اشعار خوبی با کاستی‌هایش




عنوان مجموعه اشعار : با تبر بیا
شاعر : سیدصادق خاموشی


عنوان شعر اول : غزل یک
همراه با نسیم سحر از سفر بیا
لطفا بدون شاید و اما،اگر بیا

از سیم خاردار، سلامت عبور کن
تا سرزمین من به هوای خطر بیا

با روزنامه ها خبر خوب، خوب نیست
ای خوب، مثل حادثه ای، بی خبر بیا

تقویم را به دست بزرگت ورق بزن
با حکم دل بگو به زمستان: به سر بیا!

یک روز ای بهار سفر کرده باز با _
سوغات و صد سبد گل سرخ از سفر بیا

بی بار و سایه است درخت جوان تو
با دامنی شکوفه نشد با تبر بیا

عنوان شعر دوم : غزل دو
بساط جمع و کسادی، درخت کال فروش
دلش چه خون شده امروز، پرتقال فروش

دل بلال بر آتش اگر بسوزد هیچ
نمک زدست به زخمش غم بلال فروش

چه لرزه بر تن شال است در هوای خراب
که مانده بی کت و بی شال طفل شال فروش

در این زمان که زمستان به فکر رفتن نیست
سفید مانده خدایا رخ زغال فروش

سیاهی است و سیاهی اگر نگاه کنی
به صفحه صفحه‌ی دیوان چشم فال فروش

عنوان شعر سوم : رباعی
در گوشه ی پرتی از جهان افتادیم
با قلب شکسته، نیمه جان افتادیم

هر روز بلای تازه ای... شاید ما _
از چشم زمین و آسمان افتادیم
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
پیش رو 2 غزل و یک رباعی داریم از آقای سیدصادق خاموشی 29 ساله که بیش از 5 سال سابقه‌ی شاعری دارد؛ شاعری اهل کرمانشاه، این استان شاعرپرور.

شعر اول/ غزل یک:
غزل با مصراحی درخشان آغاز می‌شود؛ مصراحی روان و شیوا:
«همراه با نسیم سحر از سفر بیا»
ظاهرا این مصراع چیزی از ظرایف و دقایق شاعرانه در خود ندارد، اما «همین که آرزومند این باشی که یار همراه نسیم بیاید، آن هم با نسیم سحر، آن هم از سفر»، خودبه‌خود حسی لطیف و زیبا شاعر و مخاطب را دربر خواهد گرفت. درواقع این مصراع به آهی بلند و تفسیرشده می‌ماند که در ایجاز خود جمع آمده و جلوه‌گری می‌کند. این چینش ساده اما دقیق و ظریف کلمات برای القای حسی لطیف، طبعا از هر تشبیه و ایهام و کنایه و در کل از هر تخیلی زیباتر است. شاعر با این مصراع تصویری ساخته بر پایه‌ی واقعیت که پرچمش در خیال ِنسیم می‌رقصد.
مصراع دومِ بیت اول اما انگار تنها برای پرکردن مصراع آمده است. یعنی شاعر هنوز مقدمه را نچیده، از کسی می‌گوید که انگار کارش را با «اگر» و «اما» و «شاید» انجام می‌دهد. علاوه بر این، جای خالی «و» قبل از «اگر»(که صرفا برای درست‌درآمدن وزن حذف شده و به جایش ویرگول نشسته)، سلاست و روانی کلام را خدشه‌دار کرده و حتی آن را دچار غلط‌خوانی خواهد کرد. اگرچه منظور شاعر بر مخاطب روشن و آشکار باشد یا نباشد:
«لطفا بدون شاید و اما، اگر بیا»
آوردن کلمه‌ی «لطفا» نیز در ابتدای این مصراع، ابهت و بلندا و صمیمیت مصراع اول را تحت تاثیر و تحت شعاعِ سطحِ نازل و نچسبِ خود قرار داده است.
بیت دوم و سوم، بی‌عیب و تازه و گویاست. این‌که شاعر «از بهار که رستاخیز است و شکل قیام و انقلاب دارد، بخواهد که خطر کند و به خبرهای خوب روزنامه‌ها(که در این‌جا کنایه از خبرهای به‌ظاهر خوب است) توجه نکند و مثل یک حادثه(چون بهار) بی‌خبر و ناگهان بیاید و...» خیلی خوب از تصاویر و مفاهیم بجا و زیبا و رسایی استفاده کند. دیگر این‌که شاعر در این غزل توانسته از کلمات امروزی استفاده کند و به‌واسطه‌ی آن فضای غزل را به‌سمت غزلِ نو هدایت کندسازد، جای تحسین دارد؛ کلماتی چون سیم خاردار، روزنامه و تقویم:
«از سیم خاردار، سلامت عبور کن
تا سرزمین من به هوای خطر بیا
با روزنامه‌ها خبر خوب، خوب نیست
ای خوب، مثل حادثه‌ای، بی‌خبر بیا»
اما در بیت چهارم «چرا آن‌که می‌خواهد بیاید، باید به زمستان حکم کند که بیا، آن هم با سر بیا؟! آن هم وقتی که سخن از آمدن یار و شکوفه و بهار است؟!»
«تقویم را به‌دست بزرگت ورق بزن
با حکم دل بگو به زمستان: به‌سر بیا!
یک‌روز ای بهار سفر کرده! باز با _
سوغات و صد سبد گل سرخ از سفر بیا
این تضاد در بیت آخر هم دیده می‌شود!:
«بی‌بار و سایه است درخت جوان تو
با دامنی شکوفه نشد، با تبر بیا»
«چرا آن یار سفرکرده که خود نوید بهار است و خود نیز آشکارا و پنهان در یم غزل بهاری توصیف می‌شود باید بی‌بار و سایه باشد، چون که جوان است؟(این توجیه جالب نیست و بیانش لزومی ندارد، حتی اگر واقعی باشد. چرا که آن درخت خود یک روز بلند و بارآور می‌شود و حتی خود تبدیل به درخت‌های دیگر و باغی دیگر). بعد «چرا از درخت جوان می‌خواهیم که اگر با شکوفه نیامدی، با تبر بیا.» چرا باید با تبر بیاید؟ این غزل برای این چرا و تضادهای قبلی خود جوابی درخور ندارد و این عجیب است!

شعر دوم/ غزل دو:
سه بیت آخر غزل به‌لحاظ انسجام معنایی و ساختار معنوی خوب است، اما «این‌که ما لرزه بر تن شال بیندازیم و بعد طفل شال‌فروش را بی‌کت و شلوار نشان دهیم»، مفهوم انسان‌دوستانه‌ای دارد، اما کلامش رسایی و شیوایی ندارد و مصنوعی به‌نظر می‌رسد، انگار که این بیت آگاهانه ساخته شده. این رو برای مخاطب باورپذیر نیست. بر همین اساس، شخصیت انسانی‌دادن به شال هم دلچسب و جالب از آب درنیامده؛ در صورتی که معمولا شخصیت‌بخشدن به اشیا و... به شعر تخیل و بلندا میدهد و آن را به شعر مدرن نزدیک میکند.
دو کلمه‌ی «هیچ» و «دست» نیز، بیت دوم را به‌لحاظ معنایی دچار اغتشاش کرده است؛ تا آن حد که با زبان لکنت‌دار، منظور شاعر قابل فهم باشد.
بیت اول هم کمی گنگ است و چنگی به دل نمی‌زند.

شعر دوم/ رباعی:
شعری که هم در لفظ و هم در معنا بسیار جاافتاده و گویاست و مهم‌تر از همه، درد دل مردم ماست در این روزهای سخت اخیر. درواقع شاعر بااستفاده از یک ضرب‌المثل در مصراع آخر، شعرش را پربار کرده و پشتوانه‌ی قرص و محکمی برایش دست و پا کرده است؛ شعری که نه تنها به درد این زمان، بلکه به‌واسطه‌ی گستردگی مفهومیِ یگانه‌شده با شکل و صورت شعر، برای دیگر زمان‌ها نیز کارآمد خواهد بود. یعنی شعر حرف دارد، شور دارد و عصیان دارد. از طرفی، بعضی اشعار خوب و کامل هستند، اما رمق چندانی ندارند. قدرت و توانایی این رباعی اگرچه در حد شاهکارها و اشعار درخشان و عالی نیست، اما به درجه‌ی شعر خیلی خوب رسیده است.
با آرزوی توفیق روزافزون برای شاعر گرامی.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 11 خرداد 1399
منتقد شعر
با درود و سلام بر شما عزیز گرامی.
سیدصادق خاموشی » دوشنبه 18 فروردین 1399
عرض سلام و ادب و احترام از شما بسیار سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.