تَنجیم




عنوان مجموعه اشعار : نمی‌دانم
شاعر : شهریار ...


عنوان شعر اول : ۱
شفقِ قطبیَ‌است خطّ لبت
خنده‌ات انفجار خورشید‌ست
کهکشانی درون چشمانت
مدتی می‌شود که تبعید‌ست

گونه‌ات سیب سرخ باغ عدن
چشم‌هایت شبیه "چشم‌خدا"*
نیستیّ و به یاد موهایت
در دلم شور می‌زند دریا

پهن کردم به راه آمدنت
فرش خوش‌نقش راه‌شیری را
با قدم‌های کوچکت بتکان
از دلم گرد و خاک پیری را

نه فقط هر فرشته می‌خوابد
بین آغوش آسمانی تو
که خدا نیز خواب می‌بیند
روی "بازوی‌کهکشانی" تو**

سینه‌ات "پایگاه آرامش"***
دل من گرم استوای تنت
شب معراجِ اولین بوسه
قاب قوسینِ ماست پیرهنت

دست‌ها؛ کشتیِ فضایی من
غرق شد در سیاهی مویت
در میانِ ستارگان جنگ است
بر سرِ پادشاهی مویت

آسمان با تمام زیبایی
طرحی‌از روسریّ آبی توست
روزگاریست کل منظومه
روشن از چشم آفتابی توست

سیصد و شصت و پنج بوسه‌ی تو
آتشِ چارشنبه سوری ماست
آسمان را ستاره آذین کن
وقت تحویل سال‌نوری ماست


* یک سحابی سیاره‌ای در صورت فلکی دَلو است
**کهکشان‌های مارپیچ دارای چندین بازو هستند
***نقطه‌ای از ماه که اولین انسان قدم بر آن گذاشت

عنوان شعر دوم : ۲
صدا کردی مرا
با لحن شیرینِ عروسک‌ها
گرفتم در بغل پیراهنت را مثل کودک‌ها
.
شبیه خوشه‌ی جو_گندمیّ دشت موهایت
تو را رقصیده‌ام با سمفُونیّ جیرجیرک‌ها
.
ستارِه شب‌به‌شب در آسمان با کل منظومه
سخن می‌گوید از زیبائی‌ات با مورسِ چشمک‌ها
.
.
صدا کردی مرا
پیچید در گوشِ زمان آهم
"غمی‌پیچیده‌ام" چون پیچ و تابِ روح پیچک‌ها

اگر چه دورم اما باز هم در مشت تو هستم
که جز وا/بسته بودن نیست اوجِ بادبادک‌ها
.
گمان کن تکه‌ای چوبم، کلاهی بر سرم بگذار
که از قلبت نگهداری کنم مثل مترسک‌ها
.
مرا در چشمهایِ آبی‌ات غرقم نکردی، آه
دو دریا تشنگی را خشک کردی پشت عینک‌ها

عنوان شعر سوم : ۳
مبهوت و مات مثل پر کاه می‌رود
شطرنج زندگی‌ست؛ دلِ شاه می‌رود

هر جا که سبزه‌ی بدنت سبز می‌شود
آهوی چشم من به چراگاه می‌رود

پشت چراغ قرمز لب‌ها، به بوسه‌ای
برقِ لبت در این شب کوتاه می‌رود

وقتی ستون‌ِپنجم انگشت‌های من
در خاکریز سینه‌ی تو راه می‌رود_
گویی که از قلمروی قلبم سفینه‌ای
امشب برای فتح تنِ ماه می‌رود


بعد از تو بادبادک سرخِ نگاه من
تا اوج گریه، با نخی از آه می‌رود
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ یک چهارپاره و دو غزل. شعر اول که قالب چهارپاره دارد، گواه عادلی ست بر اهتمام و دغدغه مندی دوست شاعر جوان سال ما در مورد تناسب. شاعر در این شعر، هم اطلاعاتش از نجوم (و حتی متون و روایت دینی) را به رخ کشیده و هم توانسته به خوبی عناصر از سماوی به مثابه ی مابِاِزا و طرف های تشبیه در فضای عاشقانه ی شعرش بهره برداری کند، و هم مجموعه ی این عناصر متناظر (در نجوم و تغزل) را تا آخر شعر همگن نگه دارد. زبان شعر هم با شاعر تا آخر خوب راه آمده است و در واقع شاعر با چربدستی زبان و بازی های راه دهنده اش را هم به خدمت رویکرد مضمونی شعرش درآورده است. شعر واقعاً شعر خوبی ست اما اگر کسی بخواهد بهانه گیر باشد ممکن است بتواند چند نکته ی کوچک هم در آن پیدا کند که اگر نبودند یا طور دیگری بودند، شاید نتیجه ی کار، شعر کامل تر و بهتری می شد. اولین چیزی که از این زاویه ی عیب جویانه به ذهنم می رسد، در مورد ساختار است. همان طور که گفتم، جزئیات شعر را وقتی از چشمدید بالاتری نگاه می کنیم، با هم به خوبی در پیوند می بینیم شان. و فرم را هم همین گونه تعریف کرده اند؛ دیالکتیک و رابطه ی بده ـ بستانیِ آحادِ اجزاء، به شکل همزمان، هم با یکدیگر و هم با کلّیت. خُب، روشن است که تکامل فرم، امری مدرّج و به قول فلاسفه تشکیک مند است؛ وقتی از فرم بهینه و کامل حرف می زنیم، داریم در مورد مراتب و طیفی از توفیقات فرمی گفت و گو می کنیم. طبعاً هرچه آن «رابطه»ای که عرض شد محکم تر باشد، با فرمی منسجم تر و در هم تنیده تر و قرص و محکم تر مواجه خواهیم بود. در این شعر، هم تک تک بندها به شکل اقناع کننده و رضایت بخشی وظیفه ی مضمون سازی شان را ایفا کرده اند، و هم جنس «عناصر مضمون ساز» در طول شعر با هم متناسب است. حتی پایان بندی شعر را هم به اعتبار تضاد یا تناقضی که بین پایان یافتن شعر و پرداختن به «تحویل سال» هست، می توان نمکین و ملیح و دلچسب دانست. اما لااقل سه «نِق» در حوزه ی ساختار برای «زدن» هست!؛ اولاً می توان پرسید که: «چرا و با چه قرینه و توجیهِ تعبیه شده و اندیشیده شده ای، شعر از آن جا آغاز شده؛ از لب ها، و چرا و به مقتضای چه ساختاراندیشی یی باید از آن جا وارد ماجرای شعر می شده ایم؟»، ثانیاً می توان پرسید که: «آیا بدنه و پیکره ی شعر، راه مهندسی شده ای را پیموده و به انسجامی رسیده که اگر بکی از بندهای میانی را از وسط برداریم اختلالی در کار شعر ایجاد شود و به سِیر و صیرورتش ضربه ای بخورد؟ در واقع آیا مسیری که شعر طی کرده باری به هر جهت بوده یا چیزی در نصّ شعر هست که ما را در مورد محکم بودن پیوند بندها و چراییِ رسیدن از فلان بند (که خودش بعد از بندِ فلان آمده بوده) به فلان بندِ دیگر، مجاب کند؟»، و ثالثاً علی رغم حُسنی که در مورد تناسب آغاز و پایان در پایان بندی شعر گفتم، می توان پرسید که: «آیا واقعاً در متن شعر چیزی به ودیعه گذاشته شده تا ما را قانع کند که مضمون کلّی به این دریافت که "همه چیز تازه از پایان آغاز می شود" یا "ماجرایی که گفتم، بی انتها و پایان ناپذیر است" نیاز داشته است؟». نکته ی بعد در مورد این شعر، دو پیشنهاد زبانی ست. گمان من آن است که زبان این شعر در عین محکم بودنش آن قدر خودمانی هست که بتوان به جای «بین آغوش» (در بند چهارم) «توی آغوش» گذاشت. دلیل رجحان «توی» بر «بین» اولاً صمیمانه تر بودنش است و ثانیاً این که فکر کنم ما بیشتر از تعبیر «... توی آغوش ... می خوابد» استفاده می کنیم تا «... بین آغوش ... می خوابد». در مورد بند ششم هم نکته ای دارم که باز زبانی ست. نیمه ی اول این بند (دو سطر نخستش) را ببینید؛ دست های جمع به کشتی مفرد تشبیه شده اند که غرق شده. بسیار خوب. جمله ی «دست هایم غرق شد» غلط نیست و جمع دست ها را می توان با فعلی مفرد همکاسه کرد. اما با توجه به این که کشتی هم مفرد است و لابد باید فعل «غرق شد» را به هر دویِ دست ها و کشتی برگردانیم، پیشنهادم جایگزینی «دست ها» با «دست من» است. هرچند می دانم که شاعر می خواسته با مجموعه ی دو دست، تصویری قنوت وار بسازد تا ذهن را بهتر به کشتی برساند ولی در تناسب شکل دست مفرد با کشتی هم به نظرم منعی نیست. نکته ی آخری که در مورد این شعر دارم، در مورد تشبیه شدن برخی چیزها به دو چیز است؛ یک بار به چیزی و بار دیگر به چیزی دیگر. این کار در ذاتش اشکالی ندارد و شاید باید قوت تخییل شاعر را هم بابتش بستاییم ولی حقیقت این است که در منظومه و سپهری که شاعر در یک شعر واحد می سازد، شاید بهتر آن باشد که هر چیزی جای خودش را پیدا کند و تصویرش با تشبیه های متعدد متزاحم نشود. برعکس، تصاویر بتوانند همدیگر را کامل کنند. مگر این که ماهیت یک شعر، بازنگری و این بار دیگرگونه دیدن را اقتضا کند. در این شعر به طور خاص منظورم در مورد حلول عناصر همپیوندِ لب و بوسه و خنده در قامت عنصر مختلفی ست که همدیگر را کامل نمی کنند و هرکدام تکه ای از پازل یک تصویر بزرگ تر را در تناسب با همدیگر نمی سازند. دو شعر بعدی هم شعرهای بسیار خوبی هستند. چون مجال یادداشت دارد تمام می شود باید مختصراً بنویسم که به نظرم نسبت دادن لحنی خاص به عروسک، قدری ارجاع ذهن خواننده به چیزی بیرونی را دشوار می کند. همین طور «کسی را رقصیدن» (تو را رقصیده ام) ترجمه ی مبهمی در ذهن خواهد داشت (آیا یعنی با تو رقصیده ام، آیا یعنی به ساز تو و هماهنگ با تو رقصیده ام؟ یا چه؟). در بیت آخر (از همین شعر دوم) هم نسبت دادن تشنگی به چشم های پشت عینک معشوق (یعنی به آن دو دریا) از بی نیازی معشوق می کاهد و او را نیازمند و مشتاق جلوه می دهد در صورتی که از برآیند بیت نیاز به چنین برداشتی به نظر نمی رسد. ولی شعر، شعر معرکه ای ست با تصویرهای نو و بدیع و خلاقانه. دست مریزاد. در شعر سوم تنها توصیه ام (که اصراری هم البته بر آن ندارم) تعویض جای دو مصراع بیت مطلع است. تعریف و تمجید از شعرها را عامدانه فاکتور گرفتم تا اولویت را به تذکار خلأها (پُر واضح است که از منظر خودم) داده باشم. برای دوست شاعرم آرزوی «هرگز متوقف نشدن» و «هرگز قانع نشدن» دارم؛ سیری ناپذیری از تکاملِ بی پایان.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.