بدعت و بداعت




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : امین لطفی


عنوان شعر اول : خیابان
داشت بغضِ چشمِ من در آسمان جان می‌گرفت
ردّ پاهایِ تورا می‌شست و باران می‌گرفت

مثلِ خاک از بوسه‌یِ باران معطّر می‌شدی
عِطرِ موهایِ تورا کلّ خیابان می‌گرفت

ناگهان اعجاز شد، صد شاخه مریم سبز کرد
کودکِ کاری که سمتت داشت قرآن می‌گرفت

باد آرام از میانِ موجِ مویت می‌گذشت
تابِ من را تابِ آن گیسویِ رقصان می‌گرفت

نبضِ قلبم با قدم‌های تو گویا می‌تپید
بی‌خبر بودی و راهت داشت پایان می‌گرفت

از نگاهم محو می‌شد، دور می‌شد دورتر
جانِ من‌را انتهایِ این خیابان می‌گرفت

عنوان شعر دوم : پاییز
مثلِ لغزیدنِ برگ از لبه‌ی پاییزم
چشم بر دستِ تو دارم که کجا می‌ریزم

بحث رقصیدن و چرخیدن و افتادن نیست
ترسم این است که دیگر نشود برخیزم

خوابِ سنگینِ من از دیدنِ رویایِ تو بود
تو مرا پرت کن از خوابِ خیال انگیزم

من همان قوم بهارم که تو عادت داری
قتلِ عامم کنی ای پادشهِ خون‌ریزم

عشق اصرارِ به روئیدنم از شاخه‌ی توست
گرچه محکوم به خشکیدنِ در پاییزم

عنوان شعر سوم : اصرارِ باران
چه یاری تازه می‌گیرم، چه رختی تازه می‌پوشم
تو را اصرارِ باران هم نمی‌شوید از آغوشم

بگو در تار و پود من، کدامین رشته هستی تو
گره‌ها از گره بگشودم و بیهوده می‌کوشم

مجالم خلوت خواب است و تلخی پس از رویات
چنان تلخی دارو هست و ناچارم که می‌نوشم

من از هر گوشه‌ی این غم، صدایت کردم اما تو
جواب گوشه‌هارا می‌شنیدی کاش در گوشم

چراغی دست می‌گیری و می‌گردی و می‌بینی
همان جایی که گم کردم تورا، خاموشِ خاموشم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. با شعری طرفیم که دارد یک لحظه ی کش آمده از آغاز جدایی یار (یحتمل پس از قراری عاشقانه) را روایت می کند. تمامی بیت ها فشرده ی ثانیه به ثانیه دید زدن معشوق اند وقتی دارد دور می شود. این فشردگی و امتداد، اولین حسن این شعر است؛ مقوّم محور عمودی و شاکله بخش ساختار کلّی آن. تداعی ها و پیوستگی های اجزاء پی در پی بیت های این شعر هم نشان می دهد که شاعر حواسش به این تداوم و استمرار ساختاری بوده است؛ در بیت نخست شاعر با «بغض چشم» ما را از اشک به تصویر آسمان می رساند و سپس آن تصویر دورشونده ی معشوق را پشت تموج اشک در چشم بیننده نشان مان می دهد؛ اشک حلقه زده در چشم، پیش از باران ردپای معشوق را می شوید و این تصویر دست مریزاد دارد. بعد از «باران می گرفت» به بوی خاک می رسیم و از آن به بوی گیسو که کلّ «خیابان» را فرا می گیرد. بعد از خیابان به تصویری واقعاً خیابانی، به کودک کار، که تعریض و اعتراض اجتماعی جنبی یی هم در خود دارد و با شهود معرکه ی تبدیل قرآن به شاخه های گل مریم می رسیم. جزئیات در همه ی این بیت ها خیلی خوب در هم تنیده می شوند؛ حتی بوی عطر بیت قبل در این بیت با گل های مریم تجسم و باورپذیری می یابد و اعجاز در پس زمینه ی ذهن خواننده با قرآن می آمیزد و مراعات النظیر برقرار می کند. و بعد از این تصویر بیرونی، باز بازگشت به همات تصویر قبلی از معشوق (عطر موها) را داریم در موج مو این بار با واسطه ی باد، و سپس رسیدن به جناس «تاب» و سپس از بی تابی به تپش قلب که با گام ها منطبق می شود و شاععر ما را از گام به «پایان راه» می رساند. این ها را جزء به جزء نوشتم تا مبیّن کرده باشم که مقصودم از پلّه پلّگی مطلوبی که هم روایت و هم ساختار را در همه ی این بیت ها همگن و یک کاسه کرده است، چیست. در بیت پنجم، «گویا» که باری از تردید دارد، به نظرم مناسب آن هنگامه نیست. شاعر دارد از احوال درونی اش حرف می زند؛ چیزی که به آن علم حضوری دارد و تردید بردار نیست. از طرفی اصل «اکذب اوست احسن او»، اغراق را برای جزمی شدن برداشت و شهود شاعرانه ضرورت می بخشد. رابطه ی صدای قدم ها با تپش قلب، خود به خود منفک هست و به نظرم در این جا بیت به جای چیزی که بر تردید بیفزاید، به چیزی نیاز دارد که حکم را یقینی و قطعی کند؛ شاید «گویی» باز بهتر از «گویا» باشد. شاید هم بتوان صفتی برای «قدم های ... ـَت» آورد و به کلّی از دست این «گوییِ» مخل راحت شد. نکته ی بعدی به بیت آخر مربوط است. در حالی که در تمام ابیات شعر (جز بیت آخر) خطاب با معشوق است، علت این رو برگرداندن بی دلیل و سر چرخاندن و تخاطب با «دیگری» و به اصطلاح بلاغیون «التفات»، روشن نیست. کاملاً درک می کنم که شاعر می خواسته فرم شعرش را به نحوی ببندد و یکی از دستاویزهای القای کادانس (احساس پایان) وقوع تغییری ست در بیت واپسین به واسطه ی تغییر خطاب. بله، در صورتی که با ستاره یا مربعی بیت آخر را از دیگر ابیات جدا کنیم، شاید جداافتادگی این بیت از دیگر ابیات روشن تر و افاده ی آن طلب قابل درک تر شود. در شعر دوم که مثل شعر سوم مقفی ست و مثل شعر نخست مردف نیست، طبعاً قافیه پررنگ تر حس می شود زیرا همه ی بار موسیقایی ابیات را به تنهایی روی دوش دارد. از طرفی فقدان ردیف، دست شاعر را باز می گذارد تا بدون نیاز به بازگشت مدام به ردیف و رساندن پایان هر فراز از سخن به ردیف، به هر کجا سرک بکشد و از طرف دیگر گاه نبودن ردیف آن نخ انجسام بخش ابیات را از شعر می گیرد؛ ببینیم در این شعر اوضاع پیوستگی ساختاری چگونه است. به نظر می رسد که شاعر با انطباق تصویر برگ بر «چشم و دست» و سپس رساندن ما به رقصیدن و افتادن و سپس از افتادن به خواب... و بعد بازگشت به بهار و «پادشاه خون ریز پاییز» و در آخر «روییدن از شاخه / خشکیدن» کوشیده این انسجام را بدون نیاز به ارجاعات ناگزیر ردیف، حفظ کند. تعبیر «لغزیدن برگ از لبه ی پاییز» بدیع و خوش نشسته است اما «می ریزم» (تعبیر ریختن برای برگ) به جای «می افتم» از جبر قافیه بر شاعر خبر می دهد. بیت دوم خیلی روان و زمزمه پذیر و طبیعی از آب درآمده است. اما در بیت سوم تناقض غیر قابل توجیهی دیده می شود؛ اگر شاعر در مصراع نخست، دلیل سنگین شدن خوابش را دیدن رؤیای یار عنوان می کند، طبیعتاً نباید دلش بخواهد از چنین خوابی برخیزد. با این حساب نمی توان از دلیل خواست شاعر در مصراع دوم (پرت شدن و بیدار شدن از این خواب خیال انگیز) سر درآورد. در بیت بعدی هم به نظرم اگر می شد که شاعر خودِ مفردش را جمع (قوم) ننامد، جمیع جوانب استعاره ی این بیت بهتر رعایت می شد. شعر سوم یک مصراع بسیار عالی در مطلعش دارد؛ «تو را اصرار باران هم نمی شوید از آغوشم». در این بیت اما معنای ساختار نحوی دو جمله ای که شاعر در مصراع نخست آورده گنگ است. ما معمولاً چنین جمله ای می سازیم؟ مثلاً هیچ وقت می گوییم: «چه کتابی تازه می خرم»؟ راستش من تا به حال جمله ای با این فرمول دستوری نشنیده ام. گریز از ساختارهای نحوی مرسوم (که وسیله ی ارتباطی ما با خواننده ی شعر هستند) فقط وقتی مجاز است که چیزی هنری (تناسبی لفظی یا معنوی) به کلام ما اضافه کند. در بیت سوم آوردن «هست» به جای «است» دلچسبی بیان را از بین برده. در بیت چهارم به نظر می رسد که بیت به لحاظ زبانی نیازی به «اما» ندارد مگر آن که در انتهای مصراع نخست سه نقطه ای بگذاریم بدل از فعل محذوف «نمی شنیدی». در واقع اگر بخواهیم خود این مصراع ها را به هم بچسبانیم و در ادامه ی همدیگر بخوانیم شان، باید به جای «اما» (اگر وزن اجازه بدهد) چیزی شبیه «و» (واو عطف) داشته باشیم. در این شعر، به نظرم تازگی مضمون در مصراع دوم بیت اول و بیت آخر چشمگیرتر است و از این منظر این فرازها از دیگر فرازها ارزشمندترند. مرتبه ای کمی پایین تر از بدعت و بداعت را در ابیات دوم و چهارم می بینیم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.