یکی دو بیتِ قابل تحسین!



عنوان مجموعه اشعار : پایان
عنوان شعر اول : مرگ

ای مرگِ من ای جانم بنگر که چه مغروری !
همخواب منی اما از چشم ترم دوری

جز من چه کسی خواهد در پای تو جان دادن؟
با اینکه تو در دنیا بین همه مشهوری

من کور و تو بینا را مشغول مداوایی
ای صاحب پیراهن الحق که تو هم کوری

بر گردن فریادم شمشیر سکوتت کو ؟!
با این نفس خسته انگار که هم زوری!

باید بکُشم خود را تا بلکه شوم مجرم
شاید که پلیسی تو ، ماموری و معذوری!؟

ای شب که شدی دعوت در این دل ویرانه
از تیرگی قلبم شرمنده که رنجوری...


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
«تو نمی‌دانی مردن،
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگی‌ست.»/ احمد شاملو
ابتدا باید آقای عبدالهی را به‌واسطه‌ی انتخاب مناسبش از شعر شاملو تحسین کرد. راستش این انتخاب عمیق و مناسب، توقع مرا از شعر او بالا برده است، اما غزلش که نام «مرگ» بر او نهاده، این امر را برنمی‌تابد. حتی آن غور عمیق ناخودآگاه شاعران، هنگامی که از مرگ حرف می‌زنند، در این اثر چندان ملموس نیست، و تناسب‌هایش به‌قاعده نبوده و از منظر زیبایی‌شناسی قابل دفاع نمی‌باشد:
«باید بکُشم خود را تا بلکه شوم مجرم
شاید که پلیسی تو، ماموری و معذوری؟!»
یا:
«ای شب که شدی دعوت در این دل ویرانه
از تیرگی قلبم شرمنده که رنجوری...»
بیت اول که کلا طنز است؛ طنزی که از سرِ ناتوانی تبدیل به طنز شده و خود را وسط یک اثر و حرف جدی انداخته است. بیت دوم هم همین‌طور است؛ منتها بار طنزش کمتر است.
این بی‌تناسبی را کنار بگذاری، باز اثر از منظری دیگر دچار این بی‌تناسبی است. چرا که معلوم نیست گوینده خطابش به کیست؟! آیا در خطاب به «مرگ» است که می‌گوید «باید خودم را بکشم تا مجرم شوم»، بعد این‌که «شاید تو پلیسی و معذوری»، یعنی چه؟ یعنی می‌توانی یا ناگزیری که مرا بگیری؟!
نامشخص و گنگ است. یعنی یک حرف ساده بی‌دلیل پیچیده شده است! شعرگفتن که طرحِ معما نیست. یک شاعر اتفاقا درصدد ساده‌کردن پیچیدگی‌ها و حل معماست. اتفاق در همین غزل «مرگ» از آقای عبدالهی می‌توان بیتی را مثال آورد که نه تنها کل موارد منفی برشمرده را ندارد، بلکه از تناسب، هارمونی و انسجام برخوردار است و از منظر زیبایی‌شناسی نیز قابل دفاع است؛ مثل این بیت:
«بر گردن فریادم شمشیر سکوتت کو؟!
با این نفس خسته انگار که هم‌زوری!»
ارتباط «گردن» با «شمشیر»، «فریاد» با «سکوت» و نیز ارتباط «نفس» با «زندگی» و «قطع‌شدن نفس» با «مرگ» و همچنین ارتباط «زنده‌بودن» با «فریاد» و «مرگ» با «سکوت». این کلیتِ منسجم و دستِ بافنده‌ی آن، آیا خبری جز این دارد که انسجام این بیت آن را به شعر رسانده است؟ هرچند که قافیه‌ی «هم‌زوری» چندان جلوه‌ی جالبی ندارد و از زور کمبود قافیه از این‌جا سر درآورده است. اگرچه به‌لحاظ معنایی در تناسب با دیگر اجزای بیت است. شاید اگر این تنگنا نبود، گوینده کلمه‌ی زیباتر، مناسب‌تر و جذاب‌تری انتخاب می‌کرد. اگرچه در اغلب موارد، همین تنگنای وزن و قافیه به زیبایی و محتوای آثار شاعران تازه‌کار کمک کرده است که شعرشان جلوه، جذابیت و کشش بیشتر و بهتری داشته باشد؛ یعنی وزن و قافیه هم به موسیقی کلام و هم به روح و روحانیت آثار ایشان فایده رسانده و در ارتقای معنوی آن موثر بوده است.
در بیت اول نیز تناسب و هارمونی نصفه‌نیمه است؛ یعنی ‌جایی این تناسب هست و جایی نیست؛ این‌که «مرگ» را «جان» بخوانی و بنامی، در خود تضاد معنادار و عمیقی دارد و همچنین «مرگ» را «همخوابِ» خود دانستن، به‌نوعی تعبیر تازه و ناگفته‌ای است. اما معلوم است که از «چشم تَرَم دوری» به زور وزن و قافیه آمده است و بی‌معنا هم هست؛ چون در این بیت اصلا سخنی از «اندوه» نیست تا «چشمی تَر شود» و همچنین اصلا سخن از «بی‌وفایی» نیست که «از دوری کسی بخواهیم گله‌ای کنیم.» البته اگر بخواهیم جزیی‌نگرانه ننگریم، به‌لحاظ کلی هر معنای دور از ذهنی قابل توجیه است!
به‌نظر من تنگناهایی که اغلب اوقات وزن و قافیه برای سرودن آقای عبدالهی ایجاد می‌کند، سبب شده که کار بر او سخت و بر دیگران سخت‌تر شود. یعنی به‌نظر می‌آید که وی از آن دست شاعرانی نیست که ذوق کلاسیک داشته باشد (یعنی شعرش چنین فتوایی داده است)؛ از این رو، به او پیشنهاد می‌کنم که مدتی شعرهای نیماییِ کوتاه(یا تقریبا کوتاه) بخواند و بگوید که هم وزن کوتاه و بلندی دارد و هم شاعرش می‌تواند برای تاثیر بیشتر و جاافتادگی کلام، یکی دو بار قافیه‌پردازی کند. از همه مهم‌تر این‌که چون شعر کوتاه است، شاعر می‌تواند مثل تسلطی که بر یک یا دو بیت دارد، بر آن نیز مسلط باشد، تا تناسب و انسجامش به‌هم نخورد؛ وزن در هر مصراع به اقتضای کلام، کوتاه و بلند شود و...
بسیاری از شاعران بعد از انقلاب، اشعار بسیار و زیبایی در این مایه سروده‌اند. به آقای عبدالهی پیشنهاد می‌کنم، علاوه بر خواندن اشعار این شاعران، اشعار منصور اوجی را بخوانید و نیز کتاب «از پیله تا پروانگیِ» محمدرضا روزبه را که در عین نیمایی‌بودن تغزلی است؛ یعنی به‌نوعی به شیوه‌ی نیمایی، غزل گفته است. خوب است یک آشنایی کوچک با این شاعران مطرح معاصر داشته باشید:
منصور اوجی:
«سارها پریده‌اند و باغ
مانده زیر توده‌های برگِ زرد
سرد.
زیرِ نورِ ماه
این منم که می‌رود به راه
در هوای یک پیاله
آه.»
****
عمران صلاحی:
«خزان
وزید
گلی به سرخیِ دنیا
به باد رفت
زمین
به گِردِ عشق
می‌چرخد
میانِ عطرِ گلِ سرخ.»
****
محمدرضا روزبه:
بر بساطِ هست و نیست
گرچه سهم و سرنوشتِ ما نبود
جز همین بازَندِگی
هرچه می‌خواهی تو، باش
باز با یکدندگی
من که در فکرِ قماری دیگرم
من که می‌میرم برای زندگی!»
به پارادوکس و تضادی که در شعر محمدرضا روزبه سبب شعریت شعر شده است توجه شود؛ کاری که آقای عبدالهی نیز در صدد آن بود، اما تنها در یکی دو بیتِ آن موفق بود. او هنوز 17 سال دارد و همان یکی دو بیت خوب غزلش، نشان از استعدادی دارد که با تجربه‌های بسیار پیشِ رو و مطالعات عمیقِ حساب‌شده‌اش، می‌توان به آینده‌اش امیدوار بود. موفقیتش را آرزومندیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
محمدرضا عبداللهی نادی » چهارشنبه 03 اردیبهشت 1399
خیلی متشکرم. از نمونه های معرفی شده لذت بردم. شاد و تندرست باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.