چندسطر تخیل ناب، یک‌عالمه پراکنده‌گویی




عنوان مجموعه اشعار : منظومه ها
شاعر : علیرضا اوحدی (یک_آن)


عنوان شعر اول : ساحل خانه من
خانه ام ساحل شده
هر صبح تا شب با صدایش می‌نوازم
می‌روم...
گاهی می‌آرایم خودم از جنبش دستش؛
موج جولان می‌دهد از جرگه جلاد من، طوفان...
سنگ بر این ساحل آرامشم ساکن و ساکت آرمیده ؛
گهی در جستجوی یک صدف،
فرسنگ ها ره گز کنم،
خود را نیابم باز...
و گه در عنفوانِ این جوانی؛
همبازی یک صخره می‌گردم
و در پیری چون پری‌سانانِ گندم گون،
دلبری می‌یازم از دستان خود این سان
صخره از چشمم نمی‌افتد.
گهی هم چشم در چشمش نمی‌یابم.
ماه را شبها نمی خواهم،
که در تاریکی و تنهایی ام
شب همچو کوری بس هوس ران،
می‌شناساند خود از تصویر سنگستان...
صافِ بوق کشتی های دورادور حفظم می‌شود.
شباهنگان به جز تحقیر من چیزی نمی‌یابند.
و شب کوران؛
اندر هر شفق چابک تر از روبه؛
به دنبال دمی از خون من پیکار می‌گیرند.
و من در خلوتم خون می‌مکم از خود.
نگاهم را نمی‌خواهند در چشمم ببینند
صدایم را نمی‌خواهند در برزن شنیدن
تنفس از سر اجبار می‌گیرم
تعلق از سر انکار می‌یابم
نفیرم گر بیابد راه خود،
دنیا بر اصوات مهیبش تنگ می‌آید...
ولی معشوقه ام این را نمی‌بیند
و من ...
چنگ می‌اندازم اندر توده های باد
که شاید هم دمی امشب به سوغات آورد عطرش...
ماه را شب ها نمی‌خواهم ولی
سیمایش همچون ماهِ من؛
برتری می‌جوید از ظلمان
التماس من به طوفان است...
چشم می‌اندازم اندر ساحل و آبی که شاید هم گهی
دریای بی طوفان مجال دیدنش بر من بیاراید
دستِ آزارش گهی از عرصه دریا بسوزاند
ولی افسوس از پیکار بی پهنای این طوفان و آن دریا
من اکنون با نگاهی سرد بر ساحل
من اکنون با صدایی تنگ در دریا
من اکنون با صدای ساکت شبها
من اکنون بی تو و تنها...
خدایا از خدایی من فقط یک آززو دارم
که دست او شود، سهم من از تدبیر نیکویت...


عنوان شعر دوم : اسفند
شبی در دشت سبزی،
رود سرخی، بس خروشان شد...
کلاغی از سر شاخه چو یک کاغذ،
ذغال اندوده، اشباع از غلط،
فرتوت و زخمی، پیر و بیهوده،
لعبت دست امیران شد...
ضمیری از برِ اندوه روحی،
چو کوهی سرد و پوشیده ز بهمن،
در این فرجامی اسفند، ویران شد...
غزالی تشنه، از تنهایی و سرخیِ آبِ رودِ جوشنده،
در اردوی سپاهان عدو،
وَز حاصل تیر نشسته در برِ گرده،
که یک سرباز دشمن بر سرش، صد ها قسم خورده،
خوراک آن اسیران شد.
زمین هم مملو از رنگینه های آبیِ مرده؛
بدین سان دود و ویران شد.
ناگهان...
یک صیحه جاری شد ز عشق مردی آزرده...
زمین در واپسین ایامِ افسرده،
همی گلگون تر از افسانه های روسیِ مُرده،
همی سرخین تر از خونِ دو صد برده،
به ناگه وش دگرگون شد..
دگرگون شد...
؛؛
عشق آمد و راه سخنی نیست دگر، چینِ جبینش...
؛؛
همی طفلی که در گهواره انگشت ملامت می‌مکد هر دم،
برای مردم این رزم؛
برای تلخی این بزم؛
لسان، مستقرض از دنیای ثانی،
چو افسونی، بر آورده که عاشق کیست؟
عشق از دم، چه آورده؟
و عشقش چیست؟
راهش چون و کارش چیست؟
که آیا راه عاشق نیز همچون نور،
به استفتاءِ مرواریدِ چشمِ مستِ شیرین،
خسروِ اقلیمِ روحِ کوهکن؛ فرهاد،
لحظه ای همچون زحل، فرخ به هر آیینه می‌تابد؟
و رستم نیز _تهمینه_ عشقش را هنوز ،
از پشت برگِ سبزِ سروی خسته از سَربرغ؛
تهمتن طور، می‌پاید؟
راستی...
آن "باغ بی برگی" چه شد؟
ابرش دگر زان پوستین سرد نمناکش ز تنهایی نمی‌نالد؟
هنوزم "سایه" ، بنشسته به در ، خیره
که شاید عشقش از در، مرحمی آرد؟
و "نیما" همچنان هم چشم در راه است؟
همان صیحه ندا سر می‌دهد، آری...
که اینان روز و شب ها آب را گِل می‌کنند و
باغ را با منجنیق کینه و تزویر خود،
جولانگه هر دود می‌سازند...
همان صیحه ندا سر می‌دهد، آری ...
همچنان در عمق دریاها، پری‌سانان،
به یاد نان و آب و نیکیِ دجله
به یاد پیرمرد خسته و آن رازِ سر‌بسته؛
چو روز از نو شود تا سر گَهِ آغاز،
همی خوانند و گویندش
به هر رهزن:
به ناگه عشق مظلومانه از عمق دل یک کفتر چاهی صدا در می‌دهد...
کز صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در آن ...


عنوان شعر سوم : واژه آرایی
گرفتار غمم هر روز و هر شب
گرفتار غمم از بوق سگ تا سوت اهریمن؛
برای حمله ای دیگر
گرفتار غمم از همَّ تن، تا خنده تو خالی کودک
گرفتار غمم از مرد فربه، آن زن بی غم
گرفتار غمم تا ناله گنجشگ از جا ماندن و رفتن
و حالا می‌شود آغاز قصه: اولین نون سخن گفتن
سخن گفتن ز او، از جانِ آن مکارِ پُر طرفند
کاش می‌دیدم تو را اول تر از اول
کاش می‌جستم تو را همره تر از آخر
و دائم باز می‌گویم به خود ؛
هر گه به یاد تو ، الفبای هبوط من رقم خورد؛
دمی دیوانه وار، اوراق این دفتر به هم دوزم...
سپس از "آ"یِ آخر؛ من به سمت اولِ اول
به سوی لام لبخندت؛
چنان آهو ز تیر و ترکش صیاد، بگریزم.
ولی افسوس از این صُلابه؛ صحرا؛ دامِ صیادان...
و این شد صادِ من؛ از بر سخن گفتن..
و گاهاً باز با خود من تکلم می‌کنم:
ای کاش در اندیشه تنهایی ام، سین سفر بودی...
دمی در رزم تاریک شب دلتنگی ام چون باختر بودی...
کاش می‌شد من دمی غمگین تر از هر شب،
برای دالِ دردِ خویش، در یک دم دلی جویم
و آیا می‌شود با قاف و غینِ غمزه ات یک دم به رسوایی؛
بلند آرم صدای خویش و نالم بس ز جینِ جور تو بر دین و دنیایم؛
که شاید یک نفر ضامن شود آهوی قلبم را...
که شاید یک نفر شیرین کند، داروی تلخم را...
نمیدانم گناهم چیست...
نمیدانم ...
و شاید من به تاوان همان تکرار طوطی وار دم تا بازدم؛
امروز، اینجا، اینچنین، راهم به ادراک دقیقی از تباهی های این دنیا؛
به بن بست عظیمی از جدایی ها و سختی ها
به انکار حقایق ها و هستی ها منور گشته از عکست...
و شاید رود، راوک گشته از تنبور دستت
و دشتستان؛ معطر گشته از شبنامه ی چشمت
و می‌پرسم... و می کاوم...
خدا از ما چه می‌خواهد؟
خدا از بنده تنها چه می‌خوهد؟
خدا با دیدنِ آزرده چشم آن زن رسوا ز بی نانی مگر از خود نمی‌بازد؟
آری ! زمین، بس ناجوانمردانه بی عشق است
و لیکن عشق من به تو؛ افشا ترین حرف است
و حالا واژه می‌آرایم از دردم...
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
سه اثر از آقای علیرضا اوحدی را پیش رو داریم. او 24 ساله است و کمتر از دو سال است که می‌سراید. این 3 اثر تقریبا بلند، ظاهرا به‌شیوه‌ی نیمایی سروده شده‌اند، اما دچار تشتّت وزنی هستند؛ یعنی اغلب از وزنی به وزنی دیگر می‌روند؛ مثلا در نخستین‌اثر که «ساحل خانه‌ی من»»
سطر 1 = فاعِلاتُن فاعِلات
سطر 2= مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن فا
سطر 3= فاعِلُن
سطر 4= مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن مَفعول
سطر 5= فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فا
و همین‌طور تا آخر.
اثر دوم در قالب «بحر طویل» است؛ یعنی آن را در وزن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن... یک نفس و پشت سر هم می‌توان خواند:
«شبی در دشت سبزی، رود سرخی، بس خروشان شد... کلاغی از سر شاخه چو یک کاغذ، ذغال اندوده، اشباع از غلط، فرتوت و زخمی، پیر و بیهوده...»
بعد از وزن خارج می‌شود:
«لعبت دست امیران شد...»
گاه نیز در پایان بعضی از سطرها، آن مکثِ لازم که با بیرون‌رفتنِ یک حرف از آخرین کلمه از وزن حاصل می‌شود، ظاهرا اثر درصدد تبدیل‌شدن به قالب نیمایی است:
«ضمیری از برِ اندوه روحی،
چو کوهی سرد و پوشیده ز بهمن»
اثر سوم نیز مشکلات وزنی‌اش نظیر اثر اول و دوم است اما کمتر.
اما درباره‌ محتوا و کلیت این سه اثر:
به‌نظر من، سرودن اشعار بلند یا حتی تقریبا بلند برای کسی که تازه وارد دنیای سرودن شده اشتباه محض و بزرگی است؛ زیرا نه تنها حفظ انسجام و هارمونی یک اثر به‌لحاظ هنری و زیبایی‌شناسی برایش بسیار سخت است، بلکه حتی انسجام معنایی و محتوایی یک اثر هم برایش کار آسانی نیست؛ یعنی معنای سطرها در کل، یک مفهوم کلی را بیان کند. از این رو، بهترین راهنمایی و ریل‌گذاری برای آقای اوحدی، سرودن اشعار کوتاه و یک‌صفحه‌ای است، تا بتواند بر آن‌ها تسلط و تمرکز داشته باشد.
سه اثر ارسالی خالی از تسلط و تمرکز است و سراینده انگار خودش را رها کرد؛ یک رهاشدگی از روی بی‌تجربگی. شاعران که در زمان سرودن خود را رها می‌کنند، زمان سرودن را خوب می‌شناسند، در ثانی، همچون یک راننده‌ی حرفه‌ای به‌طور ناخوداگاه، کار با کلاج و ترمز و گاز و دنده و فرمان برایش همچون کار با موم است (برخلاف راننده‌ی تازه‌کار که حتی در صورت آگاهی از کارکردِ کلاج و ترمز و... باز ناشیانه عمل می‌کند) و مهم‌تراز همه، چگونه‌گفتن را خوب آموخته است.
بیژن جلالی در یک شعر کوتاه می‌گوید:
«با یک دست/ گُلی از آتش/ می‌چینم/ و با یک دست/ ساقه‌ای از آب/ و دنبال گلدانی/ از خیال/ می‌گردم.»
حال ایجاز این شعر را با مطول‌گویی سه اثر مقایسه کنید. شاعر باید با کمترین کلمات، بیشترین معانی را تولید کند. در صورتی که سه اثر ارسالی حتی با بیشترین کلمات، کمترین معانی را نیز تولید نکرده است؛ زیرا دچار پراکندگی است. آخر این یعنی چه که آقای اوحدی می‌گوید: «یک کلاغ از سر شاخه» افتاد؟ ماند؟ «ذغال اندوده شد و...» بعدش با این وضع و اوضاع چطور «لعبت دست امیران شد...»؟!:
«کلاغی از سر شاخه چو یک کاغذ،
ذغال اندوده، اشباع از غلط،
فرتوت و زخمی، پیر و بیهوده،
لعبت دست امیران شد...»
البته گاهی هم چون سطرهای ذیل کارش پراکنده نیست و مشخص است که گوینده چه می‌گوید:
«من اکنون با نگاهی سرد بر ساحل
من اکنون با صدایی تنگ در دریا
من اکنون با صدای ساکت شب‌ها
من اکنون بی‌تو و تنها...
خدایا از خدایی من فقط یک آرزو دارم
که دست او شود، سهم من از تدبیر نیکویت...»
اما این‌گونه گفتن هم مشکل دیگری دارد، و آن بیان حرف‌های عادی است که تنها موزون است. این‌که در وزن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن فاعِلات بگوییم: «هرکسی در زندگی با مشکلاتی روبه‌روست» کاری نکرده‌ایم.
با این‌همه، می‌توان در سطرهایی آقای اوحدی را تحسین کرد که چه راحت و روان تخیل ورزیده و خود را به شعر نزدیک کرده است:
«ای کاش در اندیشه‌ی تنهایی‌ام، سینِ سفر بودی...»
تعجب می‌کنم از شاعری که به این خوبی تصویرسازی می‌کند اما تامل و مکثی در پراکنده‌گویی‌های خود ندارد. شاعری که چنین سطرهایی می‌آفریند، بی‌شک قابلیت و ظرفیت بهتر از این سرودن را در خود دارد:
«برای دالِ دردِ خویش، در یک دم دلی جویم
که شاید یک نفر ضامن شود آهوی قلبم را...
که شاید یک نفر شیرین کند، داروی تلخم را...»
در پایان، آقای اوحدی را ابتدا ارجاع می‌دهم به پیروی از سطرهای پرتخیل و پرتصویر و زیبای خودش در اثر سوم (هرچند 95 درصدش از این اثر را باید کنار گذاشت)، و الگوبرداری از همین دست سطرها، و دوری از پراکنده‌گویی و پریشان‌بافی و آسان سرودن و... و نیز کوتاه‌سرایی و توجه به انسجام معنایی و فرم‌های ساده‌ای نظیر کار موثر بیژن جلالی که نمونه آوردیم (به چگونه‌گفتنش توجه شود)و... خواندن کتاب و شعر شاعران معاصر، به‌ویژه شاعران خوب نوگرا.
باآرزوی موفقیت برای آقای اوحدی، او را به حفظ ارتباطش با پایگاه نقد شعر تشویق می‌کنم و می‌گویم، امتیاز من فقط به اثر سومت بوده و فقط بابت همان چند سطری که به‌عنوان نمونه ذکر شد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.