اول راه باید ترمیم شود




عنوان مجموعه اشعار : امان
شاعر : علیرضا بیرقیان


عنوان شعر اول : امان
امان
امان از هیئت مهتاب
که آتش زده است
شرم و حیا از دل شب.
امان از ناله های مرغ شب آویز
که حسرت در صدای او رمیده
سوی کوهستان
امان از بغض شب آویز.
امان از رقص فروزانفر شعله
به روی دست بی طاقت شمع
ای امان از دل شمع
جان خود را به آتش می سپرد
تَب گشته عاید من.
ارث ما آب شدن بود، از وصال تو.
در قدح رفیع آسمان تو را می بینم
تو را می خوانم در قاب پنجره.
بسان چمنی در میان باد
گیسوی خویش آشفته بدار.
امان از پنجه ی مریم
که از انتظار تو
پنجه زنه شانه دیوار شده.
سحر آمده از راهی دراز...
چه زود ره نشین روز و روزگار شدیم
از دور می بینم سحر را
که ابر نغمه می زند
به روی مردمک هایش.
امان از هجرت مهتاب
به آن سوی خیزش امواج
به فرا سوی دریا
امان از شبرو تنها.


عنوان شعر دوم : زمستان آمده...
زمستان آمده...
نخواه از جسمی درمانده
بشوید چشم و گوش خود زِ این جاده.
کنار برکه ای مظلوم
نخواه که نی شکن باشد
فغان ازمنه در نی کند بیداد
مگر نوای عاشقان
ظلمت شکن باشد.
حدیثم هجر گلبرگ است
به دندان تبر، آری
ریشه آتش گرفته اما...
جوانه زیر سر داری.
از قوزک صدا آمد
به تنگ آمده غضروف ها
توانی نیست.
راهی نیست.
زمستان لنگر خود را
به روی دشت من کوبید.
زمستان آمده از راه
سپید دامن خرامیده
به روی سینه ی جاده
به جزء چند کبک نمی ماند
در این جنگل درمانده.



عنوان شعر سوم : چه کنم
چه کنم که قافیه از کف دادم
تو بگو که چه کنم با دل ویرانه ی خویش
شعر را ببین که به سجده می نشیند هر شب
تا سحرگاه...
تسبیح می گوید عشق تو را این جان به تب افروخته
من آن عارف گم گشته در پی تو
در پی محبوب خویش
به خاک پای تو هر دم تیمم کنم
هر گُل که سر بر آورد از دل خاک
تورا می پوید...
رهسپار قدم های تو خواهد شد
تا روزی از بَر بکند عطر تو را
گلبرگ به گلبرگ بِکشد
نقش تو را
شب آویز بخوان چکامه آغاز کن
نغمه بزن
اشک زِ گونه بشوی
اندر دل شب چو رخساره ی مهتاب بخوابد در حوض
تو بانگ بزن بر سر هر بام
که عشق آمده است.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
در کار نخست دوست‌مان آقای علیرضا بیرقیان ( 24 ساله) که «امان» نام دارد، وی با کلمه‌ی «امان» هر سطر را شروع می‌کند که این تکرارِ بسیار، آن هم در هر سطر، با ادبیت در تضاد است، چه برسد به شعر که ظریف‌تر و دقیق‌تر از ادبیت عمل می‌کند.
شاعر باید بداند که با بیان صرف «امان» و یا تکرار آن، سوز و درد شعر یا شاعر آشکار نمی‌شود. به‌قول نیمایوشیج: «نگو من درد دارم، من عاشقم، من فلانم و...، درد را نشان بده، عشق و عاشقی‌ات را نشان بده.»
بعد از این تکرار، سخن از «سوختن» است. شعر با بیان سوختن «مهتاب» و «شمع» و «ناله‌های سوزناک این پرنده و آن پرنده» و... می‌خواهد سوزناکی و سوز و دردش را نشان دهد؛ اما این نشان‌دادن کلی است، منظور نیما نشان‌دادن جزیی است. مثلا وقتی شاعری می‌خواهد «تنهایی» خود و «بی‌وفاییِ» یار را نشان دهد، این‌گونه نشان می‌دهد که هوشنگ ابتهاج گفته است:
«بسترم
صدفِ خالیِ یک تنهایی‌ست
و تو چون مروارید
گردن‌آویزِ کسانِ دگری...»
به نوع نشان‌دادن و پیوند تک‌تک اجزا و کلمات و ترکیبات و همه‌چیز شعر ابتهاج توجه کنید، همه در حال جذب هم هستند و گفتارها پراکنده نیست.
بعد سطرهایی نظیر:
«امان از هیئت مهتاب
که آتش زده است
شرم و حیا از دل شب.»
یعنی چه؟! ظاهرا منظور گوینده این است که «مهتاب، شرم و حیا را آشکار کرده»؛ اما آتش‌زدن به‌معنای از بین‌بردن هم هست. روشن نیست گوینده چه می‌خواهد بگوید.
یا آن‌جا که می‌گوید: «در قدح رفیع آسمان تو را می‌بینم»، یعنی چه؟!
«یعنی برای آسمان، پیاله‌ی بلند شراب قایل شده است!» «پیاله‌ی بلند شراب» دیگر چه صیغه‌ای است؟! اگر هم منظور «پیاله‌ی بلند آسمان است»، باید گفت که آسمان شباهتی به پیاله ندارد!
یا: «ابر نغمه می‌زند
به روی مردمک‌هایش.»
یعنی چه؟! یعنی «ابر نغمه‌ها و آهنگ‌هایش را به روی مردمک‌هایش می‌زند!» نامشخص و نامعلوم است. به این نمی‌گویند تخیل پیچیده. اما به این می‌گویند تخیل قوی و تازه؛ شعر کوتاهی از منوچهر آتشی:
«خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم.
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار و به آسمانم روانه کن.
ـ بسیار تاریکم ـ»
با این‌همه، قسمت آخر کار اول (امان) بسیار مخیل و زیبا و خیال‌انگیز است و اندازه‌های لازم را برای اینک برشی از یک شعر خوب باشد کاملا در خود دارد:
«امان از هجرت مهتاب
به آن‌سوی خیزش امواج
به فراسوی دریا
امان از شبرو تنها.»
آقای بیرقیان باید به این‌گونه از کارهایش توجه بیشتری کند و گرنه گفتن سطرهایی از این دست که: «بسان چمنی در میان باد/ گیسوی خویش آشفته بدار» کاری از پیش نمی‌رود؛ چرا که این‌ها همه تکراری‌اند.
در کار دوم، دوست ما سعی دارد آن را بر وزن مَفاعیلُن بسراید، اما بعضی سطرها موزون است و بعضی نه. دو سه سطری که موزون است را در ذیل می‌آورم تا گوینده‌ی آن بیشتر روی وزن تمرکز کند:
«بشوید چشم و گوش خود زِ این جاده»
«کنار برکه‌ای مظلوم
نخواه که نی‌شکن باشد
فغان ازمنه در نی کند بیداد»
«حدیثم هجر گلبرگ است
به دندان تبر، آری»
«زمستان لنگر خود را
به روی دشت من کوبید.
زمستان آمده از راه»
در کار دوم مشخص است که شاعر چه می‌خواهد بگوید؛ چرا که او زمستان را بهانه کرده است، اما شعر انسجام چندانی ندارد. چرا که از گفتن «زمستان این‌طور است و زمستان آن‌طور است...» شاعر راه به جایی نبرده است و مخاطب از خواندن آن چیزی دستگیرش نمی‌شود.
کار سوم دوست ما باعنوان «چه کنم»، چند درجه بهتر از دو کار اول است. زیرا این کار انسجام دارد و ترکیب‌ها به‌دنبال هم و در پی هم یکدیگر را جذب می‌کنند؛ اگر چه باز چند کاستی در چند جای آن احساس می‌شود.
کار سوم نیاز به ویرایش دارد تا یک کار خوب از آب درآید. در ضمن کمی هم به نثر ادبی پهلو می‌زند:
«چه کنم که قافیه از کف دادم
تو بگو که چه کنم با دل ویرانه‌ی خویش
شعر را ببین که به سجده می‌نشیند هر شب
تا سحرگاه...
تسبیح می‌گوید عشق تو را این جان به تب افروخته
من آن عارف گم‌گشته در پی تو
در پی محبوب خویش
به خاک پای تو هر دم تیمم کنم
اما در ادامه به زبان شعر می‌رسد:
هر گُل که سر برآورد از دل خاک
تو را می‌پوید...
رهسپار قدم‌های تو خواهد شد
تا روزی از بَر بکند عطر تو را
گلبرگ به گلبرگ بِکشد
نقش تو را»
با آرزوی توفیق برای دوستمان آقای علیرضا بیرقیان. پیشنهاد می‌کنم که وی شعر قدیم را خوب بخواند، اما مثل آن شعر نگوید؛ با شعر شاعران معاصر نیز بیشتر دمخور شود، کتاب بسیار بخواند؛ انواع کتاب در زمینه‌های مختلف و ارتباطش را با پایگاه نقد شعر نیز حفظ کند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.