سخنوری خوب است، شاعری سختتر است




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : مرگ مولف


عنوان شعر اول : .
ای بین تو و ما نمِ شرمی‌ست که حایل؛
ما راست نگاهی که به دیدارِ تو مایل!

پایی که به تحریکِ مخدّر شده راهی
عقلی که به امدادِ مَشارب، شده زایل

از گردِ بیابانِ خماری‌ش سرشتند
مُهری که نهادیم بر آن سجده‌ی باطل

جمعیّتِ ما خود به خودی عینِ کمال است،
این است که مشتاقِ توایم اَکملِ کامل!

در بحرِ تو ماندیم تو ای قبله‌ی هستی
رو کرده به دریای تو و پشت به ساحل

ما موجِ سرابیم که کِز کرده کناری
مبهوتِ به حق تشنه‌ی دریای مقابل

هم صورت و هم معنی ما غرقه‌ی نور است
بستیم به دریای تو هم دیده و هم دل

شوری که به ما دسته‌ی الوات درافتاد
نَقلی‌ست که امروزه شده نُقل محافل

هی منطقی! از نطق بکش دست، که اینک
ماییم مثالی که کند نقضِ دلایل!

هان! مسئله از ماست؛ رها کن فقها را
بگذار بمانند به توضیحِ مسائل

این فرّه‌ جنونی‌ست که در جان من و ماست
بیماریِ سختی‌ست که مایَش همه ناقل

[فریادزنان قافیه می‌آیدم از پشت
که...: ای نفس‌آزار سخن‌باره‌ی جاهل،

جایی که مدارج نرسیدند، رسیدی!
یک روزه به همراهی یک مشت اراذل

تا رؤیت او یک دو قدم مانده، حیا کن
جز قمقمه‌ای باده چه داری به حمایل]

آهای افق! قافیه،‌ فرمان به عقب داد
ما نیز به برگشتن از این غائله، کاهل!

ما نوقدمان، طاقتِ دیدار نداریم
ای کاش شوی دورتر از ما دو سه منزل

عنوان شعر دوم : قصیده‌ی جوابیه :-))
انسان، به خانه‌ی خودش، اینسان چرا غریب...؟
ما را تعجبی‌ست، از این غربتِ عجیب

از رفت و آی روز و شب و گردشِ فصول
ما را به جز بلای مکرّر، نشد نصیب!

زیرِ وجود، جانِ عدم، استحاله شد
آری؛ نداشت دوشِ نحیفش، بر آن شکیب

دردی‌ست مایه‌ی من و ما؛ دردِ جان‌نکاه!
جز آخ و وای نیست، دمی بر لبِ لبیب

این درد را نمودِ طبیعی اگر که بود،
تا عرش می‌کشید سر و گردنِ لَهیب

دردی که جا به جانِ جهان، خوش نموده‌است
دردی‌ست ناشناخته از دانشِ طبیب

اینجا زمین ماست که کژ‌ریشگان در آن
بر ما شدند حضرتِ خود‌خوانده‌ی نقیب

شاید به جای گندم، کژدم برآورد
اصلا بعید نیست از این خاکِ نانجیب

اینجا جهان ماست که انگار جُلجَتاست
آن پیرِ امت است که جان داده بر صلیب

این کوره‌‌گاهِ ماست؛ نه قشلاقِ مرغکان
اینجا جهنم است، نه گلزارِ عندلیب

با این مظاهری که جهان را گرفته است
ابله کسی که جای اسف می‌خورد فریب
*
این رنج‌نامه جای تغزل نوشته‌ شد
فی‌الحال می‌زنم به چنین قله‌یی نشیب

باید غضب بگیرم، تا از خروش آن
گوشی بمالم و بکنم دفعِ عن‌قریب:

ای خرده‌پای بی‌سروپای قلم‌به‌مزد
ای بی‌ادب که گم شده در کسوت ادیب

آن چوب را که از ید موسی ربوده‌یی
تیغِ مُهَنَّد‌ی‌ست؛ نه در پنجه‌ی خطیب!

دعوی در آستان ادیبی چو من، خطاست!
خر، آن سگی که فرض کند شیر را رقیب!

ای سفله! ای مجیز‌نویس سیاسیون!
ای خورده از خرانِ دو پا جیره‌ی قضیب!

از این قصیده‌یی که به «یک ربع» شد درست،
در لفظِ استواری، با لهجه‌ی نهیب

من عزمِ هذل و هجوِ کسی را نداشتم؛
القای جنبشی‌ست در این غرشِ مهیب

عنوان شعر سوم : .
آهای امیدِ زندگی مرد و زن!
ای جنب و جوشِ ریخته در انجمن

ای حادثِ دقیقِ قدیم و جدید
ای باعثِ همیشگیِ زیستن

آی ای دلیلِ قافله‌ی تیک‌تاک
آی ای زمینِ اذنِ تو ما را وطن!

ای از تو زنده زندگی ای زنده‌باد!
ای بی‌تو روزگار، کفن در کفن!

ای آبروی هستیِ «بعدازتونیست»
ای بی‌تو دهر، غرقه‌ی لای ‌و لجن

جنبیده در رگ دو جهان، جان به جان!
رقصیده با تمام جهان، تن به تن!

نقشِ نخستِ صحنه‌ی گیتی، تویی
ای اعتبارِ مُسریِ این انجمن

منظورِ چشم‌های منی- بی‌نظیر!
ناگفته‌ی نگاهِ منی- هم‌سخن!

آینده‌ی حضورمی ای فصل نو
موضوعِ سرگذشتِ منی ای کهن!

محض تو ام سرودند؛ از این سبب،
مضمون شعرهای منی کاملا

ای عشق ای هماره‌ی هموارگی
ای مامن ای الی‌الابدِ ما و من
نقد این شعر از : زهیر توکلی
من فرض را بر این نهادم که آقایی به نام محسن توفیق هست که هجده سال دارد و یک سال بیش نیست که کار شعر می کند. امیدوارم که واقعا همین باشد که اگر باشد، با یک نبوغ تازه برخاسته طرفیم و باید همه کمک کنیم که هرچه زودتر مسیرش را پیدا کند و به زودی از حداقل، من ِ زهیر ِ توکلی خیلی خیلی جلو بزند. آمین.

با این فرض، من لازم دیدم که بی مسامحه و با سختگیرانه ترین رویکرد، شعر ایشان را نقد کنم چون صاحب چنین استعدادی، باید از همان گام های اول، ظرفیت فهم و هضم نقد دقیق و فنی را در خود بجوید و بیابد وگرنه به زودی با تحسین ها و تشویق های بی مورد به خصوص در فضای مجازی، به بیراهه خواهد رفت و گم و نابود خواهد شد؛ نه این که دیگر شعر نگوید بلکه دیگر برای مخاطبان کم-سواد و ندیدبدید، شعر خواهد گفت و آنها هم برایش لایک خواهند گذاشت و شعرهایش را دست به دست استوری خواهند کرد و او هرگز نخواهد فهمید که اگر از اول تن به کیسه کشیدن چهار نفر دلاک و مشت-مالچی مثل من می داد، شعرش چه می شد. اینها را برای محسن توفیق نامی می گویم که عکسش در پروفایل نیست و من فرض کرده ام که او هست و با هجده سال ناقابل، این قدر خوب شعر می نویسد.
پسرم! در این مجال کوتاه فقط به شعر سومت پرداختم و آن هم نه همه بیتهایش. مهمترین چیزی که باید به آن توجه کنی، این است که سخنوری خوب است اما شاعری سختتر از سخنوری است. شعرهای شما پر از شگردهای حرفه ای سخنورانه است اما تا می توانی سعی کن کشف و شهود و حس و حال و در یک کلمه: «جهان شخصی» خودت را پیدا کنی. در آن صورت حتی اگر بی هیچ آرایه و پیرایه ای هم حرف بزنی، سخنت شعریّت خواهد داشت
حال برسیم به شعر سوم

بیت اول
برای جنب و جوش، فعل «انداختن/افکندن» استفاده می شود. می شود گفت:
آهای! امید زندگی مرد و زن
افکنده جنب و جوش در این انجمن
یا این:
افتاده جنب و جوش تو در انجمن
یا این:
ای از تو جنب و جوش در این انجمن
یا اصلا می توانید به دنبال کلمات هم-شبکه با «انجمن» بگردید مثل «عضو ثابت» و «جذب عضو»؛ و بگویید:
پنهان ِ عضو ِ ثابت ِ هر انجمن!
یا این:
ای ناپدید! عضو ِ همه انجمن!
یا این:
مجذوب توست هرکه در این انجمن

و اما مصرع اول و «آهای!»؛ این صوت، برای «باخبر کردن و تنبیه و تحذیر» است یعنی کسی را با «آهای!» صدا می زنیم که حواسش به ما نیست یا حواسش به چیزی که در ادامه می خواهیم بگوییم، نیست و نخواهد بود و لازم است که با گفتن «آهای!»، توجه او را به خودمان و حرفی که می خواهیم بزنیم، از قبل جلب کنیم؛ مثلاً از بالای بلندی داد می زنند که «آهای! اهالی ده! ...» و اگر کسی که به او می گوییم «آهای! فلانی!» نزدیکمان باشد، بیشتر معنی «تحذیر» می دهد؛ مثلاً: «آهای! پام رو لگد کردی!». این صوت، بیشتر در محاوره به کار می رود. قصیده شما بافت فاخر و ادبی دارد و جالب نیست که مطلع آن را با «آهای!» شروع کنید و نیز از نظر معنایی، قصیده شما از بالا تا پایین، ستایش و نیایش است. نیایش، طبیعتی نجواگونه دارد و مخاطب «نیایش»، اصولا دور نیست و حواسش هم از ما پرت نیست که لازم باشد در همان اول کلام، او را شبیه مخاطبی دور، با «آهای!» خطاب کنیم و نیز اصولا در زبان فارسی، ممکن است از باب «بین الاحباب تسقط الآداب»، به کسی که با او صمیمی و خودمانی هستیم، بگوییم «آهای!» و احتمالا شما هم برای صمیمی شدن نیایش خود، این کار را کرده اید اما در ادامه، مضامین این شعر نیایشی، ستایش هایی سخنورانه و ادبی و فاخر است نه لحن صمیمانه و خودمانی.

بیت دوم

مصرع اول فقط بازی با کلمات است و معنای محصّل و واضحی ندارد. «حادث» بنا بر لغتنامه دهخدا یعنی «نو/تازه/ نو شونده/نوآورده» و اصطلاح کلامی «حادث» هم یعنی «چیزی که آغاز دارد» در برابر «قدیم» یعنی بی آغاز. (رجوع شود به مدخل «حادث» در لغتنامه دهخدا) خب! اگر بخواهیم معنی «حادث» را جایگزین کنیم، «ای حادث دقیق قدیم و جدید» یعنی «ای چیزی که هم از قدیم، نو و تازه بوده ای هم جدیداً نو و تازه هستی و تازگی و نو بودنت هم خیلی دقیق است». این یعنی بازی با کلمات و دور سر چرخاندن مضمون بدون آن که لطف و ملاحتی داشته باشد چون خیلی ساده می توانیم بگوییم: «ای همیشه تازه». من حواسم به ایهام تناسب در دو کلمه حادث/قدیم هم هست. قدیم در اینجا یعنی روزگار گذشته [در برابر جدید] و حادث یعنی نو/تازه؛ اما معنی اصطلاحی قدیم در علم کلام با معنی اصطلاحی حادث در همان علم، تناسب دارد ولی خب که چه؟ لزوما هر نوع صنعت-ورزی منجر به زیبایی نمی شود.

بیت سوم
مصرع دوم در اصل، چنین بوده: «آی! ای زمین به اذن تو ما را وطن» یعنی به اذن/اجازه/رخصت تو ما در زمین متوطن شده ایم/اگر تو نبودی، زندگی ما روی زمین، بی بنیاد بود»
مصرع کنونی، «آی! ای زمین اذن تو ما را وطن» معنی دیگری دارد: «ای کسی که وطن ما/زمینی که ما در آن زندگی می کنیم، «اذن/اجازه/رخصت» توست: ما در زمین زندگی می کنیم ظاهراً اما در «اذن/رخصت/اجازه تو» است که «هستیم» باطناً.»
عدول از شکل اول جمله در این مصرع، توسط مصرع اول پشتیبانی نمی شود چون در مصرع اول، مقوله زمان را به مخاطب/ممدوح شعر، ارجاع داده ایم: «آی! ای دلیل قافله تیک تاک» یعنی ای کسی که: الف) راهنما/راه-بلد قافله ثانیه ها هستی. ب) علت/بهانه/انگیزه قافله ثانیه ها از حرکتشان تویی. ایهام زیبایی است و حاصل معنایش این است که «زمان» را با ارجاع به «ممدوح/مخاطب» غزل، معتبر و مستند کرده ایم پس طبیعی است که در مصرع بعد، قرینه زمان یعنی زمین/مکان هم به همین کیفیت به ممدوح/مخاطب، ارجاع داده شود و با اشاره به او معتبر و مستند گردد پس دلیلی برای عدول از شکل طبیعی جمله نداریم: «آی! ای زمین به اذن تو ما را وطن».
نکته دیگر در این مصرع، تنافر نسبی حروف است که در مجاورت و توالی «آی! ای...» ایجاد شده است. تنافر حروف، متضاد نغمه حروف است. در نغمه حروف، کلمات در مجاورت و توالی همدیگر، حروفشان همخوانی و هم-آوایی دارند؛ مثل این بیت معروف:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
تنافر حروف یعنی واجهای یک بیت یا مصرع، انگار از هم فراری اند و در هنگام تلفظ کنار هم نمی نشینند.

بیت چهارم

در مصرع اول، به دو شگرد «اشتقاق» و «تکرار» روی آورده اید. اشتقاق، نوعی از تجنیس است، عبارت از این که کلماتی از یک ریشه را در فاصله کم از همدیگر بیاوریم؛ مثلاً:
ز مشرق سر کوی آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند، طالعم همایون است
(حافظ)
طلوع+طلعت+طالع از یک ریشه اند. شما هم «زنده+زندگی» را کنار هم آورده اید و زنده را هم تکرار کرده اید در «ای زنده باد!».
آیا این دو شگرد در این مصرع، جواب داده است؟ نمکی و لطفی دارد؟ من می گویم «خیر!»
نه از نظر تکرار آواهای «ز+د+ن+د+ء+گ+-ِ »خوش-آوایی خاصی داریم؛ آن طور که در بیتهای نمونه این شگرد، گوشنواز بودن بیت را فارغ از معنای بیت، حس می کنیم؛ مثلا:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
(حافظ)
نه آوردن کلمات مشتق از یک ریشه، مثل نمونه های موفق این شگرد، افزوده معنایی دارد ؛ مثلا:
لات و منات را که شکستیم/عزّی دگر عزیز نمی ماند
(قیصر امین-پور)
افزوده معنایی در این است که «عزی» را که اسم خاص برای یک بت در عهد جاهلیت بوده و امروزه برای ما هیچ ربطی به ریشه «عزت» ندارد، به ریشه اش بازگردانده است و این کار را از طریق مجاورت، به انجام رسانده.
نکته دیگر در «ای زنده باد!» است.
یک جور جناس در کاربرد «ای» ایجاد شده است: در «ای زنده از تو زندگی»، «ای» حرف ندا برای جمله ستایشی است ولی در «ای زنده باد!»، «ای» دیگر حرف ندا نیست بلکه این یک کاربرد قدیمی «ای» است در جملات حاوی نفرین یا شگفتی؛ مثلا در تاریخ بیهقی داریم: «خواجه گفت: ای سبحان الله! این مقدار شغر را چه در دل باید داشت؟» (داستان حسنک وزیر) یا مثلا می گوییم: «ای تف به اون ذاتتون که برای یه پیاز سر می بُرین». بنا بر این، «ای زنده باد!» همان «زنده باد» است با تاکیدی بیشتر. این دقت در ریزه کاری های زبان تا حد دقت در کاربردهای متنوع حروف نشانه یا همان «نقش-نما»ها، عالی است اما اگر من باشم، به کاربرد متفاوت «و» رجوع می کنم و نیز سعی می کنم «موازنه»ای بین دو مصرع برقرار شود:
ای با تو زندگیّ و نوا در نوا
ای بی تو روزگار و کفن در کفن
یا این:
ای زندگیّ و با تو نوا در نوا
ای روزگار و بی تو کفن در کفن

قصیده دارید می گویید و از شگردهای بسیار مجرّب برای کلاف کردن بیت در قصیده، «موازنه» است؛ مثلا مسعود سعد سلمان، شاید از کمتر شگردی به اندازه موازنه استفاده کرده باشد

بیت هفتم

دو مصرع ربطی به هم ندارند. می توانید به کلمات متناسب با «صحنه» و «نقش نخست» فکر کنید و مثلا بگویید:
نقش نخست صحنه گیتی تویی
ای پشت پرده، راوی این انجمن
یا:
ای پرده دار بازی این انجمن
یا:
ای پشت پرده منجی این انجمن
یا:
ای اعتبار بازی این انجمن
این آخری از همه بهتر است چون نقش نخست یک تیاتر یا فیلم، اگر کارش را عالی انجام دهد، به بازی همه اعضای دیگر گروه (=انجمن) اعتبار می دهد و اصولا ما به خاطر اعتبار یک بازیگر معروف، ممکن است فیلم یک کارگردان گمنام را بنشینیم تماشا کنیم.

بیت دهم

محض توام سرودند: الف) محض تو یعنی به خاطر تو/برای تو مرا سرودند ب) مرا که سرودند (=خلق کردند) از همان نخست، «محض» یعنی خالص/ناب/بی آمیختگی خلق کردند: من خالص برای تو خلق شده ام.
این جمله زیبا با دوگانگی معنایی که بر زیبایی اش افزوده، در ادامه، ابزار یک حسن تعلیل ناموفق قرار گرفته است. در حسن تعلیل، نتیجه ای که گرفته می شود، باید شگفت انگیز و بدیع باشد؛ در حالی که نتیجه ای که شما گرفته اید، نتیجه طبیعی و مستقیم جمله قبلی است: طبیعتا وقتی که مرا محض تو سروده اند، شعرهای من به طور کامل درباره توست. این که اصلا نیاز به گفتن ندارد! برای این حسن تعلیل، فکر دیگری بکنید یا با شگرد دیگری بیت را کلاف کنید.

بیت یازدهم

درمصرع دوم، جناس بسیار خلاقانه ای میان «مأمن+ما و من» برقرار کرده اید. پیشنهادم برای مصرع اول، باز هم استفاده از دو شگرد «موازنه+جناس» است:
ای شاهد ِ من الازل هر غزل
ای مأمن الی الابد ِ ما و من
یا این:
ای ساکن ِ من الازل ِ هر غزل
ای مأمن ِ الی الابد ِ ما و من
این دومی جالبتر است چون «ساکن+مأمن» از نظر معنا با هم تناسب دارند و نیز قافیه ناقصی میان «ساکن+مأمن» برقرار است

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » جمعه 24 مرداد 1399
سلام و عرض ادب. نقدهای آقای توکلی استادانه است و خواندنی و نشان از وسعت آگاهی‌شان دارد. آقا محسن توفیق از شگفتی‌های پایگاه محترم نقد شعر است حقیقتاً و پدیده‌ی رازآلودی‌ست در جمع چندهزار نفری دوستان. «اخوان» جایی به تفاخر گفته‌است «سالم فزون ز بیست نه و طبعم اینچنین/ قصر قصیده صرح ممرّد کند همی» و بعدتر البته اخوان از دل این اغلاق، خود حقیقی‌اش را باز زایاند. کاش «توفیق» هم به مدد حق و با راهنمایی بزرگواران پایگاه، توفیق بیابد و ببالد و بهتر از این‌ها که هست بشود ان‌شاءالله.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.