باز هم رعایت ارتباط و انسجام باید




عنوان مجموعه اشعار : بدون عنوان
شاعر : مهدی قربان نیا


عنوان شعر اول : بدون عنوان
بقچه ای دوان دوان می رفت
پیرزن خم شده تا سرعتش بیشتر شود
بقچه لنگ می زند، از پشت سر
دردی در چهره اش دیده نمی شود
کودکی از تبارِ سیاه
آرام از مغازه ی خوراکی فروشی بالا می خزد
مگس ها و پشه ها
همه در مراسم تشیع جا مانده اند

عنوان شعر دوم : بدون عنوان
میوه را برداشتم
جدا کردم
میوه را گذاشتم
میوه فروش را برداشتم
وزن کردم
میوه فروش را گذاشتم
من میوه نمی خواستم
فقط شنیده بودم باید زندگی کرد
شنیده بودم آن اول ها هم یکی میوه برداشت
و شنیده بودم
میوه فروش میوه ها را ذبح می کرد
و بعد ازشان دلجویی می کرد
و بعد می گذاشت سرجایش
و بعد میوه فروش از پله های پوست و استخوان،
به خدا پی می برد
و من بالاخره تمامِ اجناس را ذبح کرده بودم.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای مهدی قربان‌نیا، 22 ساله، با کمتر از سه سال تجربه‌ی شاعری، در جواب نقد من نوشته بود:
«سرلوحه‌ی من تفکر ساموئل بکت غربی است: "نیاز شدید به بیان در حالی که چیزی برای بیان‌کردن وجود ندارد." من می‌خواستم این بی‌ارتباطی و این‌که چیزی گفته نشود را نشان دهم.»
یعنی معلوم کرد که وی در پراکنده‌گویی و عدم ارتباط بین اجزای دو اثری که ارسال داشته بود، عمدی داشته است. اگرچه ما نیز تا حدی متوجه نیت او شده بودیم.
به‌نظر من آقای مهدی قربان‌نیا خیلی زودتر از موعود و خیلی زودتر از آن که تجربه‌ای کسب کند، به‌سراغ حرف ساموئل بکت رفته که گفت: «نیاز شدید به بیان در حالی که چیزی برای بیان‌کردن وجود ندارد.» زیرا درک نسبی یک حرف یک‌چیز است و تجربه‌ی آن به قیمت یک عمر، یک چیز دیگر. مثلا شما جایی می‌خوانید که «عشق مجازی پله‌ای است برای رسیدن به عشق حقیقی». خُب، هر کسی به فراخور درک و موقعیت فردی و اجتماعی و سوادی که دارد، چیزی از آن می‌فهمد، حتی اگر عشق مجازی را نیز تجربه کرده باشد. البته طبیعی است کسی که عشق مجازی را تجربه و زندگی کرده، درک بهتری از آن و تشعشعاتش نسبت با افرادِ هم‌قد و اندازه‌ی خود دارد. هرچند درک این افراد عاشق‌شده هم از عشق مجازی نسبت بهم یکسان و در یک سطح نیست؛ چه رسد به این‌که طرف دستش از این راه به آسمان یا حقیقت هم برسد.
اما نکته‌ی دوم را در نوع نگاهی که عرفان و حکمت ذِن یا ذِن‌بودیسم نسبت به رشد و تکامل انسانی دارد می‌توان دید؛ نگاهی که در عرفان ما متنوع‌تر بیان شده است.
مکتبِ ذِن برای رشد و تکامل انسانی، سه مرحله قائل است: مرحله‌ی «ندانستگی»، مرحله‌ی «دانستگی»، مرحله‌ی «ندانستگی». یعنی «ندانستگیِ» مرحله‌ی دوم (در مرحله‌ی سوم) نه تنها با «ندانستگی» مرحله‌ی اول فرق دارد، بلکه مرحله‌ای است که فراتر، عمیق‌تر و گسترده‌تر از «دانستگی» است. و معنای این حرف چیزی شبیه حرف ساموئل بکت است که گفت: «نیاز شدید به بیان در حالی که چیزی برای بیان کردن وجود ندارد.»
در این مرحله، «تضادها» هم به هم نزدیک می‌شوند؛ تضادهایی نظیر «کفر» و «ایمان»، «ترس» و «شجاعت» و... و شاید همه‌چیز. درواقع و به یک معنا از یکدیگر دور می‌شوند و...
می‌بینید که ظاهرا هیچ‌چیز در این مرحله‌ی فرادانستگی (ندانستگی) ثبات ندارد و در حال تعلیق و بی‌معنایی است. اما باز هم این‌طور نیست؛ زیرا در این مرحله، این انسان‌ها هستند که به فراخور حال، ایمان و خیلی چیزهای دیگر، کافر می‌شوند یا مسلمان، ترسو می‌شوند یا شجاع. به‌قول یدالله رویایی (نقل به‌مضمون: «شجاعت یعنی ترسی که یورش می‌برد و می‌ریزد.» پس درواقع شجاعت هم نوعی ترس است. فقط چون گوشه‌ای کز نمی‌کند و یورش می‌برد تا خود را از بین ببرد، شجاعت معنا می‌گیرد. یعنی باز همان ترس است که بار دیگر باید یورش ببرد تا غلبه کند و شجاعت نام بگیرد و همین‌طور... یعنی شجاعت، ترسی است که منفعل نیست.
پس فرق است بین «ندانستگی» و «ندانستگی»؛ همان‌طور که فرق است بین بی‌بیانی و الکنی با مرحله‌ی که تو احساس کنی «چیزی برای بیان‌کردن وجود ندارد در حالی که همه سعی در بیان چیزی دارند.» و نیز فرق است بین همه‌جان خداشدنِ حلاج با تصوری که از بی‌خداییِ او داشته و دارند.
ما در عرفان ایرانی و اسلامی خود نیز برای تکامل انسان سه مرحله داریم، سه مرحله‌ای که بی‌شباهت به عرفان ذِن‌بودیسم نیست، اما از آن زیباتر تبیین شده است: «شریعت»، «طریقت»، «حقیقت». «شریعت» مرحله‌ای است که همه‌ی مردم موظفند به رعایت آداب آن. «طریقت» مرحله‌ای است که باید از سکونِ نگاه و فکر به حرکت درآیی و با نگاه به پدیده‌ها و اشیا و معانی، درک برتر و حتی درک دیگری از آن‌ها پیدا کنی؛ مثل هنرمندان. مرحله‌ی سوم که به‌نظر من از دسترس انسان خارج است و تنها عارفانی که اهل کشف و شهودند، یک شعاعی از «حقیقت» درک می‌کنند و می‌فهمند و نه خود «حقیقت» را.
و ما این‌جا نیز باز به‌معنای دیگری از حرف ساموئل بکت پی می‌بریم که گفت: «نیاز شدید به بیان در حالی که چیزی برای بیان‌کردن وجود ندارد.» زیرا آنچه بیان می‌شود حقیقت نیست. حقیقت امری دست‌نایافتی است که اولیا شعاعی از آن را درک توانند کرد؛ چنان‌که موسی(ع) تجلی حق را در آتش‌گرفتن بوته‌ای دید و آن را نیز تاب نیاورد و بی‌هوش شد.
هنر و شعر هم تلاش می‌کنند با جورِ دیگر دیدن و تازه‌دیدن و متفاوت‌دیدنِ پدیده‌ها و اشیا و معانی، به شعاعی از حقیقت دست پیدا کند. به این دلیل است که وقتی شاعری روی زیبارویی را به گل تشبیه کرد و شاعری دیگر با استعاره برای حقیقت دست قایل شد و گفت «دستِ حقیقت»، دیگر پس از آن شاعری حق ندارد آن را تکرار کند(اگرچه بسیاری چنین می‌کنند و احمق نام می‌گیرند و حتی بسیاری دیگر تعابیر بکر دیگران را می‌دزدند و با وقاحت تمام، نام خود را نیز شاعر می‌گذارند). چون کار ما نامیدنِ پی‌درپیِ اشیا و پدیده‌ها و معانی است، تا جهان از حقیقت و زیبایی خالی نشود.
پس بهتر است آقای قربان‌نیا سخت به انسجام و یگانگی و ارتباط اجزای شعر و در کل به هارمونی از هرجهت و از هرلحاظ اهمیت دهد؛ آنقدر که در این زمینه استاد و هنرمندی تام و تمام شود. بعد اگر این را بلد شد و ساختار را حفظ کرد، به احتمال قوی، توانایی ساختارشکنی را هم پیدا خواهد کرد. اینک بی‌طی طریق هرگز نتواند.
امیدوارم راهکارها گفته آمده باشد. طبعا راهکار اول در این مرحله، دورشدن و نگفتن این دسته از آثاری است که آگاهانه می‌گوید؛ در صورتی که شعر از ناخودآگاه می‌آید.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.