کامل اما نه تکامل‌یافته




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : عبدالحسین میرشکاری


عنوان شعر اول : .
رسید آخر اسفند و سوز و سرما بود
و مثل اینکه زمستان، دوباره اینجا بود

شکست کاسه‌ی صبرش درخت نارنجی
_که مثل قصه این روزگار تنها بود

اگر چه داشت خودش را به سبزه می ‌آراست
ولی شکوفه‌‌اش انگار فکر فردا بود

به فکر اینکه چگونه نجات خواهد یافت!؟
به فکر اینکه همیشه،شبیه حالا بود

هوا سیاه و زمین تار گشت و طوفان شد
فضا محلِ تلاقیِّ جمع و منها بود
...
تگرگ ،جامِ پُر از گَرده های او را ریخت
بهار... ریخته نا/رنج و رنج پیدا بود

#عبدالحسین میرشکاری

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
امروز درباره‌ی غزلی از آقای عبدالحسین میرشکاری چند سطری را قلمی خواهیم کرد؛ شاعری 42 ساله که حدود 3 سال است که شعر می‌گوید.
این‌که این دوست شاعر ما چرا از 39 سالگی سرودن شعر را آغاز کرده، به ما مربوط نیست؛ اما این‌که شاعری با کمتر از 3 سال شاعری توانسته غزل خوبی بسراید، جای تحسین دارد.
او در آغاز «اسفند و سوز سرما» را به‌عنوان مقدمه طرح می‌کند تا فضا را ترسیم کند؛ مثل اخوان ثالث در شعر «زمستان» که تنها با تشریح صرفا دقیق و ظریف زمستان، توانست معنا و معنویت پشت و پنهانِ شعر خود را نشان دهد؛ شعری که توانست دردها و رنج‌های فردی یا اجتماعی و حتی سیاسی را از راه سمبلیک و به زبان خودمان، از راه ایهام و اشاره و کنایه بازگو کند. آقای میرشکاری نیز با نوع شعر و حرکتِ آن می‌خواهد به این انجام و سرانجام برسد؛ جایی که اخوان در زمستان رسید؛ البته پشت زمستان میرشکاری ظاهرا حرف اجتماعی یا سیاسی از آن جنسی که در شعر اخوان درک و دریافت و استنباط شده است نیست.
مصراع دوم و نیز در کل بیت اول با بیان موجز این حرف که «از بهار خبری نیست، چرا که زمستان باز ماندگار شده و هیچ نشانی از تحول و دگرگونی مشاهده نمی‌شود...» پایان می‌گیرد.
می‌دانیم که درخت‌‌های نارنج و لیمو و پرتقال و... همیشه سرسبزند و پاییز و زمستان آن‌ها را از هرچه ساقط کند، از سبزی نمی‌تواند بیندازد، مگر در مواقع کاملا استثنایی. شاعر درختی از جنس بهار را انتخاب کرده و می‌گوید «درختی که از جنس بهار است و لاجرم منتظر بهار، همجنسِ بهاری خود بهتر می‌شناسد؛ از این رو، کاسه‌ی صبرش از این دیرآمدن بهار می‌شکند...». یعنی شاعر با شخصیت‌بخشیدن به درخت نارنجی، هم او را دچار انتظار می‌کند و هم با ایهام و اشاره، روزگار را روزگارِ تنهایی می‌داند؛ روزگاری که اگر این‌گونه نبود، درخت نارنجی نیز آن را تجربه نمی‌کرد و اسفندماه نیز طعم بهار را می‌چشید.
شاعر کم‌کم از مقدمه وارد متن می‌شود و این کار را باظرافت شاعرانه، باتخیل پیش می‌برد(نه مثل بسیاری با تعقل، بعد اسم آثار خود را می‌گذارد، شعر معناگرا!). پس چون قصه‌ی روزگار، قصه‌ی تنهایی است، درخت نارنجی بهار را تجربه نخواهد کرد و اسفند نیز بوی بهار را نخواهد شنید.
قصدم معناکردن شعر نیست، بلکه می‌خواهم تولیدِ معنا را از راه تخیل نشان دهم. حال اگر این تخیل در سمتی دیگر، در سیر و سلوک معنویِ خود به زبان «شطح» برسد و از آن‌جا به اشراق و عرفان و سپس به کشف و شهود، آن‌جاست که شعر به فرامعنا رسیده است. فرامعنا ضد معنا نیست، بلکه از بس قابل تفسیر و تشریح و تاویل است، در یک معنا و در یک بُعد نمی‌گنجد و می‌تواند جامع‌الاطراف باشد، تا آن‌جا که اضداد را در خود جمع می‌کند و یا این‌که تمام معانی و مبانی حاصل‌شده از تفسیر و تاویل و... را برای تبیین خود کافی نمی‌داند، تفسیر و تاویل‌های دیگری را می‌طلبد و همین‌طور مدام معنا را به تاخیر می‌اندازد؛ مثل بسیاری از اشعار حاقظ و مولانا و نیز بسیاری از آثار منثور عرفا.
و این یعنی دوستان شاعر راه‌های فرازمند بسیاری پیش رو دارند ونباید به آنچه را که سروده‌اند قانع شوند.
در ادامه‌: شاعر کم‌کم «به عبس‌بودنِ امید و بهار می‌رسد و روزگار را همواره همین‌گونه می‌بیند؛ روزگاری که همواره همین بوده و بهار نیز بهانه‌ای شده برای بیان این روزگار.»
دیگر آن‌که درمی‌یابیم که جهان‌بینی شاعر از پیش بر این عبس‌بودن استوار بوده است و شاعر برای وصف بهار نیامده بود. او در پی بیان حرف خودش بود و در این شعر، درخت نارنج بهانه‌ی زیبایی که در زمان و مقطعی توانست موقعیتی متقارن با نوع رنج شاعر فراهم کند و شاعر نیز با تیزهوشی و تخیل خود آن را درک کرد و دریافت؛ درختی که زمستان‌های سخت را تاب آورده بود و برگ‌هایش را از این سردی زمخت ساخته بود، تا از این راه به شکوفه‌باران بهاری برگ‌های خود برسد؛ اما نمی‌رسد؛ درختی که نماد رنج شده است در بیت آخر:
«تگرگ، جامِ پُر از گَرده‌های او را ریخت
بهار... ریخته نا/رنج و رنج پیدا بود»
شاعر تخیل خود را براساس واقعیت بنا کرده است؛ از این رو موفق است. زیرا او طبیعت و واقعیت را در یکجا قرینه‌ی هم ساخته است.
پس شاعران این‌گونه باید از تخیل خود مراقبت کنند و آن را با واقعیت‌ها پیوند بزنند تا شعرشان خیالبافی نباشد.
اما نکته‌ی آخر. ما با غزلی بی‌اشکال، تمیز، ساده و شسته‌ و رفته روبه‌رو بودیم. اما رشد شاعرانه‌ی این شعر در همین حد بود(که البته حد کمی هم نیست). یعنی شعر آن قوت و قدرت و آن ظریف‌اندشی و دقایق ناب را در خود ندارد که تکامل‌یافته شود؛ پس تنها در کامل‌بودن خود مانده است.
این یعنی که آقای میرشکاری شاعر موفقی است، اما دنیای ادبیات بی‌نهایت است. با آرزوی موفقیت روزافزون برای این دوست شاعر، با نکته‌‌ای دیگرحرفم را به پایان می‌برم: «شکستن کاسه‌ی صبر درخت نارنج(برخلاف مثل «لبریزشدن کاسه‌ی صبر»)، شکستنِ درخت و شاخه‌هایش را تداعی می‌کند و کنایه از آن است؛ باتوجه به این‌که زمستان است و در بیت آخر حتی تگرگ هم باریده است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 11 خرداد 1399
منتقد شعر
خواهش میکنم عزیز گرامی!
عبدالحسین میرشکاری » جمعه 15 فروردین 1399
سپاسگزارم جناب خالقی عزیز ممنون از نقد زیبا و ایضا راهنمایی های زیباترتون????

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.