پرهیز از اطناب و پراکندگی




عنوان مجموعه اشعار : ..
شاعر : دنیا امیری


عنوان شعر اول : فکر نو
دیگر نخواهم گفت:که چرا آینه ها می شکنند؟
اندوه را اندازه نخواهم گرفت
فردا هم روز دیگریست
اما خورشید همان است
آدم ها همان
من، فردا هم منم
آری فردا هم روز دیگریست
درد دیگریست
دیگر غبار شیشه را نخواهم دید
به ساعت نگاه نخواهم کرد
می گویند :غم آخر باشد.
ساده لوح نخواهم بود
رهایی پرنده را ،بی کسی نخواهم دانست
دیگر شکوه ای نیست
زخم ها را نخواهم شمارد
آدم ها را نخواهم شمارد
و به کسی نخواهم گفت:
ترا بیش از چشم هایم قبول دارم.
چشم ها گاه حقیقت را نمی بینند.
طول خواهم داد نفس ها را
دیگر خیالی خوش نخواهم کرد
نیمه ی خالی را از یاد نخواهم برد
ساده تر لبخند خواهم زد
دیگر با سکوت، قهر نخواهم بود
آسمان را بیشتر خواهم دید
در زمین چیزی نیست
فکر های نو را،
جار نخواهم زد.
در دنیای مرگ معیار ها،
نخواهم گفت که: نباید....
نمره بیستی را
با حسرت نگاه نخواهم کرد
با ذوق برای یلدا
شعر نخواهم خواند
عینک هامان فرق دارد
نگاه صلح را نثار دوستی خواهم کرد،
که با کینه مرا می نگرد
در لابه لای فکر آدم ها
جویای حقیقت نخواهم شد
آری،بی گمان در جیب من
معیاری برای سنجیدن ارزش‌ها نیست.
(میان فکر ها فاصله هاست)
درد ها ،تجربه ها،
تکرار نخواهند شد
پس
هرگز در مقام قضاوت نخواهم نشست.









عنوان شعر دوم : ..
.

عنوان شعر سوم : ..
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
«فکر نو» نام اثر خانم دنیا امیری، 15 ساله از تهران است؛ اثری ظاهرا شبیه شعر سپید.
از نظر من، شاعران تازه‌کار در ابتدای کار باید کوتاه‌سرودن را تجربه کنند. چرا که در این صورت احاطه‌ی بیشتر و بهتری بر کلمات و در کل بر شعر خواهند داشت و مثل کار «فکر نو»، در آثار خود کمتر دچار اصراف در کلمات و پراکندگی خواهند شد. چرا که باید در شعر، با کمترین کلمات، بیشترین محتوا را تولید کرد. گفتیم: «تولید»، یعنی در عین حال اجازه‌ی حرف‌های تکراری و مستعمل و پراکنده را نخواهد داشت.
نکته‌ی دیگر، «چگونه‌گفتن» است که از «چه‌گفتن» مهم‌تر است. یعنی وقتی موضوعی را بیان و یا مضمونی را بسط می‌دهید، درواقع به آن شکل می‌دهید و با این کار، تازه‌اش می‌کنید، یا این‌که روح دیگری در آن می‌دمید؛ و این در صورتی است که محتوا و معنا تازه هم نیست.
این‌که بگویم: «دیگر نخواهم گفت: که چرا آینه‌ها می‌شکنند؟»
بعد در ادامه بگوییم:
«اندوه را اندازه نخواهم گرفت/ فردا هم روز دیگری‌ست/ اما خورشید همان است/ آدم‌ها همان/ من، فردا هم منم/ آری فردا هم روز دیگری‌ست/ درد دیگری‌ست/ دیگر غبار شیشه را نخواهم دید/ به ساعت نگاه نخواهم کرد...»
و منظورمان این باشد که «همه‌چیز در جهان تکراری و خسته‌کننده است و این غبار نشسته بر شیشه و این ساعت و... همه جز تکرار و ملال و کهنگی حاصلی ندارند و... و آنقدر ناامیدی می‌آفرینند که این‌همه با شکستن آینه هم از بین نمی‌رود و ...»
حتی وقتی می‌گوید: «آری فردا هم روز دیگری‌ست/ درد دیگری‌ست.» منظورت از «درد و روز دیگر» باز همان درد و روز تکراری است.
خانم امیری مضمون خوبی انتخاب کرده‌، اما چگونگی بیانش نثرگونه است و در نثرگونه‌بودن خود نیز دچار پراکندگی است.
او می‌توانست در شعرش به آیینه مرکزیت بدهد و همه‌چیز را با آن تکراری نشان دهد(که چنین کرده‌ است) و نیز در پایان همه‌چیز را با آن بشکند و نابود کند. درواقع می‌توانست این مضمون را پرداخت کرده، شعر خوبی بسازد.
در ضمن، لزومی ندارد کلی حرف بزنیم، بلکه باید یک حرف کوچک را با پرداخت برجسته نشان داد. یعنی آن را بازگو نکرد، بلکه آن را با جزییات نشان داد. بیژن جلالی می‌گوید:
«دستانم را باز گذاشته بودم/ و نمی‌دانستم که دنیا را در آغوش گرفته‌ام.»
او در همین دو سطر «می‌خواهد عظمت رویا و خواهش خود را بیان کند. می‌خواهد یگانه‌بودن خود را با هستی، در عین کوچکی و جزیی‌بودنِ خود، با دنیایی که بزرگ است، با دنیایی که کل است نشان دهد. و از این را عاطفه‌ و تخیل گسترده‌اش را نیز نمایان کند.
دختر عزیز و گرامی ما ندا خانم امیری هم باید همین کار را بکند. به این دلیل است که از می‌گویم از کوتاه‌سرودن شروع کند که چند مزایا دارد که گفته آمد.
ناامیدی و بدبینی نیز سراسر اثر نداخانم را گرفته است. من دوست ندارم بی‌جهت نسخه‌ی خوش‌بینی و امیدواری صادر کنم، زیرا ناامیدی هم بخشی از زندگی است. اما می‌توان گفت، یکسره ناامید بودن طبیعی نیست؛ چرا که دنیا نه سفیدِ سفید است و نه سیاهِ سیاه. از این رو، همه‌چیز به‌گونه‌ای نسبی است. پس شعر ما نیز باید زمانی که ناامید یا امیدواریم هر دو پهلو و جنبه را به شکل ظریفی در خود داشته باشد.؛ یعنی نه ناامید مطلق باشیم و نه امیدوار مطلق؛ چرا که واقعیت چنین حکم می‌کند. یعنی شعر ما باید مثل شخصیت طبیعی ما واقع‌گرا باشد و تخیل خود را بر پایه‌ی واقعیت بنا کند؛ چون در غیر این صورت همه‌چیز خیالبافی خواهد بود، نه تخیل خلاق.
اما بدبینی نسبی نیست و امری غیراخلاقی است و حتی فرورفتن در آن بیماری به‌حساب می‌آید. درواقع ما باید آدم خوش‌بینی باشیم که جوانب احتیاط را از دست نخواهد داد. حتی انسان‌های عصیانگر هم، بی‌مهابا قدم برنداشته و بی‌حساب عمل نمی‌کنند. درواقع جسارت و شجاعت آنان به ایشان قدرت عصیانگری می‌دهد.
این‌که در اثرتان مرتب بگویید: «این کارها را خواهم کرد و آن کارها را نخواهم کرد و در زمین چیزی نیست و...» فایده‌ای ندارد. این‌ها حرف‌های کلی است، باید نشان بدهید. مثلا ببیند هوشنگ ابتهاج نمی‌گوید:
«من، بی‌تو در تنهایی خود هیچم و غمگینم، در حالی که تو دستانت را بر گردن دیگری حلقه کرده‌ای»،
بلکه می‌گوید:
«بسترم
صدفِ خالیِ یک تنهایی‌ست
و تو چون مروارید
گردن‌آویزِ کسانِ دگری...«
تقارن بین «بستر» و «صدف» و «تنهایی» و نیز تقارن بین «مروارید» و «گردن‌آویز» و «باهم‌بودن» و نیز علاوه بر این، تقارن بین سه مورد اول با سه مورد دوم را ببینید. کل این شعر یک هارمونی است و این هارمونی فرم و ساختار و زیبایی می‌آفریند.
حال برای روشن‌شدن بخش دیگری از سخنم، کل مفهوم شعر شما را با حذف جملات غیرلازم و بی‌فایده و با کمی تغییر به‌شکل ذیل درمی‌آورم تا اندکی به شعر نزدیک شود.
«از فردا
اندوه را اندازه نخواهم گرفت
غبار شیشه‌ها را نخواهم شست
ساعت را از کار خواهم انداخت
زخم‌ها را نخواهم شمارد
از فردا
ساده‌تر لبخند خواهم زد
آینه‌ها را نخواهم شکست.»

چرا گفتیم «آینه‌ها را نخواهم شکست»؟ چون پیرو سخن خانم امیری «همه‌چیز تکراری است.»
خانم دنیا امیری! ناامیدتان نمی‌کنم، چرا که همه‌ی شاعرانی که در سن شما بودند، آثارشان بهتر از اثر شما نبود. علاوه بر این، در اثر شما رگه‌هایی از متفاوت‌دیدن، دیده می‌شود که می‌تواند گام خوبی برای گام‌های استوار بعدی شما باشد.
آثار بعدی خودت را حتما بفرستید.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.