وصله ناجور کابوس بر خرقه شهود




عنوان مجموعه اشعار : پازل
شاعر : میلاد پشابادی


عنوان شعر اول : پازل
دریا پرنده بود،پرنده درخت بود
پیچیده بود بی سروته بود سخت بود

دریا به سمت پنجره ها پر کشیده بود
باران وزیده بود و در بند رخت بود

انگار ماه بود که میل پلنگ داشت
مثل ستاره ای که به دنبال بخت بود


شب بود تار بود پر از روح مرده بود
شب یک هراس بود که در زیر تخت بود

در من پرنده های جهان ریشه می‌زدند
پیراهنم پر از پر و بال درخت بود

#

تصویر های مبهم کابوس دیشبم
در جورچین کوچکی از پایتخت بود


#میلاد_پشابادی

عنوان شعر دوم : ...
...

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : زهیر توکلی
طبعا باید بپرسیم: «چرا دریا پرنده بود؟» و «چرا پرنده درخت بود؟» جواب این دو سوال و سوال های بعدی از این دست را بیت آخر به دوش می کشد:
تصویرهای مبهم کابوس دیشبم
در جورچین کوچکی از پایتخت بود
خب! آیا به صرف این که ما در آخر شعر، اعلام کنیم که داشتم کابوس دیشبم را برایتان تعریف می کردم، کفایت می کند که خواننده شعر، قانع شود و دنبال ربط و انسجام میان اجزای تصاویر و ربط و انسجام تصاویر به عنوان اجزای یک روایت (ولو روایت کابوس) نگردد؟ خیر!
کابوس هم منطقی برای خودش دارد. لابد تجربه کرده اید که ما بیشتر اوقات، کابوس هایمان را به فراموشی می سپاریم و به تعبیرش فکر نمی کنیم بس که بی سر و تهند اما گاهی وقتها که حس می کنیم یک جور ربطی بین تصاویری که در خواب دیده ایم، وجود دارد، تازه ترسمان از کابوس، در بیداری بعد از کابوس، آغاز می شود و به دنبال یک خوابگزار/معبّر می گردیم.
پس من به خودم حق می دهم که بپرسم آیا این تصاویر و این خرده-روایتها ترسناک یا حداقل تشویش-برانگیز هستند که بشود نام کابوس بر آن گذاشت؟ خیر! غیر از بیت چهارم که می گوید:
شب بود تار بود پر از روح مرده بود
شب یک هراس بود که در زیر تخت بود
بقیه ابیات، همه یک فضای شاد و زیبا دارند: دریا پرنده است/پرنده درخت است/قطرات باران از بند رخت آویزانند/دریا طوفانی است ولی شاعر در خانه اش است و از پنجره اتاقش دارد شب طوفانی دریا را تماشا می کند و حس می کند که دریا با موجهای کشیده و خیزهای بلندش، انگار یک پرنده بزرگ است که دارد به سمت پنجره و در اصل به سمت او پر می کشد/به جای «پلنگ همیشه ناکام در گرفتن ماه» این بار ماه هم میل پلنگ را دارد و مهربانی به قول باباطاهر «هر دو سر» شده است/ و نیز به جای آدمیان که همیشه در آسمان به دنبال ستاره بختشان می گردند، این بار ستاره به دنبال بخت است/ و سرانجام بیت بسیار زیبا و شکوهمند ماقبل پایانی که شاعر/پرنده/درخت همه با هم در آن یکی شده اند.
هیچ کدام از این تصاویر، ربطی به کابوس ندارد. بیت چهارم هم فضای ترسناکی را «می خواهد» بسازد اما نتوانسته است چون در مصرع اول فقط ادعا کرده که شب پر از روح مرده بود و در مصرع دوم هم یک تصویر کلیشه ای می بینیم: قایم شدن دزد یا قاتل در زیر تخت یا مخفی بودن جسد مقتولی زیر تخت.
حال به خود بیت آخر برسیم. شاعر ادعا می کند که این تصویرهای مبهم (که البته به خلاف ادعای شاعر، کاملا هم واضحند) قطعات پازلی بوده اند، پازلی کوچک که اگر کامل می شد، پازلی از پایتخت (یعنی تهران؟) درمی آمد. واقعا این تصاویر که پازل ادعایی شاعر را در کابوس ساخته اند، یا دستکم بخشی از یک پازل بوده اند، چه ربطی به پایتخت (= تهران؟) دارند؟ به نظر می رسد که شاعر بااستعداد و خوش-قریحه ما این یک دم را خوب نخوانده است و بیت آخر، به سایر قطعات جورچین/پازل ِ شاعر یعنی سایر ابیات شعرش نمی خورد.
حال به جواب سوال اولم بپردازم. چرا دریا پرنده بود؟ چون «دریا به سمت پنجره ها پر کشیده بود» و چرا پرنده درخت بود؟ چون «در من پرنده های جهان ریشه می زدند/پیراهنم پر از پر و بال درخت بود». رابطه بین ماه و پلنگ، معکوس شده: ماه که متعالی بود و برای پلنگ، تا ابد غیرقابل دسترس بود، عاشق و جویای پلنگ شده.
رابطه ستاره و بخت، معکوس شده: از همیشه تاریخ، این ستاره بوده که بخت به آدمی می داده اما ستاره انگار می خواهد بیاید پایین روی زمین و مثل آدمی زاد به دنبال بخت بگردد: ستاره، آدمی زاد شده است.
رابطه بین دریا و شاعر به عنوان یک انسان هم معکوس شده؛ چون این بار او نیست که رفته لب دریا برای تماشا یا آبتنی بلکه دریاست که به سوی پنجره ای که او پشت آن ایستاده، پر می کشد: دریا که نماد نامحدود است به سمت پنجره، به سمت خانه که نماد محدود است، پر می کشد.
این رابطه معکوس به نوع دیگری در قطرات باران که از بند رخت می چکند و انگار از بند رخت، به جای رخت، باران آویزان کرده اند نیز دیده می شود: باران در بند رخت است (معنی دوم ایهام) یعنی باران که از آسمان است/آسمانی است و عریان است، می خواهد زمینی شود و رخت بر تن کند؛ یا این: باران می خواهد رخت تن شاعر بشود.
دقت کنیم! نه تنها کابوس نیست بلکه یک حس عرفانی بسیار زیبا در این شعر در شکل نمادهای متنوع خودش را نشان داده: از این چند تصویر، احساس یگانگی با امر متعال و مورد عنایت قرار گرفتن از جانب متعالی هستی به دست می آید، تصاویری که رابطه معکوس را بازنمایی می کنند و پیامد چنین حسی، یک شهود است: حس یگانگی با طبیعت که از این بیت خلاقانه هویدا می شود:
در من پرنده های جهان ریشه می زدند
پیراهنم پر از پر و بال درخت بود
و طبیعتی که شاعر با آن، حس یگانگی می کند نیز یک مجموعه یگانه است که هر چیزی در آن، چیز دیگری است: پرنده ها درختند و ریشه می زنند و درخت، پر و بال دارد، پرنده است.
پس با حذف بیت آخر و بیت چهارم، مابقی ابیات، اتحاد کاملی دارند و هر یک به نوعی دگر، روایت یک حس عرفانی، یک آن، یک دم ربانی را بر عهده گرفته اند. توصیه می کنم که شاعر ما اگر حال مشابهی دست داد، به جای آن دو بیت، بیت های دیگری جایگزین کند اگرچه ممکن است آن حال، سالها بعد تکرار شود. برای تکمیل یک شعر تجربه-محور عرفانی هیچ وقت و هرگز شتاب نکنید، باید حالش دوباره بیاید.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.