درآمیزی عاطفه و تخیل




عنوان مجموعه اشعار : الفبای عشق
شاعر : مهناز ملکی ریزی


عنوان شعر اول : حرف دل
حرف دل
❤️
چقدر حرف دلم را نگفته بلعیدم
نگفته های همیشه دلیل غمباد است

زنی که زخم دلش را به خنده می بندد
نپرس حال خرابش که حال بغداد است

هزار ویک شبه هایش همیشه غم دارد
که با شبانه ی این شهرزاد همزاد است

اسیر این قفس تنگ بی صدایی ها
"ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است"

نمی شود که سکوتش ادامه دار شود
چرا که چاره ی بغض گرفته فریاد است

ترانه می شود این حرف های دل مانده
به نام عشق که دنیا به نامش آباد است
????
پ. نوشت:مصرع هشتم تضمین از غزل حافظ است

#مهناز_ملکی_ریزی

عنوان شعر دوم : لبخند تو
لبخند بر کنج لبم تا می نشانی
گل می کند لبخندهای شمعدانی

نامت که می آید به گوش عشق هر بار
دل می‌کُند از بار غم ، خانه تکانی

از قاصدک های سبکبال نگاهت
آشفته حالی خسته می گیرد نشانی

با معجزه فرقی ندارد حرف هایت
بی شک تو از نسل خود پیغمبرانی

بوسیده ای گل گونه های سرخ احساس
الحق تماشاییست دشت ارغوانی

گاهی بیا تکرار کن این بیت ها را
عاشق ترم کن مثل ایام جوانی

این بار هم تصمیم آخر با تو باشد
من خواستم دیوانه باشم... می توانی؟
❤️
#مهناز_ملکی_ریزی

عنوان شعر سوم : بوی بهشت


‍ بوی بهشت از سیب های دامن من بود
از روز اول عاشقی ها گردن من بود

ماهردوعریان هوس بودیم ومی گفتند
این سرکشی زیر سر پیراهن من بود

ربطی میان سیب ولب، انگور وچشمم دید
شاید گناه از ابتدا آبستن من بود

افسون گندم، تب به جان سرد آدم ریخت
آتش چرا پس شعله ور در خرمن من بود

آدم شدن قطعا بهشتی تازه می خواهد
تنها دلیل این جهان زن بودن من بود

این قصه ها را سخت می بافم به بخت خود
شاید منِ این قصه ی من دشمنِ من بود

تبعید ما از دلخوشی ها فصل آخر شد
درد زمینگیرش همیشه در تن من بود

#مهناز_ملکی_ریزی
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
غزل یا نگاه تغزلی اگر حتی خالی از احساس‌های کشف‌ناشده‌ای باشد که در خود هزار معنا را کوچک می‌شمارد و کمتر از خود می‌داند، باز با حداقلِ زیبایی‌های احساس و احساس‌های زیبای خود، به حس مخاطب تلنگر زده یا با حداکثرِ آن، دلیل بازکردن دریچه‌های بسته‌ی احساس مخاطب شده تا سبب ارتقای روحی او شود.
غزل‌های خواهرمان مهناز ملکی ریزی (44 ساله با تجربه‌ی سال‌ها شاعری) آنقدر خوب و بی‌نقص هستند که دست و پای مرا برای نقد و بررسی بسته است. شاید تنها بتوانم بگویم غزل «بوی بهشت» (سومی) بهتر از غزل «لبخند تو» (دومی) و این غزل بهتر از غزل «حرف دل» (اولی) است. بی‌شک این بهتربودن بی‌دلیل نمی‌تواند باشد. حرف‌های من در پاراگراف اول نیز در همین رابطه بود؛ می‌خواستم بین غزل‌هایی که صرفا عاطفی و احساسی هستند، و غزل‌هایی که از احساس‌های عمیق و از اعماق وجود سرریز می‌شوند فرق بگذارم؛ یعنی بین غزل‌هایی که تنها مثل یک تابلوی ساده‌ی نقاشی پاک و بی‌آلایش‌اند و تنها می‌توانند تلنگری به احساس‌های ما بزنند یا آن را ارتقا بخشند و غزل‌هایی که از کشف و شهودهای شاعرانه یا عارفانه می‌آیند و احساس‌هاشان عمیق‌تر از هزار معنای نغزند و سخنان پُررمز و راز و سرشار از اشاره و کنایه‌شان تازه و ناگفته. یعنی وقتی شاعری بتواند با این زبان با شما سخن بگوید؛ زبانی که انگار پرده‌های عادت را کنار می‌زند تا جلوه‌ی دیگری از زیبایی و معنا پدیدار شود، آیا غیر از می‌تواند باشد که معناها نزدش حقیر و کوچک‌اند:
«افسون گندم، تب به جان سرد آدم ریخت
آتش چرا پس شعله‌ور در خرمن من بود
آدم‌شدن قطعا بهشتی تازه می‌خواهد
تنها دلیل این جهان زن‌بودن من بود
این قصه‌ها را سخت می‌بافم به بخت خود
شاید منِ این قصه‌ی من دشمنِ من بود
تبعید ما از دلخوشی‌ها فصل آخر شد
درد زمینگیرش همیشه در تن من بود»
غزل اول عاطفی است و عاطفه تمام زیبایی‌ها و احساس‌هایش را به دوش کشیده است:
«ترانه می‌شود این حرف‌های دل‌مانده
به‌نام عشق که دنیا به نامش آباد است»
غزل دوم هم عاطفی است با اندکی از تخیل ناب که چاشنی آن شده است:
«لبخند بر کنج لبم تا می‌نشانی
گل می‌کند لبخندهای شمعدانی»
«بوسیده‌ای گل‌گونه‌های سرخ احساس
الحق تماشایی‌ست دشت ارغوانی»
غزل سوم اما عاطفه و تخیل را نه تنها با هم دارد، بلکه به استادی آن‌ها را درهم تنیده است؛ عاطفه و تخیلی که شرمناک و پاک است و عریان نمی‌شود، و حرمتِ کلام را حرام نمی‌کند و تا مرز آرزوهای حلال و عاشقانه پیش می‌رود:
«بوی بهشت از سیب‌های دامن من بود
از روز اول عاشقی‌ها گردن من بود
ما هر دو عریانِ هوس بودیم و می‌گفتند
این سرکشی زیرِ سرِ پیراهنِ من بود
ربطی میان سیب و لب، انگور و چشمم دید
شاید گناه از ابتدا آبستن من بود»
به‌نظر من، با توجه به تجربه‌هایی که پشت این غزل‌ها نهفته است، بهتر است خانم مهناز ملکی ریزی به‌سمت استقلال خود بیشتر متمایل شود؛ یعنی به زبان و نگاهی که در غزل سوم دارد. چون زبان غزل اول و غزل دوم (غزل اول بیشتر)، زبانی است که امروزه اغلب شاعران گرفتار آن هستند. می‌گویم گرفتار، چون این زبان حضیضی دارد که بسیاری را گول می‌زند، و آن درآمیختن شعر با زبان ساده‌ی امروزی است. یعنی سادگی زبان محاوره (البته شکل کتابی و رسمی‌شده‌اش) وقتی با غزل‌گفتن عجین می‌شود، یک نوع احساسِ تازگیِ کاذب از این احساس گریبانگیر شاعر (و طبعا مخاطب) می‌شود و او را دچار توهم بیتی عاطفی می‌کند. این‌گونه ابیات در غزل‌های خانم ملکی ریزی هم هست:
«چقدر حرف دلم را نگفته بلعیدم
نگفته‌های همیشه دلیل غمباد است»
در واقع این‌گونه ابیات سراسر غزل اول را گرفته است؛ منتها خانم ملکی ریزی در هر بیت با اشارتی و تمهیدی و قدرت کلام خود، تا حدی این‌گونه ابیات را ترمیم کرده است؛ مثلا در غزل اول، بیت دوم با خوش‌نشاندن کلمه‌ی «بغداد»، در بیت سوم با «هزار و یک شب و شهرزاد» و در بیت چهار و پنج و شش با قدرت بیان و کلام.
می‌خواستم بگویم که روح آن نوع زبان در غزل اول حاکم است، تا هشداری بوده باشد.
برای این‌که از منظورم برداشت غلطی نشود، دو بیت زیبای تاثیرگذاری که صرفا عاطفی هستند و تنها با جادوی کلام، جان مخاطب را تازه می‌کنند، می‌آورم:
«لبخند بر کنج لبم تا می‌نشانی
گل می‌کند لبخندهای شمعدانی»
«گاهی بیا تکرار کن این بیت‌ها را
عاشق‌ترم کن مثل ایام جوانی»
حرف آخر، اتحاد بین اجزا و انسجام درونی غزل‌هاست که آن‌ها را یکدست نشان می‌دهد.
با امید موفقیت روزافزون برای خواهرمان مهناز ملکی ریزی.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
بهنام دانش » یکشنبه 21 اردیبهشت 1399
حقیقتا صدای روح ..صدای زیبای روح بود غزل آخر..در عین استادی سروده شد!
مهناز ملکی ریزی » جمعه 19 اردیبهشت 1399
درود بر جناب استاد خالقی بابت نقد عالی وادیبانه و روحیه بخشی شما بی نهایت سپاس.و باز هم سپاس از اینکه وقت ارزشمندتان را برای نقد اشعار بنده گذاشتید ????????????

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.