به‌قاعد، اما نیازمند پرش‌های بلند




عنوان مجموعه اشعار : هاشور در هاشور ۲
شاعر : سعید فلاحی


عنوان شعر اول : معبد
می‌میرند
در من
تمام بولهوسی‌های جهان
من راهبهٔ راه توام
راهی معبد آغوش تو
آنجا که آخرین عبادتگاه جهان است.


عنوان شعر دوم : مرهم بوسه‌هایت
این روزها
لگدمال شده‌اند
زیر پای اشک،
گونه‌هایم
مرهم بوسه‌هایت را می‌طلبد.


عنوان شعر سوم : زندانی
چه توفیری دارد
برای زندانی
رنگ لباسش سفید باشد
یا سرخ
همین کافی‌است
که بدانی
روزگارش سیاه‌است.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
با خواندن سه شعر کوتاه سپید آقای فلاحی، ابتدا دو نکته (در ارتباط با شعرها) در ذهنم برجسته شد. یکی این‌که او شاعری است که اهل تصنع نیست و قصد ندارد با گل‌آلودکردن آب، شعرش را مبهم، پیچیده، عمیق و دست‌نایافتنی (به‌معنای مثبتش) نشان دهد. دوم این‌که کمال‌یافتگی شعرهایش نشان از آن دارد که عمر شاعری‌اش را تلف نکرده و پا در مسیری کم‌وبیش درست گذاشته است. یعنی مثل بسیاری از هم‌نسلانش، نه‌چندان درگیر بازی‌های زبانی شده که از آن طرف بام بیفتد، و نه‌چندان درگیر معناگرایی صرف شده که از این طرف بام بیفتد؛ یک میانه‌ی کم‌وبیش قابل قبولی را پیش گرفته است.
این که مرتب کنار هر تعریف، یک «کم‌وبیش» می‌گذارم، به این دلیل است که هم توقع مخاطب حرفه‌ای از شعر بالاست (چون مخاطبان غیرحرفه‌ای به‌ هیچ وجه تعیین‌کننده نیستند؛ اگرچه ناشیانه و بیرحمانه در بالابردن تیراژ خیلی از شاعران تاثیر شگفت‌انگیزی دارند)؛ هم توقع از شاعری که به‌فرض حدود 10 سال است که شعر می‌گوید.
اگر شعرهای کوتاه آقای فلاحی حداقل 20 شعر بود بهتر می‌شد جایگاه کلی، زبانی و سایر ویژگی‌های شعری و کاستی‌هایش را شناخت. اما این سه شعر اگر مشت نمونه‌ی خروار باشد، می‌توان گفت، شعر وی نقص ندارد، سالم است؛ اگرچه گاه اندکی نیاز به جرح و تعدیل دارد؛ مثلا شعر سوم (زندانی) را می‌توان با حذف کلماتی به شکل ذیل درآورد که هم موجزتر شود و هم فرم و زیبایی بهتری بگیرد:
«چه توفیری دارد
برای زندانی
که لباسش سفید باشد
یا سرخ؟!

روزگارش سیاه‌‌ست.»

البته در این کار نباید خیلی هم افراط کرد، تا مخاطب تنها با یکی دو سه نشانه و علامت پی به نیّت شعر ببرد، و به‌لحاظ زیبایی آنقدر با دماغ و چشم و ابروی شعر ور رفت که کلا آن را از ریخت اولیه هم انداخت؛ مثلا به این شکلش درآورد:
«زندانی
لباسش سفید
سرخ...

روزگارش سیاه‌.»

اساسا اگر پارادوکس در شعر، خوب اجرا شود ـ هم ایجادکننده و هم پیش‌برنده‌ی شعر خواهد بود. شعر اول (معبد) در چنین موقعیتی خود را تثبیت کرده است. تضادهایی که بین «بوالهوسی»، «راهبه»، «آغوش»، «معبد» و عبادتگاه وجود دارد، با «پاکی آغوشی» (که در شعر به‌ معبد تعبیر شده) به وحدت و یگانگی می‌رسند؛ خاصه وقتی شعر با کلمه‌ی «آخرین» (آن هم در پایان شعر) همراه می‌شود که در گسترش معنای عاشقانه‌ی شعر موثر است و آن را قابل تفسیر می‌کند. زیرا می‌توان گفت که شاعر پیامش یک پیام مولانایی است، وقتی که «عشق را در لفافه آخرین و تنها مذهب دانسته است.»
روزی مریدان مولانا به او می‌‌گویند که از آنجا که ما همگی یکسره و همواره در هر چیز و هر کار به تو اقتدا کرده‌ایم و می‌کنیم، اجازه می‌خواهیم که در مذهب و مسلک نیز (اگر حنبلی، شافعی، مالکی، حنفی یا شیعه هستیم) همچون تو باشیم. مولانا در جواب می‌گوید: «بهتر آن است که در شریعت هرکس پیرو مذهب خود باشد که راه و طریقت ما طریقت عشق است.»
این شعر (زندانی) در خود و با خود حرف دارد؛ حرفی که از آن معانیِ شاعرانه برمی‌خیزد؛ معانی از تخیل برآمده و نه برآمده از تعقل. اگرچه آشنایی فرهنگ ما با این نوع از الهه‌های الهی و غیرالهی که ما را مجذوب یا ذوب در خود می‌کند، یادآور پیش‌فرضی‌هایی است که طبعا به‌واسطه‌ی مسبوق به سابقه‌بودن، از تعقل و عقلانیت نیز چندان خالی نیست.
این تعقل اندک، در شعر سوم (زندانی) هم خود را نشان می‌دهد که بهتر است شاعر به مرور از نزدیک‌شدن به آن‌ فاصله بگیرد. ضمن این‌که غیر از شعر «معبد»، دو شعر دیگر حرفی برای گفتن ندارند؛ یعنی شعر دومی که صرفا در توصیف شاعرانه و عاشقانه‌ی خود غرق است؛ اگرچه زیباست و دوست‌داشتنی. و شعر سوم نیز حرف چندانی برای گفتن ندارد و جنسش به‌واسطه‌ی سطحی‌بودن، به شعار نزدیک شده است. شاعر باید شعرش را از حرف‌های شاعرانه‌ی برآمده از تخیل و فراتر از آن، برآمده از کشف و شهود لبریز کند و حرف‌های عاقلانه را به فلسفه، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی بسپارد.
در ضمن، اگر شاعر به‌جای کلمه‌ی «بوالهوس» از کلمه‌ی «هوس» استفاده می‌کرد بهتر، ساده‌تر و مرغوب‌تر بود. کلمه‌ی «جهان» بعد از «بوالهوسی»ها نیز غلوآمیز است و شعر لازمش ندارد؛ چرا که شعر به اندازه‌ی کافی همه‌چیز را با خود دارد.
با آرزوی توفیق برای آقای فلاحی و تاکید به حفظ ارتباطش با پایگاه نقد شعر، او را به سرودن شعرهای کوتاه و خواندن شعرهای کوتاه نیز تشویق می‌کنم؛ خواندن اشعار شاعران خوب بعد از انقلاب و نیز شعرهای منصور اوجی، بیژن جلالی، عمران صلاحی و شمس لنگرودی که اغلب اشعارشان کوتاه ست.
این هم سه شعر کوتاه:
محمدرضا روزبه:
بر بساطِ هست و نیست
گرچه سهم و سرنوشتِ ما نبود
جز همین بازَندِگی
هرچه می‌خواهی تو، باش
باز با یکدندگی
من که در فکرِ قماری دیگرم
من که می‌میرم برای زندگی!»

بیژن جلالی:
«با یک دست
گُلی از آتش
می‌چینم
و با یک دست
ساقه‌ای از آب
و دنبال گلدانی
از خیال
می‌گردم.»

ضیاءالدین خالقی:
میوه
بر
درخت؛
دنیایی که به رویاش می‌رسد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.