در ابتدای نثر ادبی




عنوان مجموعه اشعار : دل نویسای من ۲
شاعر : سید احمدرضا فضیلت منش


عنوان شعر اول : تقصیر خداست
گاهی خدا...

به بنده هایش می خندد

که به جای او...

پول و آهن و سنگ را می پرستند

و نمی بینند چقدر نزدیکشان است...

خب حق داریم

آخر چه کسی تا الآن رگ گردن خودش را دیده...

که خدا را آنجا ببیند....

و همین است که همیشه سر های بریده
مارا یاد خدا می اندازند...


و معراج مردان سر دار است

و شاید به همین خاطر است که از گردن دار می زنند

تا فقط ما باشیم
و خدا
و آن طناب لعنتی
تا
کل تنمان را آویزان کند
تا سرمان بالای حلقه
و تنمان زیر آن
از هم جدا شوند
تا ما باشیم و
خدایمان
و رگ کبود شده گردنمان

و این تقصیر خداست...

که خوب است

و همیشه هست...

و تا نمیریم

یا به مرگ فکر نکنیم
یادش نمی افتیم...
.

و اینکه ما گاهی فراموش می کنیم بنده اوییم

تقصیر خداست...

که هست
که همیشه هست

عنوان شعر دوم : خون خداییم
چه فرقی می کند
که عاشورا چه روزی است...
و کربلا کجاست...
وقتی حسین برای قسم خوردن روی لب هایمان هست
ولی برای توسل
در دل هایمان نیست‌‌....
.

تا روزی که ما زنده ایم
هر روز عاشوراست
که خود ما شمریم و عمر
که هر روز سر می بریم
عباداتمان را...
اعتقاداتمان را‌‌‌‌.....
عواطفمان را
ونعوذ بالله خدایمان را
.

و خدا چه ساده لوح است که می پذیرد توبه شمر را..‌.
که خون خدا را بر زمین می ریزد و توبه می کند

و باز می ریزد و توبه می کند
و هرچه بریزد و توبه کند

باز می پذیرد
....
که خون خدا
خودماییم که نظلم علی نفسنا...
آری ...
من و تو
.
خون خداییم

وقتی که خدا می گوید :
{و نفخت فیه من روحی}

یعنی همه ما...

خون خداییم

اگر چه فقط حسین(ع) است که ثارالله است
.

و ما همه شمریم
که گاهی
سر میبرد
معجر میکشد
خیمه می سوزاند
و وقتی میافتد بر زمین کفر می گوید

ولی دستانش را...

با یا علی و یا الله ستون میکند و می ایستد....

آری

ما ابن سعد بیچاره ایم

که همیشه مستاصل است
و نمی داند...
که نان گندمش را به خون خدا بزند و بخورد
یا
آبروی خودش را با خون خود معامله کند...

چه سردردی داشت عمر

شب قبل حادثه...

همین است که امروز

همه سرشان درد می کند
برای دردسر
برای دنیا
برای زر

و تا روزی که من زنده ام....
و تو زنده ای

کل یوم عاشورا..

و کل ارض کربلا....

و حاضر فی نفسنا شمرا

و حاضر فی نفسنا حسین

و بدننا مرکب

للحسین

او

لشمر




عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
دوست گرامی آقای سیداحمدرضا فضیلت‌منش که 19 سال دارد، از کهکیلویه و بویراحمد برای ما نمونه‌آثاری از خود را فرستاده برای بررسی‌شدن. او کمتر از 3 سال است که دست به قلم شده است برای شاعری‌کردن و شعرنوشتن. این مدت، مدت زیادی نیست برای شاعرشدن، اما آنقدر هم کم نیست که یک شخص نتواند خود را از آب و گل شاعری درآورد و از مرحله‌ی مبتدی‌بودن بگذرد. مگر این‌که طرف، دور و اطرافش از افراد باتجربه و بادانشی که بتوانند به او کمک کنند و راهنمایش باشند خالی باشد و نیز دسترسی به مراکزی نظیر پایگاه نقد شعر و کتاب‌های ادبی آسان نداشته باشد.
این که دوست ما آقای فضیلت‌منش نام آثارش را «دل‌نویسا» گذاشته و از ما خواسته که با این نگاه به آن بنگریم، نشانه‌ی خوبی است، از این لحاظ که وی درک درستی از موقعیتی که در آن قرار دارد، دارد، و نشانه‌ی خوبی نیست، از این لحاظ که از همان ابتدا نباید خودش را دست کم بگیرد. چون به‌نظر من، شعرگفتن کار سختی نیست، البته تا یک جایی. یعنی این‌که تا یک جایی همه می‌توانند با تمرین و ممارست، مطالعه و راهنمایی‌شدن شعرهایی بگویند که به آن‌ها «بد نیست یا، «تقریبا خوب است» می‌گویند. اما از آن مرحله به بعد، تا خلق شاهکار، دیگر از 100 هزار نفر شاید یک نفر هم باقی نماند.
اما بین دو اثری که آقای فضیلت‌منش با نام‌های «تقصیر خداست» و «خون خداییم» برای ما فرستاده با اشعار حسین پناهی شباهت‌هایی وجود دارد؛ چرا که او نیز در شعرگفتن از زبان گفتار و محاوره استفاده می‌کند. احمدرضا احمدی هم با غلظت کمتری از همین زبان برای شعرگفتن بهره می‌برد؛ منتها روش و منش این دو در گفتار و نوع مضامینی و دیگر ویژگی‌هایی که دارند، بین نثر و آثار ایشان فاصله‌ی قابل قبولی ایجاد می‌کند که وقتی با جوهره‌ی شعری آثار این دو شاعر جمع می‌شود، توقع شنیدن شعر برآورده می‌شود. با این‌همه، بسیاری از افراد جامعه‌ی شعری با روش و منش این دو شاعر پرطرفدار موافق نیستند و حتی آثارشان را به‌واسطه‌ی زبانشان شعر نمی‌داند و..
کارهای آقای فضیلت‌منش اما نه روش و منش شسته و رفته‌ی این دو شاعر را دارد(در حد پیروان و شاگردان این دو شاعر) و نیز جوهره‌ی شعری دارد. او حتی سعی نمی‌کند زبان خود را کمی ارتقا دهد و شاعرانه‌اش کند؛ مثلا به‌جای این‌که مستقیم بگوید:
«وقتی حسین برای قسم‌خوردن روی لب‌هایمان هست
ولی برای توسل
در دل‌هایمان نیست...»
می‌توانست با اندکی تامل، همین مفهوم را به‌طور غیرمستقیم تبدیل کند به کلامی شاعرانه(نه الزاما شعر) و بگوید:
«نامت بر زبانمان جاری‌ست
در دل‌هامان خاموش.»
یا:
نامت بر زبان‌هامان روشن است(یا: صداست)
در دل‌هامان خاموش(یا: سکوت).
یا به‌جای:
«و ما همه شمریم
که گاهی
سر می‌برد
معجر می‌کشد
خیمه می‌سوزاند
و وقتی می‌افتد بر زمین کفر می‌گوید
ولی دستانش را...
با یا علی و یا الله ستون می‌کند و می‌ایستد...»
می‌توانست با زبان ایجاز(حتی نثر ادبی هم باید موجز باشد) مثلا به گونه‌ای بگوید که هم حرفش را زده باشد، هم ایجاز را رعایت کرده باشد و هم تاثیرگذارتر باشد:
«دستانش را گاه با یا الله
گاه با یا علی
ستون می‌کند
می‌ایستد
تا بار دیگر
به حریمِ حَرَم دست‌درازی کند
خیمه بسوزاند
معجر برکشد
تا بار دیگر
پرچم ظلم سرفرازی کند.»
حتی با این کار، کم‌کم به ظرایف و دقایق شعر نیز می‌تواند آشنا شود.
نکته‌ی دیگر این‌که، دو اثر دوست ما آقای فضیلت‌منش، ساختار معنوی ندارد؛ یعنی در کل معلوم نیست که چه حرفی دارد؛ در آن قسمت‌هایی هم که سخن روشنی دارد، ارتباط مفاهیم به هم، یک ارتباط نچسب و فراری است. مثلا تعبیر و معنای «"خداوند از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است" را ربط می‌دهد به سری بریده و گردنی که طناب دار بر آن آویخته می‌شود و آن لحظه را لحظه‌ی نزدیک‌شدن آدمی به خداوند می‌داند»؛ تعبیری که بی‌ارتباط است و با ارتباط‌دادن زورکی ما هم، از آن استباط خوب و درستی درنمی‌آید. ببینید سهراب سپهری از همین مفهوم و تعبیر «خداوند از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است» چطور استفاده می‌کند:
«و خدایی که در این نزدیکی است/ لای آن شب‌بوها/ پای آن کاج بلند/ روی قانون گیاه...»
یا حسین پناهی نیز با زبان خودش(نقل به مضمون):
«دو تا چایی می‌ریزم/ تا از وسط جنگ بروم نزد خدا/ با هم بخوریم.»
با توجه به نگاه مذهبی و شوری که دوستمان آقای فضیلت‌منش دارد، سفارش می‌کنم حتما آثار دکتر علی شریعتی را بخواند، تا هم نگاه انقلابی دکتر به مذهب را بهتر درک کند و هم ارتباط‌های که در این نگاه مذهبی به هم می‌رسند. از طرفی با نثر قدرتمند شریعتی نیز آشنا می‌شود. اشعار سپید علی موسوی گرمارودی را که اغلب دارای جان مایه‌های دینی و شیعی هستند بخواند خوب است؛ به نگاه و زبانش کمک می‌کند. ضمن این‌که باید از مطالعه‌ی آثار ادبی در حوزه‌های مختلف غافل نشود و سعی کند طرف مشورتی داشته باشد و ارتباط خودش را با پایگاه نقد شعر نیز حفظ کند.
موفقیتش آرزوی ماست.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.