ایجاز و انسجام را رعایت کن!




عنوان مجموعه اشعار : سرود آرزو
شاعر : علي رحيمي


عنوان شعر اول : نگاهم باتو در راه است
نگاهم با تو در راه است...
-----
لبم غنچه،
دهان پرآب!
نگاهم با تو در راه است...
وليكن صندقِ قلبم،
كليدش دستت ميفشارد...
بيا بُگشا!
صداي لرزش پنجره ها كر مي كند گوشم!
درون شيشه ها نقش "تو" بامن شعر مي گويد؛
ولي تو با نگاهت چون عقاب،
در آسمان هايت كني پرواز...
مني دل سوخته را
در سرزمين واژگان تنها رها كردي...
و اما؛ من!
به منزل گاه عشق در جستجوهايت،
سراپا چشم باشم؛ چون نگاهم با تو در راه است...
درآن سوي كلام دلبسته
انگشتانم برلبهاست،
كه تا گل واژه هاي سرخ لبهايت كنم تعبير...
و آه...!
دهان پُرآب،
لبم غنچه،
نگاهم باتو در راه هست...

***
ن: علي " رحيمي "، كويته-پاكستان، ١٣٨٨.

عنوان شعر دوم : شهرِ شب
"شهرشب"
---------------------------------
"گلِ خورشيد، شگفت"
كم كم از پنجره آمد بالا
مادر پيرم گشود پنجره را
زير لب زمزمه كرد:
"بسم الله"!
بچه ها بر خيزيد!
گل آفتاب پرست مي خندد
باد در باغچه ي ما مي رقصد
به به! چه هواي خوبي!
و چه حال خوشي!
تك، تك گل هاي باغچه، شده از خنده "پَلَلْ"
بچه ها برخيزيد!
گل آفتاب شگفته ست
همه ي آفتاب پرستان به شما مي خندند
و شما خوابيد هنوز!؟
بچه ها گوش كنيد:
كي مي داند كه چرا مردم اين شهر،
همگي خوابند هنوز؟
نشنيديد كه چه گفتم؟
واي برما! خواب تان ديرينه باد
گفتم اين نكته كي داند؟ شهر ما " شهرشب" است!
نه، از شما دور است جواب
آري، من مي دانم كه شما غافل ايد از اسرار "مهر"
و نمي دانيد چرا مردم شهر خوابند هنوز؟
شهري كه مردم بيدار ندارد،" شهر" نيست.
شهر ما، شهرشب است!
شهر خواب و شهر غم هاست
شهري كه خنده ندارد.
شهري كه نغمه ي گنجشكان دران بيگانه است
شهر ما شهر نيست!
شب شهر كوتاه است
روز شهر روشن
مردم شهر بيدار
شهري كه مردم بيدار ندارد، شهر نيست!
شهر ما، "شهرشب" است
شهرشب، خنده ندارد كه بفهمد گل آفتاب چگونه مي خندد؟
وقتي اين جمله شنفتم،
سر پا ايستادم
قلمي برداشتم
كه بنويسم:
شهر شب، زيبا نيست!
شهرِ شب، شهرِ شب است
شهري كه دانايي در آن ناپيداست
شهري كه كليد بهشتش واسكت انتحاري
مرشدش ملاي تك چشم و مولوي غفاري
پ.ن: ١- پَلَلْ : ازشدت خنده به زمين افتادن به گويش هزاره گي
علي "رحيمي" كويته - تابستان ١٣٩٦

عنوان شعر سوم : انسان مرده اند
انسان مرده اند!
---------------
انسان مرده اند
و انسانيت سقط،
خدا هنوز زنده است
و به سختي نفس مي كشد
او براي سرنوشت بشر
فكر مي كند
و اشك مي ريزد!!!
***
وقتي پسران خدا
زنده شوند
و اشك هاي خدا را
براي مجسمه ي مسيح
در شيشه جمع كنند
كه انسانهاي فردا
شيشه را سر كشند
تنديس زرتشت، ديونيسوس
مجسمه ي مسيح و بودا
و عكس محمد را پرستش
و واسكت انتحاري را كليد بهشت، قرار دهند،
خدا ديكَر زنده نيست!!!
او خواهد مرد و بشر دنيا را ويران!!!
علي رحيمي ، كابل ١٣٩٥
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
ما هم خیلی خوشحالیم که شما آقای علی رحیمی از کویته‌ی پاکستان عضو پایگاه نقد شدید. در ضمن از نوشته‌ی «گویش هزارگی» در پانویس فهمیدم که شما همزبان خودمان اهل افغانستان هستی.
شما با این‌که از فضای ادبی ایران دور هستید، طبیعی است که راه بهتر سرودن را سخت‌تر طی خواهید کرد؛ اما استفاده از همین «پایگاه نقد شعر» و سایت‌های معتبر ادبی ایرانی و افغانستانی نیز خیلی خوب می‌تواند در پیشبرد شعرت موثر باشد.
اشعارت بلند هستند؛ به این معنا که با کلمات کمتری می‌توانستی همین معانی را بازگو کنی. یعنی آثارت مُطَوَّل‌ است و ایجاز ندارد. یعنی شاعر باید با کمترین و مناسب‌ترین کلمات، بهترین معانی و محتوا را ارائه دهد.
در اثر اول، «نگاهم با تو در راه است»، علاوه بر مطول‌بودن کلام، پراکنده‌گویی هم داری؛ یعنی کلامت انسجام ندارد. من بخشی از شعر اولت را با کمی تغییر در ذیل می‌آورم که در این صورت می‌بینی که اثرت علاوه بر این‌که تخیلش برجسته شده، کلمات و اجزا نیز تا حدی به هم نزدیک و یکدیگر را جذب کرده‌اند. طبعا این کار، ایجاد انسجام هم کرده است. شعری هم که منسجم شد، دیگر پراکندگی نخواهد داشت. وزنش را هم درست کرده‌ام:
«تو با نگاهت چون عقابی،
در آسمان‌هايت ‌كنی پرواز...
اما منِ دل‌سوخته را
در سرزمين واژگان تنها رها كردی...
اینک
در جستجويت من سراپا چشم باشم
زیرا نگاهم با تو در راه است...»
در ضمن به اثر اول و دومت «شعر نو نیمایی» می‌گویند؛ یعنی شعری که وزن دارد اما مصراع‌هایش کوتاه و بلند هستند و قافیه‌پردازی نیز در این نوع اختیاری است. این اثرت بر بین دو وزن مَفاعیلُن و مُستَفعَلُن سرگردان است، اما در سطرهای ذیل وزن کلا شکسته است:
«كليدش دستت ميفشارد...»
«در آسمان هايت كني پرواز...»
«انگشتانم برلبهاست،»
البته در مصراع‌های دیگر هم اشکالات وزنی داری که بماند برای بعد.
در اثر دوم، «شهر شب» نیز که بر وزن فَعَلاتُن است، باز هم بعضی از مصراع‌ها دچار شکستگی وزنی هستند و باز همان زیاده‌گویی‌ها و پراکنده‌‌گویی‌ها در این آن وجود دارد. در این اثر کلا خبری از تخیل نیست، در صورتی که عنصر اصلی شعر «تخیل» است و بعد «عاطفه» و «بیان» و «اندیشه»، و «زبان» هم که همه‌ی این عناصر را یکجا دربرمی‌گیرد و شامل می‌شود. با این حساب جز اندکی تخیل در اثر اول، ما در این دو اثر خبریی از عناصر شعری نمی‌بینیم.ببینیم اثر سوم، «انسان مرده‌اند» چطور است.
در اثرسوم، سعی داری آن را اندیشه‌ورز کنی و از سخن مشهور نیچه کمک می‌گیری که گفته است: «خدایان مرده‌اند.» اما وقتی از اندیشه‌ای بهره می‌بری، باید آن را درونیِ خودت کنی و به شکلی آن را بیان کنی که انگار قرائت دیگری از آن را بازگو کرده‌ای، نه این‌که عین همان را بگویی.
نکته‌ی دیگر این‌که درست است که «انسان» جمع «انس» است، اما در زبان فارسی «انسان» را به‌معنای مفرد می‌گیرند و طبعا فعلش را جمع نمی‌بندند و می‌گویند: «انسان مرده است.» اگر می‌خواهی جمع ببندی بگو: «انسان‌ها مرده‌اند»
اثر سومت، وزن ندارد و اصلاحا به آن «شعر سپید» می‌گویند.
می‌توانستی این اثر را به‌گونه‌ای بگویی که هم حرف خودت را زده باشی(که به‌نوعی زده‌ای) و هم حرف نیچه را به‌نوعی به چالش بکشی؛ این‌گونه با تغیری کوچک:
«خدا هنوز نمرده است
اما به سختی نفس می‌كشد
او به سرنوشت انسان فكر می‌كند
و در شب‌های تاریک خود
اشك می‌ريزد!»
و در ادمه دیگر لزومی نداشت که به شکل گنگ از عیسی و محمد و زرتشت و... بگویی که «شیشه‌ی اشک خدا را سرکشیدند و...»
تو شاعری و باید از راه شخصیت‌بخشیدن به اشیا و طبیعت شعر بگویی؛ حتی وقتی که می‌خواهی از شهر و جهان امروز حرف بزنی. مثلا در ادامه می‌توانستی این منظور را ـ که منظور خودت هم بود ـ که «انسان بدون خدا خودش را نابود می‌کند»، باز از اشک‌های خدا مدد بگیری و شعرت را با تخیل بیان کنی که:
«آه از روزی که دیگر خدا زنده نباشد
و اشک‌هایش چون آب‌های شیرین
زمین را بهاری نکند
آنگاه جهان شورزار خواهد شد
زمانی که بشر دنيا را ويران کرده باشد.»
یعنی عصاره‌ی حرفت را با این کلمات بیان می‌کردی که که هم معنا و تخیل دارد و هم انسجام و ایجاز. در واقع من کاری نکردم و تنها شعرت را هرس کردم و شاخ و برگ‌های زایدش را زدم. خودت هم بعد از سرودن هر شعرت سعی کن کلمات و جملات زیادی‌اش را حذف کنی؛ اگر شعر خوبی هم نشد اشکالی ندارد، لااقل برای رسیدن به شعرهای خوب، تمرین‌های خوبی را انجام داده‌ای.
حرف آخر این‌که، سعی کن شعرهای بلند نگویی؛ یک شعر از سیاوش کسرایی برایت می‌فرستم، انسجام، ایجاز و زیبایی‌های آن را پیدا کن:
«من در صدف تنها
با دانه‌ای باران
پیوسته می‌آمیختم پندارِ مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می‌خشکد
در پشتِ دیوارِ دلم دریا.»
موفق باشی. با پایگاه نقد شعر در ارتباط باش.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 11 خرداد 1399
منتقد شعر
با درود بر شما عزیز گرامی.
علي رحيمي » سه شنبه 09 اردیبهشت 1399
درود برجناب دكتر خالقي بزرگوار. من خيلي خوشحالم و ممنونم از شما كه بخشي از وقت گرانبهاي تان را صرف بررسي دل نبشته هاي من نموديد. راستش خودم هم ادعا ندرام كه شعر گفته باشم. تمرين و تجربه ها و واقعيت هايست كه بيان شده است. خيلي خيلي ممنونم و سپاسگذارم از شما كه با نگاه خردمندانه و زيباشناسانه ي تان، نكات اساسي و بنيادي "شعر" را گوشزد و يادآوري نموديد. من هم تمام نكات گفته شده را يادداشت نمودم و روي آن كار خواهم نمود. تشكر از لطف و حُسن نظر شما استاد گرامي. بامهر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.