از نوآمدگان موفق




عنوان مجموعه اشعار : شوق وصل
شاعر : محمد یوسفی فیروزجائی (تخلص:یوسف)


عنوان شعر اول : شوق وصل
شوق وصل

هرچــند نبـاشد  دل مـن  پیــش تــو لایـق
از عشـق تــو سرشـارم و رســوای خلایـق

گُل، خنده ی چشمان تو و کعبـه ی عاشق
دل، خانــه ی احسـاس خداونــد شقــایق

بـر چنـبره ی پیچـک چشمان تــو سوگــند
در غنـچه ی لبخـند تـو زنـده است علایـق

گُل، غنچه‌ی لبخند و به‌گِل ریشه‌ی پیوند
در مسـتیِ هــر  ثانیــه و  رقــصِ دقــایق

می نالم و هر لحظه‌ من عین عذاب‌است
صـد درد کـه از دوری رویـت شـده فایـق

مـن نــاوی درمـانــده ی دریــای جنــونـم
کـه از مـوج خیـالات تــو افتــاده ز قایـق

گویــند نمی آیـی و  ایـن اسـت حقیــقت
دلگیـرم و افسـرده از ایـن دسـت حقـایق

هرچند که میلِ تو خود آزادی دل هاست
یوسـف شـده  زنــدانیِ  امیـال و سلایـق


شوق وصل ـ محمد یوسفی ـ ۷ فروردین ماه ۱۳۹۹



عنوان شعر دوم : ـــ
ــــــ

عنوان شعر سوم : ـــ
ــــــ
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
«شوق وصال»، یک غزل 8 بیتی است که آقای محمد یوسفی فیروزجانی «یوسف» با 29 سال سن و کمتر از یک سال سابقه‌ی شاعری، از مازندران، این بهشتِ روی زمین، برای ما فرستاده است.
ابتدا باید به پیشرفت و همت یوسف در این مدت کوتاه آفرین گفت؛ چون شاعرانی در این حد از سابقه، یک شاعر مبتدی محسوب می‌شوند و طبعا کار منتقد در مواجه با این دسته از شاعران، چیزی جز بیان بدیهیات و توضیح واضحات نمی‌تواند باشد. درصورتی که غزل یوسف(سروده‌ی7 فروردین 99)، نشان از شاعری دارد که در عرض این یک سال، به سروده‌هایش اندیشیده، طرفِ مشورت خوبی داشته، مطالعه کرده و خوب شاگردی کرده است و مثل بسیاری از شعرسازان تازه‌کار نبوده که با ساختن چهار ترکیب ناهنجار و تنفرانگیز، موجب تحسین چهار تن بی‌سوادتر از خود شده و در هنگام مواجه با نقد درست، به‌جای تواضع، گردنکشی کرده، جهالت مضاعف خود را نمایان‌تر کرده باشد.
غزل نکات بسیاری برای ذکر و بررسی دارد، اما در مواجه با غزل‌هایی ازاین‌دست که یوسف برای ما فرستاده، باید گفت که بسیاری از غزل‌ها ارزش و اعتبار خود را به‌واسطه‌ی عواطف سرشار، ظرایف و یا احساس‌های زیبا، صادق و لطیف عاشقانه و یا مغازله‌ی ناب به‌دست می‌آورند و بعضی دیگر به‌واسطه‌ی تصویرسازی‌های ناب و تخیل خلاق؛ آن‌گونه که یک نقاش حرفه‌ای در ساختن یک تابلوی هنری. درواقع از این دو طریق سبب تلطیف گفتار و رفتار مخاطب و نیز موجب ارتقای روحی و عاطفی وی را فراهم می‌کنند. دو طریقی که اگر در اوج باشند، گسترا و عمق خود را نیز به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی سرایت خواهند داد و بی‌شک در ارتقای آن هم موثر خواهند بود. بنابراین، به یک غزلِ صرفا عاطفی و یا پرتصویر که به‌جز این دو هنرِ دیگری ندارد، نه تنها نباید خرده گرفت، بلکه باید تحسینش کرد. اگرچه فراتر از این دو نوع غزل، غزل‌های دیگری هم هست که در آن شاعر بر قامتِ جهانی از معرفت و حقیقت، لباسِ لطیف و نازکی از غزل، عشق، تغزل و مغازله بافته است؛ درواقع بر آن قامتِ لطیف و ظریف، لباسی از جنسِ خودش دوخته است. یعنی سیرت و صورت و نیز تن و جان غزل را یکی کرده است. یعنی جهانِ معنویِ شاعر در قاب نامحدود عشق و هاله‌ی خورشیدوار عشق ترسیم شده است. یکی از مهم‌ترین دلایل این امر، نزدیکی و ایمان عرفان به عشق است که این معرفت و نوع نگاه، از شاعران دیروز به شاعران امروز نیز رسیده است؛ از عطار، مولانا، باباطاهر، سعدی، حافظ و... به شهریار، ابتهاج، سیمین بهبهانی، منزوی و...
البته بسیاری از غزل‌های این بزرگان علاوه بر این، خالی از دیدگاهای اجتماعی و روانشناختی و... نیست. درواقع معرفتِ جاری در یک غزل یا شعر وقتی گسترده و عمیق شود، به‌صورت طبیعی، سایر مسایل و مبانی را نیز دربرمی‌گیرد؛ زیرا این منبع، منبع معرفت انسانی است. مگر معرفت و فرهنگ و شعور یک قوم از کجا تامین می‌شود و گسترش می‌یابد؟ به‌جز از راه ادبیات، هنر، عرفان، دین و علوم انسانی؟
بی‌شک توقع ما از یوسف غزلی در این حد نیست، اما اگر امروز افق دید و توقعش از خود و شعر جز این باشد، حداکثر تبدیل به یکی از ده‌ها شاعر غزل‌سرای خوبی می‌شود که هستند و همیشه هم بوده‌اند. اما حافظ، مولانا، سعدی و... حتی شهریار، ابتهاج، سیمین بهبهانی و منزوی بیش از یکی نیستند.
اما غزل یوسف، غزلی است که عاطفی و تخیل را کم‌وبیش درهم آمیخته است(طبعا بسیاری از غزل‌ها این‌گونه‌اند)؛ منتها ابیاتش فراز و فرود دارد؛ یک‌جا در اوج است؛ مثل:
«هرچند نباشد دل من پیش تو لایق
از عشق تو سرشارم و رسوای خلایق
گُل، خنده‌ی چشمان تو و کعبه‌ی عاشق
دل، خانه‌ی احساس خداوند شقایق»
که بیت اول بیان قوی دارد و بیت دوم تخیل قدرتمند. اما ابیات ذیل:
«بر چنبره‌ی پیچک چشمان تو سوگند
در غنچه‌ی لبخند تو زنده است علایق
گُل، غنچه‌ی لبخند و به ‌گِل ریشه‌ی پیوند
در مستیِ هر ثانیه و رقصِ دقایق»
برای «چشم‌ها، چنبره‌ی پیچک» قایل شدن، دور از ذهن و حتی بی‌معناست. دیگر این‌که «زنده‌بودن علایق در غنچه‌ی لبخند» نیز غلط، نادرست و نامفهوم نیست، اما شاعر باید زنده‌بودن علایق را به چیزی ربط دهد که امری بدیع و در عین حال جاافتاده باشد، یا این‌که شاعر بتواند در باور مخاطب آن را خوب جابیندازد. یعنی کلام باید این قدرت را داشته باشد. درصورتی که مصراع مورد نظر از این ظرایف شعری بی‌بهره است.
در بیت دوم بالا، شاعر می‌خواهد بگوید که «غنچه‌ی لبخند از ما یا تو از بالا و ریشه از پایین سبب پیوند و عشق است و در این حالت همه‌ی ثانیه‌ها و دقایق از این عاشقی در مستی و رقص هستند.» این‌ها همه درست، اما شاعر در بیان آن خود را به زحمت انداخته و بیت به‌لحاظ خوانش و دریافت منظور شاعر به‌سختی حاصل می‌شود. البته این به‌سختی حاصل‌شدن با درک و دریافت‌هایی که برآمده از کشف و شهود شاعرانه و عارفانه است، زمین تا آسمان فرق دارد. یعنی منِ مخاطب هر دو را با تمرکز و معرفتی که به شعر(به‌طور کلی) دارم به‌دست می‌آورم، اما آنچه را که در این دو نوع کارکرد به‌دست می‌آورم با هم فرق دارند؛ زیرا یکی مثل سنگ کم‌ارزش خواهد بود و دیگری مروارید.
یوسف عزیز ما باید به این نکات توجه کند. درواقع در شاعری باید به ابیاتی نظیر دو بیت اولِ غزل خودش تکیه کند و مابقی را نادیده انگارد. او می‌تواند، زیرا یک‌بار توانستهاست و لابد در غزل‌های دیگر هم می‌تواند.
با آرزوی موفقیت برای او و حفظ ارتباطش با پایگاه نقد شعر.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.