فردای روشن




عنوان مجموعه اشعار : چاپ نشده
شاعر : دریا عبدالعلی زاده


عنوان شعر اول : اندکی بنشین که با تو باز باران بگذرد
می نشینم منتظر، باران از ایوان بگذرد
درکنارت این خزان برگ ریزان بگذرد

وه چه حالی دارد آن عاشق که با معشوق خود
دست درآغوش دستش از خیابان بگذرد

دوست دارم هی بگوئی دوستت دارم تورا
تا جنون عاشقی از خط پایان بگذرد

چشم نازک میکنی با خنده میگویی بمان:
هرکسی عاشق شود باید که از جان بگذرد

گرچه آئین نامه عشق است سختی ها ولی
هیچ اشکالی ندارد چرخ گردان بگذرد

تا گذشتم من گذشت این دلبری هایت ز حد
حد بزن با دلبری هایت که آسان بگذرد

میروی باشد برو اما پس از دل کندنت
پیرهن را بازگردان زخم کنعان بگذرد

چُرت میزد ساعت دنیا درون مغزمن
تا که زخم خاطرت از دل کماکان بگذرد

آمدی جانم به قربان تو نزدیکم بیا
اندکی بنشین که با تو «باز باران» بگذرد

حس من دراین غزل احساس یک آن بود و بس
با زبانی ساده می گویم که دوران بگذرد

دریاعبدالعلی زاده

عنوان شعر دوم : شمعی که میسوزد نمی میرد..
تنها شباهت در تفاوت بود
من محوِ تو، تو محوِ او بودی
صدبار مُردم از زمانی که
دیدم تو با غم روبرو بودی

هر«بایدی» حتما نباید بود
دل لاجرم در عشق میبازد
این دلخوشی هارا که میگیرد
با درد و غم یک خانه میسازد

درعشق بد عصیانگری بودی
اما از اول رو نمی کردی
وقتی شکستی جام لیلی را
باید به رفتن خو نمی کردی

شعرم زمین خورد اززمانی که
یکدفعه دستش را رها کردی
یک روز میفهمی که با شعرم
با زندگی با من چه ها کردی

هرتیک تاکی بی تو سمّی بود
تو رفتی و من در خودم مردم
روراست میگویم که از دوریت
من بی تو با شعرم زمین خوردم

من سوختم آهسته آهسته
اما نفس آتش نمیگیرد
حیرت نکن من زنده ام چون که
شمعی که میسوزد نمی میرد

ای کاش میفهمید او لاقل
رفتن مرا کشته نماندن نه
این بی کسی تاوان عشقم بود؟
اصلا دلم عاشق شده من نه

یک لحظه قبل از رفتنت ماندی
پشت سرت حال خرابم بود
پرسیدی آیا« دوستت دارم»؟!
گفتم سوال تو جوابم بود

رفتی و من دلبستگی هارا
آجر به آجر در تنم چیدم
دیوانگی احساس خوبی داشت
بعدازتو جایِ گریه خندیدم

تو رفتی و پشت سرت من هم
هی مشت روی شیشه «کوبیدم»
دیوانگی یعنی که عکست را
هربار قبل از خواب «بوسیدم»

یادت فراموشم نشد جانم
یادت به آغوشم امان داده
یک روز شاید بشنوی«دریا»
مابین این اشعار جان داده

دریاعبدالعلی زاده

عنوان شعر سوم : درکنارت شب تماشائیست..
مهمان لبهایت شدن رویای زیباییست
هر بوسه ی سُکرآورت نوعی پذیراییست

سُکّان شکسته میرود تا ناکجا احساس
وقتی که نقاشیِ موهای تو دریاییست

هرشب که میگیرد دلم ازاین سیاهی ها....
اصلا ولش کن در کنارت شب تماشاییست

لعنت به این مسفعلن مستفعلن فعلن
وقتی سرودن از تو در تحریم معناییست

تا میرسد پژواک و آوایت به گوش شعر
انگیزه نو آوری احساس بی جاییست

دیگر تعدد نیست در دنیای عاشق ها
وقتی تو باشی جان من؛ کورانِ یکتاییست

یک بوسه زوری که طعم شوکران دارد...
آغوش گرمی بهتراز لبهای هرجاییست

من منتظر در ایستگاهی روبه آوارم
رفتن همیشه آخرین اکران تنهاییست

دریاعبدالعلی زاده
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو غزل و یک چهارپاره. هر سه شعر، شعرهای بسیار خوبی هستند و با در نظر گرفتن سنّ و سال دوست شاعرمان، خوب تر! با این حال، چون عرصه عرصه ی نقد است، از بهانه ای که این شعرها به دست داده اند استفاده می کنم و چند نکته را با شاعر و دوستان دیگری که خواننده ی این یادداشت اند، در میان می گذارم. ما در گفتار محاوره، گاهی اجزائی از عناصر دستوری جمله را حذف می کنیم. البته در نوشتار هم گاهی برخی از عناصر دستوری به قرینه ی لفظی یا معنوی از جملات قابل حذف اند. برخی از این حذف ها با هم همپوشانی دارند؛ یعنی هم در گفتار (شفاهی) و هم در متن مکتوب مصداق دارند. اما تعدادی از حذف ها منحصر به محاوره است. روشن است که وقتی برای نوشتن دست به قلم می بریم و نوع نوشتارمان رسمی تر از محاوره است، باید حواس مان به این نکته باشد که حذف های منحصر به گفتار در متن رسمی وارد نشوند و به آن آسیب نرسانند. در غزل نخست، نمونه ای از این حذف های آسیب زا را در ابیات اول و هفتم می بینیم: «می نشینم منتظر [تا] باران از ایوان بگذرد»، «پیرهن را بازگردان [تا] زخم کنعان بگذرد». احتمالاً شاعر این حذف ها را ـ آگاهانه یا ناخودآگاه ـ به متنش راه داده تا به محاوره گون شدن و در نتیجه صمیمی تر شدن متن شعرش کمک کرده باشد. اما حقیقت این است که همه ی خوانندگان ممکن است با این تعمیم قوانین گفتار به نوشتار رسمی موافق نباشند و آن را ـ چه بدانند که چرا و چه نفهمند که چرا! ـ مانع دلشینی کلام احساس کنند. نکته ی بعدی، لزوم به خرج دادن وسواس بیشتر است در واژه گزینی به نیّت استفاده ی بهینه و حدّاکثری از فرصتی که مجال های وزنی هر بیت در اختیارمان گذاشته است. قبول دارم که وزن، گاهی سخت می گیرد و گاهی آسان؛ گاهی به سختی می توان یک کلمه ی لازم را در وزن گنجاند و برای راه دادنش به سخن باید کلمات جمله را ورز داد و انواع کاربردهای بیان را امتحان کرد، و گاهی هم پیش می آید که حرفت را زده ای اما هنوز وزن جای خالی دارد. در حالت اول، آسیبِ محتمل همان حذف های نابجایی ست که عرض کردم ممکن است پیش بیایند و گوشه ای از تصویر یا معنای لازم را از بیت ما دریغ کنند (و آن وقت باید به امیدِ خدا بمانیم بلکه خواننده بتواند حرف ما را درست آن طوری که اراده ی ما بوده است دریابد و در ذهن مجسم کند)، و در حالت دوم، مشکلی که ممکن است پیش بیاید، راه یافتن حشوها و اضافات است به شعر. بنای شعر بر ایجاز است. فشردگی اساس ادبیت است و دستیار شاعرانگی. کوتاه تر سخن گفتن، می تواند بر موسیقی سخن ما هم بیفزاید. در این شعرها غیر از آن دو مورد حذفی که عرض کردم، در مواردی با حشو مواجهیم. مثلاً در همان شعر اول، بیت سوم را نگاه کنید؛ حرفی که مصراع اول می خواسته بزند، در پایانِ «دوستت دارم» تمام شده و «تو را» فقط آمده تا وزن را پر کند. بله، «تو را» در راستای معنیِ موردِ نیازِ بیت است و خارج از چهارچوب آن نیست اما بدون آن هم بیت چیزی کم نداشته و با آمدنش بیان را دیگر به قدر کافی موجز نمی بینیم. یکی از هنرهای شاعران بزرگ، که آن ها را از شاعران متوسطِ خوب فراتر می نشاند، تبدیل تهدیدها به فرصت هاست. تجربه ی نوشتن های پیشین و به اصطلاح «ور رفتن» با وزن و کلمات، در کنار گستره ی واژگانی و فورمول ها و شگردهایی که در اثر مطالعه ی آثار خوب شاعران دیگر حاصل می شود، می تواند به یک شاعر کمک کند تا در مواقعِ تهدید آفرین و آسیب زایی مثل همین مجال های اضافیِ وزنی، آن را به فرصت تبدیل کنند... چطور؟ به این ترتیب که به جای راه دادن کلمات بیهوده ای که بدون بودن شان هم چیزی از بیت کم نمی شود و معنی بی آن ها هم کامل است، یعنی بدون فرصت دادن به حضور کلمات اضافی و حشوی که فقط تکرارگر کارکرد معنایی و نحویِ دیگر کلمات همان جمله اند، کلماتی تازه را در جاهای وزنی خالی می نشانند که معنا یا تصویر مضمون را گسترش بدهد و ژرف تر کند، یا با نسبتی که این کلمه (یا کلمات) تازه با دیگر کلمه های همجوار برقرار می کنند، لااقل جای پای آن کلمه ها را در بیت محکم تر کنند. در واقع، هرکدام از مجال های وزنیِ اضافی، یک بخت و امکان و ظرفیت هستند که به جای آسان از کنارشان گذشتن، می توانیم بهترین بهره را از آن ها ببریم. البته گاهی هست که آوردن کلمه ی دارای معنی تکراری لازم است؛ مثلاً برای تأکید. روشن است که در چنین مواقعی تکرار منجر به حشو نمی شود. نکته ی بعدی لزوم دقت به همه ی جوانب کلام است. باید همواره سخن خودمان را از زوایای مختلف ببینیم؛ ببینیم آیا غیر از معنای ظاهری، معنای ناخواسته ی جنبی یی به متن ما نمی دهد؟ آیا به اصطلاح «کژتابی» ندارد؟ تمرینِ چنین توجّهی، هم موجب می شود که حواس ما به امکاناتِ مجازی و جنبیِ هر عبارت جمع تر شود (و مثلاً بتوانیم از معانیِ ایهامیِ دیگرِ عبارت مان هم به نفع متن و معنا بهره بکِشیم)، و هم باعث می شود که از بار شدن معانیِ نادلخواهی که گاهی هم ممکن است به مضمون ما آسیب برسانند، جلوگیری کنیم. مثال این مطلب هم در همان بیت سوم غزل اول است؛ درست است که «تا جنون عاشقی از خط پایان بگذرد» دقیقاً همان چیزی ست که معنیِ این بیت برای تکمیل به آن نیاز داشته ( = تا جنون به کمال برسد)، اما آیا ممکن نیست که از همین عبارت، معنای «تا جنون پایان بپذیرد» هم بگیرد؟؛ یعنی درست خلاف آنچه بیت به آن نیاز داشته و مقصود شاعر بوده. در بیت پنجم غزل اول، پیشنهادم متناسب کردن فعل (است) با مرجع فعل (سختی ها) است؛ «گرچه آیین نامه ی عشق اند سختی ها، ولی...». در همین بیت، باید توجه داشت که فعل «گذشتن» را هم فقط تسامحاً می توان با «چرخ گردان» متناسب دانست. فارغ از این که آیا قصد شاعر در این بیت واقعاً «گردان» بوده یا «گردون»ی که به اقتضای قافیه این چنین استخدام شده، به هر حال، چرخ می گردد و نمی گذرد. آن که می گذرد، روزگار است. همین حرف را می شود در مورد «گذشتنِ زخمِ کنعان» (به معنیِ پایان یافتنش) هم زد. [دوران] بیماری می گذرد. [دوران] زخمی بودن هم می گذرد. اما آیا می توانیم بگوییم که زخم هم می گذرد؟ گذشتن زخم البته در بیت بعدی (گذشتن زخم از دل) خوش نشسته است و معنادار و کاربردی و تصویرساز است. در شعر دوم کاربرد «لاقل» به جای «لااقل» اصلاً زیبا نیست. این هم یکی از همان کاربردهای ماوره است ک اجازه ی ورود به متن رسمی را ندارد. در بندِ یکی مانده به آخر در شعر دوم «هم» کارساز نیست چون با آمدنش انگار که او «هم» مثل شما روی شیشه مشت کوبیده است. در بند آخر این شعر هم «در زیرِ» شاید بهتر از «مابینِ» باشد. در شعر آخر، موسیقی «ی» در قافیه های «زیبایی» و «بی جایی» (در بیت های اول و پنجم) با دیگر قافیه ها تفاوت دارد. در مورد کلمه ی «کوران» (که منفی ست ولی شعر در این جا به کلمه ی مثبتی نیاز داشته) باید بیشتر تأمل کرد. چون مجال اندک بود، کوشیدم فقط به مهم ترین نکته ها اشاره کنم. بی اغراق اگر می خواستم موفقیت های این شعرها را ذکر کنم، باید این یادداشت را سه برابر بیش از این ادامه می دادم. امیدوارم خوانندگان، نگفتنِ خوبی ها را نبودنِ خوبی ها نپندارند. برای دوست شاعرم توفیق آرزومندم و شک ندارم که به شرط پیجویی و ناامید نشدن، آینده ی بسیار بسیار روشنی در انتظار او و شعرش است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
دریا عبدالعلی زاده » یکشنبه 14 اردیبهشت 1399
درود و عرض ادب بسیارسپاسگزارم از استاد گرانقدر استاد آسمان عزیز بابت نقد به جا و ارزنده شون.. و زمانیکه برای مطالعه و نقد اشعار گذاشتند زین پس با رعایت و وسواس بیشتر به سرودن خواهم پرداخت و عیوبی که استاد متذکر شدند را رفع خواهم کرد با آرزوی سلامتی برای شما بزرگوار
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 14 اردیبهشت 1399
منتقد شعر
درود بر شما خانم عبدالعلی‌زاده‌ی گرامی. پیروز و شادکام باشید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.