چگونه‌گفتن را بیاموزید




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : جمشید دلایی میلان


عنوان شعر اول : .
هان ای نفسِ من
ای نَفَسِ رخنه زده از سینه به مغز من
ای نیمه ی نحس من
باز هم برایم نقشه داری میدانم
میزنی و میزانم
تا چه حد در شکنجه دادن خوبی؟
هرچه میزنی سرسخت تر هم میشوم
بدبخت تر هم می‌کنی؟
این بار سرم را به کدام سنگ ات بکوبی؟
راه را بسته ای و میگویی که همراهی
راستش را بگو از جان من چه میخواهی؟
چرا قدری نمی کاهی
از این رنج و غمم ای بخت
چقدر آخر تو سیاهی؟


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای جمشید دلایی میلان که23 سال دارد و کمتر از یک سال سابقه‌ی شاعری، از آذربایجان غربی اثری فرستاده است که نام ندارد، اما سطر اولش این‌گونه است:
«هان ای نَفَسِ من!»
پس معلوم شد که ما در این اثر با «نفس» سر و کار داریم. او در خطاب به نفس خود، آن را موجودی می‌داند که «از سینه به مغزش رخنه کرده» و نیز آن را «نیمه‌ی نحس خود» خطاب می‌کند.
این‌که آقای دلایی میلان به نفس خود شخصیتِ انسانی بخشیده، فی‌نفسه کاری شاعرانه کرده است، اما مهم این است که گوینده از این امکان و ظرفیت چگونه استفاده می‌کند. او باید چنان از این زمینه، از این زمینه‌ی تخیل‌زا استفاده کند که هم ظریف باشد و هم دارای مفهومی قابل باور برای مخاطب. یعنی شاعر باید از طریق دنیای خیال به دنیای واقعیت نقبی بزند و برای این کار باید زمینه‌های بسیار و متفاوت و متنوعی بچیند تا به مقصد برسد. چرا از این راه به مقصد برسد؟ این که شبیه غذاخوردن از پسِ گله است؟ مگر نمی‌شود همان حرف‌های واقعی را به زبان معمول و مرسوم زد؟ چرا می‌شود، اما چون معانی و مسایل از بس در چشم مردم عادی شده و تکراری شده، دیگر معنای خودش را از دست داده؛ از این رو باید با زبان اشاره و کنایه و استعاره و چه و چه، شکل دیگری و صورت و نمای دیگری از آن مفهوم و معنا را به مخاطب نشان داد، تا برایش تازگی داشته باشد و نیز او را به فهم تازه و درک دیگری از آن مفهوم برساند که طبعا آن مفاهیم، مفاهیم واقعی و انسانی است.
این‌که دوست آذربایجانی ما نفس را بدون واسطه و مستقیم و بی‌هیچ زمینه‌ای شکنجه‌گر و بدبخت‌کننده و عامل رنج و درد بداند کافی نیست. یعنی با این حرف‌ها هیچ کار شاعرانه‌ای انجام نداده است.
حالا ببینم باباطاهر چطور به «چشم» شخصیتی انسانی می‌بخشد و ببینیم چطور زمینه‌هایی را می‌چیند تا از راه تخیل، واقعیتی را بیان کند که تاثیرگذار باشد:
«ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد»
مثلا باباطاهر نگفته: «ای دل! ای دیده! شما مرا بیچاره کردید، شما روزگار برایم نگذاشتید، من از دست شما در شکنجه و عذابم و از این قبیل حرف‌ها.» چه گفته؟ «ابتدا از دل و دیده فریاد کرده است» که با این کار حس شاعرانه‌ای را به مخاطب می‌دهد، در عین حالی که او را آماده می‌کند برای شنیدن حرفی. مخاطب می‌خواهد پی ببرد که چرا شاعر از دست دیده و دلش در فریاد است. بعد درمی‌یابد که «علت این درفریادبودن این است که هرچه را چشم می‌بیند(چون کار چشم دیدن است)، دل یادِ آن می‌کند، به خاطرش میآید(چرا که کار دل یادکردن است). پس چاره‌ی کار را در این می‌بیند که خنجری بسازد چنان سخت که نیشش از پولاد باشد، تا بزند به چشم که دل از این یادکردن‌ها نجات یابد.»
باباطاهر نمی‌گوید «دل در عذاب است از دیدن‌های چشم»، بلکه این معنا در خود شعر نهفته است و به‌راحتی قابل فهم و دریافت است. از طرف دیگر، باباطاهر یک پیام دینی، عرفانی و روان‌شناسانه را می‌خواهد از این طریق به مخاطبی که کوشش پر است از نصایح بسیاری که دیگر برایش کهنه و تکراری شده است. باباطاهر از طریق ظرایف و دقایق شعری می‌خواهد آن مفاهیم دینی و عرفانی و روان‌شناختی را برایش تازه کند، با شکل و صورتی تازه. یعنی این تازگی خودبه‌خود میل به دانستن و پذیرفتن را در مخاطب ایجاد می‌کند. شکلِ حرف که تازه شد، انگار که محتوا و معنایش هم تازه می‌شود.
درواقع باباطاهر می‌خواهد بگوید که «چشم، محل نفوذ خواهش‌های نفسانی است که با دیدنِ خود، دل را به وسوسه می‌اندازد که درواقع انسان را دچار وسوسه‌های بازدارنده و نفسانی خواهد کرد.
یعنی فقط مهم این نیست که شاعر چه می‌گوید؛ در شعر، چگونه‌گفتن مهم‌تر از هرچیز است.
بنابراین شما دوست عزیز که تازه هم گفتن و سرودن را آغاز کرده‌اید، باید چگونه‌گفتن را یاد بگیرید؛ چه‌گفتن را در طول زندگی خودبه‌خود درخواهید یافت. به نکات گفته‌شده و دیگر نکات ظریفی که با خواندن اشعار شاعران قدیم و جدید درخواهید یافت، خوب توجه کنید. هرچه را قرار است یاد بگیرید از خواندن اشعار و نقدشدن است.
ابتدا آثار کوتاه بگویید و در این کار بسیار تمرین کنید و بهترین‌هایش را برای پایگاه نقد شعر بفرستید. طرف مشورتی مناسبی هم پیدا کنید. موفق باشید.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
جمشید دلایی میلان » یکشنبه 17 فروردین 1399
با سپاس از شما،در سطر اول (نَفَس) نیست (نَفٓس) هست

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.