روایتی خیس از شبی تنها در شهر گُنده‌ی خفته




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : خواب
تصویر ماه در شب تنهایی درخت
خواب است روی شاخه کلاغ سیاه بخت

بی چتر با تو چند شبی را قدم زدم
در کوچه های خیس و مه آلود پایتخت

خوشبختی خیالی این خواب ها مرا
رد می کنند بی تو از این روزهای سخت؟

عریانی جهان که را گریه می کنند
امشب لباس های عزا روی بند رخت؟

دور از تو باز خواب مرا تکه‌پاره کرد
هر شب پلنگ زخمی افتاده روی تخت
.

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
بنا به سابقه‌ی موجود، دوست گرامی پایگاه نقد شعر، آقای محمد هدایت‌زاده، پیش از این، یازده اثر برای پایگاه نقد شعر فرستاده‌اند که امروز یک بار دیگر، تمامی آنها را مرور کردم و یک بار دیگر به سراینده‌شان آفرین گفتم؛ اگرچه دو اثر از تجربه‌های ایشان، در پیکره‌ی سپید است که آن را در سطح دیگری مشق می‌کنند. و حالا با دوازدهمین اثرشان در پایگاه مواجهیم که سومین گفت‌وگوی من با متن محمد هدایت‌زاده را رقم خواهد زد. در «پیام شاعر برای منتقد» نوشته شده: «با سلام. بعد از ماه‌ها کم‌کاری در پایگاه به خاطر سختگیری‌های خودم، این غزل را می‌فرستم» و من هم با صداقت تمام پاسخ می‌دهم که در تمام این مدت، چشم‌به‌راه بودم تا بدانم «تازه چه خبر»؛ از محمد هدایت‌زاده‌ای که بسياري اوقات در شعرش طوری رفتار می‌کند که به‌سختی می‌توان پذیرفت فقط سه‌چهار سال سابقه‌ی سرودن داشته باشد. و بدون ترديد علاوه بر آگاهي‌هايي كه حاصل مطالعه و تجربه‌ي هدفمند است، تمركز و انضباط ذهني‌اي كه باعث مي‌شود سراينده با سختگيري و دقت و وسواس بيشتري بنويسد، در اين رفتارها دخيل است؛ مجموعه‌اي از داشته‌هاي آگاهانه و ناخودآگاه كه من، آن را زبان‌آگاهي ناميده‌ام و مي‌نامم و البته که زبان را به لفظ، محدود نمي‌دانم.
روايت با يك قاب زيبا و جذاب (مثل هميشه) آغاز مي‌شود؛ قابي كه از توصيف، فراتر است؛ چراكه راوي، آگاهانه وضعيت »تنهايي« را به جان «شب» و «درخت» ريخته و توصيف «يك درخت تنها در شب، زير نور ماه» را تا اين حد انگيخته كرده و ارتقا داده است. اين قاب از آن قاب‌هايي‌ست كه مي‌توان فراسينمايي‌شان ناميد؛ چراكه وضعيت درخت و ماه نسبت به هم، موقوف به يك دوربين نيست و مي‌تواند از چشم مخاطب، در دكوپاژهاي گوناگوني خوانش شود. چرا؟ چون در يك قاب سينمايي، نمي‌توان به اين سادگي (سادگي، الزاما آسان نيست) و بدون تداعي‌هاي اضافي، درخت را به تشخص رساند و تنهايي‌اش را روايت كرد؛ تنهايي‌اي كه با مابازاهاي مختلفي، قابل دريافت است؛ درختي جدا از بقيه‌ي درخت‌ها؛ درختي كه پرنده‌ها با شب، تنهايش گذاشته‌اند و به خواب رفته‌اند؛ درختي كه كسي زير سايه‌اش نيست و حتی درختی که تا ماه، فرسنگ‌ها فاصله دارد. از «شب» مي‌گذرم؛ چراكه مجال، كم است؛ فقط به همين بسنده مي‌كنم كه نسبت «ماه» و «درخت» در ادامه‌ي روايت هم جريان دارد و البته تركيب «تصوير ماه» اين تاكيد و گزندگي را نيز در خود دارد كه آنچه هست، خود ماه نيست. مصراع دوم با حركت دوربين آغاز مي‌شود؛ از اكستريم لانگ‌شات (نماي معرّف) به مديوم‌شات؛ «خواب است روي شاخه كلاغ...»؛ چرا سه‌نقطه!؟ تصوير به چيزي برخورد كرده كه نمي‌تواند نشانش دهد؛ «سياه‌بخت»! اين صفت، حاصل سفارش قافيه و دخالت توجيه‌نشدني سراينده در روايت است. مخاطب آگاه، به همان دليلي كه «تنهايي» درخت را ستايشگرانه مي‌پذيرد، نمي‌تواند «سياه‌بخت»بودن كلاغ را بپذيرد؛ چرا؟ چون مابازايي ندارد. به خوانش سينمايي برگرديم؛ چگونه مي‌شود در چنين تصويري، چنين صفتي را خواند؟ اما اين مانع را كه نادیده بگیریم، روايت، آغاز دلخواه و موفقي دارد؛ آغازي كه با پایان‌یافتن بیت، از آن به طور مطلق نمي‌گذريم و حتي در پايان غزل، بدون اصرار راوي، به آن برمي‌گرديم؛ زيرا راوي با هوشمندي، براي اين بيت، از زمان حال استفاده كرده و سپس به زمان گذشته رفته است؛ گذشته‌اي كه الزاما خيلي دور نيست و مي‌تواند در همين لحظه هم جريان داشته باشد؛ در شب چندم قدم‌زدن‌ها و در لحظه‌ای که راوی دارد آنها را بازخوانی می‌کند. از این بیت، روایت، خیابانی می‌شود و راوی به گفتن خودش و محیطش می‌پردازد؛ با نشانه‌هایی که احوالات روحی‌اش را بازگو می‌کند؛ مثلا «بی‌چتر». هدایت‌زاده‌ای که در این بیت به زیرکی، نشان می‌دهد که پرهیز از مستقیم‌گویی را بلد است، چرا باید گاهی به شکلی غفلت‌آمیز، مستقیم سراغ صفت برود؟ نمی‌گوید خیس باران شدم؛ می‌گوید بی‌چتر در کوچه‌های خیس. انگار که اصلا خیس‌شدن خودش مهم نباشد؛ حرفش این است که «با تو چند شبی را» (حواسمان به «شب را قدم‌زدن» نیز هست؛ حیف که مجال، اندک است). کارکرد «پایتخت» چیست؟ می‌گذارم خواننده بخواندش!
و دوباره در مصراع اول بیت سوم، حرصم می‌گیرد که «محمد! چه اصراری داری به تصریح «خیالی»!؟ برادر من! مگر نگفته‌ای «خواب»؟ چرا با صفتی تا این حد صریح، مخاطبت را محدود می‌کنی؟»! استفهام این بیت، نه اثباتی‌ست، نه انکاری؛ انگار که خود راوی دوست نداشته باشد از این «سخت» رد شود. این بیت، در این غزل، درست و به‌خوبی، نقش مرکز الاکلنگ را بازی می‌کند؛ خواب، بیداری، خواب ـ بیداری، خواب، بیداری...» و مخاطب حواس‌جمع را به آغاز حرکت دوربین روایت هم برمی‌گرداند؛ «خواب است...». آیا این برگشتن، مشکل «سیاه‌بخت» را حل نمی‌کند؟ قطعا نه! آن تصویر باید بتواند قبل از هر خوانش دیگری، در لایه‌ی اول از خودش دفاع کند. اما این ارجاع، در تنیدگی اثر و توسع فرمی آن بسیار موثر است. حرکت دوربین ادامه می‌یابد؛ در خواب؟ نمی‌دانم! در بیداری؟ نمی‌دانم! اما می‌دانم با یک بیت درخشان مواجهم که چه تصویری در خواب راوی باشد و چه پلان بعدی شب خیس شهر گنده‌ی خفته، کار خودش را با تاثیری عجیب و غریب انجام می‌دهد. «عریانی جهان» در لباس‌های عزای روی بند رخت، مثل روز، پیش چشم مخاطب است و بی که راوی گفته باشد، این عزا، سرگردان هم هست، آویزان هم هست و... . این استفهام، دیگر شخصی نیست؛ راوی در این پرسش، غمش را بسیار متکثر‌تر دیده است. وقتی بر مابازاهای لایه‌ی اول تاکید می‌کنیم، می‌توانیم این بیت را با سر بلند مثال بزنیم. آیا تردیدی هست که لباس‌ها گریه می‌کنند؟ و... .
و نهایتا بیت آخر که آنچه پیش‌تر خوانده بودیم را موکد می‌کند؛ خواب تکه‌پاره؛ خواب، بیداری، خواب ـ بیداری... . ای کاش «دور از تو» هم نبود؛ ای کاش این فرصت، صرف دستاوردی دیگر شده بود. در وهله‌ی اول، مخاطب به قرینه‌ی «افتاده روی تخت» به تداعی تکراری «پلنگ پتو» می‌رسد اما صفت «زخمی» کار خودش را می‌کند. چرا زخمی؟ پس این پلنگ، پلنگ پتو نیست! بله! مخاطب، می‌گردد و به «تصویر ماه» می‌رسد و این بار در روایتی غیرتکراری، ماه و پلنگ را می‌فهمد. دوربین روایت ـ راوی بخواهد یا نخواهد ـ از روی تصویر پلنگ زخمی‌ای که «من»ِ راوی‌ست، می‌لغزد و به پنجره می‌رسد؛ به قاب نخست غزلی پنج‌بیتی که حالاحالاها می‌توان از آن نوشت!
و فرمود: «... که ای صوفی شراب آنگه شود صاف / که در شیشه بماند اربعینی» محمد عزیز! از امروز با انگیزه‌ی بسیار بیشتری در پایگاه نقد شعر، خواهم نوشت. خسته نباشی که خستگی‌هایم را در کردی. و مطمئنم که در کارهای بعدی، لغزش‌های اندکت را هم به ارزش متنی تبدیل خواهی کرد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » شنبه 14 تیر 1399
سلام و عرض ادب به هر دو بزرگوار. بعضی شعرها، مثل اغلب شعرهای هدایت‌زاده‌ی عزیز، غبطه برانگیزند و لذتی که آدم از خواندنشان می‌برد به همین دلیل خیلی بیشتر است. آدم در جزئیات درهم تنیده دقیق می‌شود و فکر می‌کند اگر خودش می‌خواست اینطور بنویسد چقدر ناتوان بود. اینطوری بیشتر می‌شود متوجه ظرافت شعر و کار شاعری بود و بیشتر می‌توان فهمید سحر شعر که می‌گویند چیست و آبشخورش کجاهاست. برای هر دو عزیز سلامتی و توفیق آرزو می‌کنم.
محمد هدايت زاده » دوشنبه 15 اردیبهشت 1399
سلام استاد اسماعیلی اراضی بزرگوار. ممنونم از وقت و دقتی که صرف نقد شعرم کردید. ان شاءالله در تجربه های بعدی حواسم را بیشتر جمع می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.