استفاده بهینه از تضاد و پارادوکس




عنوان مجموعه اشعار : _
شاعر : محمد فروتن


عنوان شعر اول : ۱


هستی اما نیستی پیشم چرا
گنج سلطانی و درویشم چرا

مثل یک پروانه دورم می زنی
گاه گاهی می زنی نیشم چرا

رخنه در ایمان من انداختی
کافری کردی تو با کیشم چرا

تو که آخر از کنارم می روی
سازگاری با کم و بیشم چرا

چشم هایت را به من انداختی
دیدم امّا ساده اندیشم چرا


( محمد فروتن )


عنوان شعر دوم : ۲
یک شب از خانه بیرون می زنم

تنهایی همه ی شاعران را می دزدم

و به نام خودم چاپ می کنم



عنوان شعر سوم : ۳
تنهایی زنی است
در نسیم
که ماه را جارو می کشد
و ابرها را به سطل زباله می اندازد

من پنجره ای هستم
که چشمهایت را به آسمان گره زده است
چیزی بخوان
پیش از آن که کلاغها به خانه برسند
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
طبعا تعریف از «تضاد» با آن تعریف جامعی که از «پارادوکس» می‌شود، شباهت اندک و افتراق بسیاری با هم دارند؛ چرا که پاردوکس از جمع‌شدن تز و آنتی‌تز به سنتزی می‌رسد که هیچ شباهتی به تز و آنتی‌تزی که از آن‌ها به‌وجود آمده ندارد، با این‌که مرکب از آن دو است و ظاهرا باید چیزی از این یا آن یا هر دو در خود داشته باشد؛ اما ندارد. زیرا سنتز یا به فرض، موجود سوم از دو موجود دیگر(تز و آنتی‌تز به‌وجود آمده است. اما این ظاهر امر است؛ زیرا این «به‌وجودآمدن» از روی «استحاله» صورت گرفته است؛ از «حالی به حالی دیگر شدن». پارادوکس هم همین‌گونه است؛ هروقت شاعری توانست از کنار هم قرار دادن دو چیز متضاد(هرچیز، هر پدیده، هر مفهوم، هرچیز) چیز سومی را بیافریند(در واقع آن را با فرمالیزه‌کردن بیافریند که نوعی استحاله‌کردن است یا به شکل‌های دیگر که در هر حال فرم بی‌دخالت در آن شکل نیست) که نه تنها شباهتی با آن دو چیز متضاد ندارد، بلکه به‌نوعی هم چیز دیگر است و هم فراتر از آن است؛ فراتری که ممکن است گسترا و عمقی در حد کشف و شهود داشته باشد.
این‌همه گفتیم که برسیم به تضاد، نه پارادوکسِ شعر اول آقای محمد فروتن از خوزستان که 37 سال دارد و سابقه‌ی شاعری‌اش بیش از 5 سال است. شعر اول این دوست ارجمند ما، یک غزل پنج بیتی است که از مطلع تا مقطع هر بیتش دارای تضاد است؛ تضادی که به هر حال به غزل زیبایی‌هایی داده است: هستی و نیستی...، گنجی و درویشم ...، دور زدن پروانه(اصطلاح عامیانه‌ای که القاگر معانی «کلک سوار کردن و جاگذاشتن و...» است، در عین حالی که معنا و فرهنگ کلاسیکِ «چرخیدن پروانه به گرد شمع را که تا حد طواف‌کردن تقدیس شده است، زیرکانه با یک مفهوم و یک اصطلاح عامیانه فرومی‌ریزد... مصراعی که در مصراع بعدی خود اگر برای پروانه «نیش» قایل نمی‌شد، شاه‌بیت این غزل می‌شد، چون اگر «نیش» را به طنز هم بگیریم، وسط این‌همه ابیات جدی و جدیتِ شعر، جواب نمی‌دهد و...)؛ بعد هم باتضادهای ایمان و کافری، رفتن و کنارآمدن و... مواجهیم.
بیت اول، زیباترین و قدرتمندترین بیت غزل است؛ در واقع هم باید چنین باشد، چون مطلع و مقطع غزل باید بهترین‌بیت غزل باشد یا حداقل در حد بهترین‌بیتی که در یک غزل جلوه‌گری می‌کند. تضاد بین «هستی» و «نیستی» و «گنج» و «درویشی» که نشان از فقر مطلق عاشق در کنار موجودیت و ثروت مطلق دارد، نشان‌دادن گوشه‌ای از عشق است به‌طور ملموس و عینی. درباره‌ی بیت دوم که گفتم. در بیت سوم بهتر است بگوییم «رخنه در ایمانم کردی» چون «رخنه» را نمی‌اندازند. اما مصراع دومش به قدرت کلام افزوده است؛ چون به‌جای این‌که با بیانی معمولی بگوید: «تو کافرم کردی» یا «مرا از کیش و دینم دور کردی» یا «نسبت به آن‌ها کافر کردی»، با بیان تقریبا غیرمعمول و غیرمستعمل و حتی جاافتاده‌‌ی «کافری کردی» به قدرت کلام افزوده است. بیت چهارم نیز با آوردن «کم‌وبیش»، تا حدی این «بودنِ حالِ یار را و نبودنِ آینده‌ی او» را ترسیم کرده است و این‌ها همه از زیرکی و هوشمندی شاعر خبر می‌دهد.
اما بیت آخر که باید بهترین‌بیت غزل باشد، چند اشکال دارد و همین چند اشکال بیت آخر، بیشتر از هر بیتی به غزل ضربه زده است
ابتدا باید بگویم که شاعر از تضاد ابیات این غزل، از جمع اضداد این غزل به استحاله نمی‌رسد، بلکه فقط تضادها را طرح می‌کند، مطرح می‌کند. حتی در بیت پایانی نتوانسته با تمهیدی ابتکاری لااقل کل ابیات ماقبلِ خود را جمع کند تا غزل قابل ادامه‌دادن نباشد. این قابل ادامه‌یافتن از ضعف‌ها، سستی‌ها و کاستی‌های یک غزل محسوب می‌شود. درست است که شعر کلاسیک تا حدی و جایی این اجازه‌ی پایان‌نیافتگی را به غزل می‌دهد(که در شعر نو قابل قبول نیست)؛ چرا که در غزل هر بیت دارای یک ساختار مستقل است، اما معنا، محتوا، مضمون و نوعی جهان‌بینی(که بیشتر در شعر شاعران بزرگ دیده می‌شود)، غزل کلاسیک را از افسارگسیختگی و پراکندگی نجات می‌دهد. اما شعر نو در صورت و ساختار (نه فقط معنا و محتوا)، حکمِ ساختارِ یک بیت را دارد، چه کوتاه باشد، چه بلند. یعنی اجزا باید یگانه و درهم تنیده باشند. اگرچه گاه حتی شعرهای نو مشهور نیز این ساختار را ندارند و مثل اشعار کلاسیک در معنا و محتوا یگانگی و نزدیکی دارند؛ مثل دو شعر «صدای پای آب» سهراب و «رکسانا»ی شاملو.
مشکل دیگر بیت آخر، «در انداختن چشم» است که غلط نیست(نگاه‌انداختن معمول‌تراست) اما وسط دیگر معانی، القای اصطلاح عامیانه‌ی «انداختن» را می‌کند، مثل «فلانی فلان چیز را به فلانی انداخت». حتی اگر این معنا را هم نادیده بگیریم، باز این حرف که «نگاهم کردی، دیدم اما ساده‌اندیشم چرا؟» شاید سست‌ترین بیت غزل باشد و حتی به اعتباری بی‌معناست.

درباره‌ی شعر کوتاه سپید دوم هم جز این‌که بگوییم، حرف تازه و بکر زده‌نشده‌ای است که با ملموس‌ترین بیان و زبان امروزی بیان شده، چیز دیگری نمی‌توان گفت.

در شعر سپید سوم هم این احساس به مخاطب القا می‌شود که شاعر در طلب معشوق است که در نسیم، تنهایی را زنی می‌بیند که کار زنانه می‌کند اما نه آن‌گونه که شایسته است. شاعر در بخش دوم شعر، ایده‌آل‌اش را در ابهام «پیش از آن‌که کلاغ‌ها به خانه برسند» می‌رساند. نمی‌خواهم با تعریف و معناکردن شعر آن را خراب کنم. زیرا در این‌جا آن پارادوکسی که در ابتدا از آن سخن گفتیم، به زیبایی و درستی و با اندکی کنگی و البته بسیاری لطافت به پایان می‌رسد.
حرف آخر: منهای کاستی‌های غزل، هر سه شعر زیبا بودند. سفارش می‌کنم که آقای فروتن روی شعر سپید تمرکز و وقت بیشتری بگذارد که در این حوزه بااستعداد و حتی به‌نوعی باتجربه و کارکشته است؛ اما میدان شاعری هم وسیع است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 11 خرداد 1399
منتقد شعر
درود بر شما عزیز گرامی.
محمد فروتن » یکشنبه 07 اردیبهشت 1399
ممنون از مهربانی شما استاد ارجمند زحمت کشیدید و وقت گذاشتید. تلاش می شود ایرادها و کاستی ها برطرف شوند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.