثر و تأثیرپذیری ماه است، ماجرا این گونه است؛ وگرنه اگر مثلاً صحبت از دلگیر شدن برکه در غیاب ماه بود، به خاطر عادت ما به انعکاس تصویر ماه در برکه، مضمون موجه تری پرداخته می شد. اکثر ابیات شعر، اگرچه نه دقیقاً، اما جنسی از موازنه ی دو مصراع و اسلوب موازنه ای که در سبک هندی سراغ داریمش را تجربه کرده اند؛ آوردن مفهومی در مصراع نخست و سپس نمونه ای تصویری و عینی برای آن ذکر کردن در مصراع بعدی. می توان بیت ها را از همین منظر هم مورد پرسش قرار داد؛ آیا فی المثل برای تصویر «گرفتن دل ماه از خشکیدن چشمه»، رفتن به سراغ مفهوم «وفاداری» بهترین و شایسته ترین گزینه بوده است؟ بر همین قیاس، می توان پرسید که آیا بهترین مفهومی که از «دلگیری همواره و تا همیشه ی یوسف از خاطره ی چاه» بر می اید و می توان بدان رسید و باید رویش تکیه کرد، «زخمی شدن دل» (ماندن کینه در دل) است؛ کینه ورزی آن هم برای شخصیتی مثل یوسف که در مجموع تصویر مثبت و بخشنده ای از او در ضمیر و سوابق ذهنی خواننده هست؟ نکته ی قابل ذکر بعدی به به زبان و بیان و استخدام کلمات مربوط است. در بیت اول، «یک» بیش از آن که کارکردی یافته باشد، وزن پرکن به نظر می رسد. همین طور در تکرار «دم / آه» رده و مرتبه ای از حشو احساس می شود. پرسش این است که آیا بدون نیاز به «دم» نمی شده تنها از «آه» استفاده کرد و همان نتیجه (ی معنایی / زیبایی شناختی) را گرفت؟ بر همین اساس، پیشنهادم به دوست شاعرم اندیشیدن در جایگزینی چیزی به جای «م یک» است؛ چه بسا که این جایگزینی بتواند گستره ی معنایی ـ تصویری یا تناسب لفظی ـ آوایی را هم در این مصراع ارتقاء بدهد. در بیت دوم همین برخورد وسواس مندتر و گزینش گرانه تر را می توان با «پهنا» داشت. در بیت پنجم، با «بدن» نمی توان کنار آمد. اگر گدا در بدن شاه جای بگیرد، دیگر خودِ شاه است! قبول دارم که تأکیدِ موجود در «بدن» شدیدتر و غلیظ تر است، ولی شاید کلمه ای مترادف و هم معنی «لباس» در این بیت، از منظر مضمونی بهتر جواب بدهد. در بیت آخر هم بیان «سوزن گم شده در کاه» دقیق و منطبق با تصویر مطلوب نسوزن گم شده در انبار کاه» نیست؛ خواننده اگر موشکافی و بهانه جویی را توأمان داشته باشد، ممکن است با شنیدن بیان «سوزن گم شده در کاه»، یک عدد سوزن را در درون یک رشته ی کاه ببیند! ضمن این که به نظرم در بیت آخر، به وجهی حداقلی از عناصر مضمون ساز مصرا دوم برای تطبیق با مصراع اول اکتفا شده است؛ خُب، روشن است که «من» به سوزنی مانند شده در «شهر درندشت»ی که به انبار کاه شبیه است. گمشدگی در دسترس ترین معنایی ست که از این بیت بر می آید و قابلیت برآمدن دارد. بسیار خوب. اما ذهن خواننده ی وقاد و نقاد در مرتبه ی دوم و در ژرف لایه ی معنوی بعدی به ناگزیر به سراغ چرایی انتخاب این عناصر مضمونی (سوزن و انبار کاه) برای توضیح «من و شهر» خواهد رفت و از خود (و غیاباً از شاعر) خواهد پرسید که چرا از بین این همه عنصر آبستن تطبیق پذیری با وضعیت «من در شهر» (آن هم شهری که درندشت = وسیع خوانده شده و نه شلوغ = مثل انبار کاه)، شاعر، سوزن و انبار کاه را برگزیده و به کار برده. طبیعی ترین پاسخی که ممکن است ابتدائاً به ذهن خواننده برسد، ارزش گذاری «انبار کاه» است و از آن جا که «کاه» در حافظه و سابقه ی ذهنی ـ فرهنگی او مترادف کم ارزشی ست، احتمالاً به سرعت در ذهنش تعبیر «شعر بی ارزش» یا «شهری با ساکنان بی ارزش که آدمی بین شان احساس غربت می کند» را خواهد ساخت. تا این جای کار هیچ اشکالی در میان نیست. اما اگر حالا بخواهد با همین مقیاس، به «سوزن» هم ارزشی معادل بدهد، آن وقت در تطبیق ویژگی های انطباق پذیر «من = سوزن» در خواهد ماند و به پاسخ درخوری نخواهد رسید.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.