تَبِ سَردِ مَهتاب




عنوان مجموعه اشعار : يك اتفاق كوچك
شاعر : محمدرضا غضنفري


عنوان شعر اول : بي انتظار
شبيه ابر كه با گريه از بهار گذشت
نگاه خيس من از شيشه هاي تار گذشت
تو زير سايه ي مه ايستاده بودي و من
نگاه خسته ام از پرده ي بخار گذشت
رساند از تو خبر باد رهگذر اما
شبيه قاصدكي مست و بي قرار گذشت
هواي دلهره از عطر آشنا پر شد
نسيم بود كه از بين موي يار گذشت
مسافران همه زود آمدند اما حيف
تو دير آمدي و كار از انتظار گذشت
رسيد لحظه ي ديدارمان ولي افسوس
كه از مقابل چشمان من قطار گذشت



عنوان شعر دوم : منتظر
پشت پيراهن خود مزرعه ي آهن داشت
زخمي از جنس شب و شرجي مه بر تن داشت
خاك روي چمدان هاي سفر شاهد بود
سال ها فاصله اي را كه دلش تا من داشت
حسرت منتظران بوي جدايي مي داد
دل به ويراني پل هاي رسيدن ظن داشت
سوز مي آمد و يك داغ زمستاني را
شب تاريك پر از واهمه آبستن داشت
باد مي گفت كسي مي رسد و روح هوا
عطر نمناك گل و پونه و آويشن داشت
مثل غلتيدن سنگي وسط جاري رود
جاده مي رفت و مسافر هوس ماندن داشت



عنوان شعر سوم : انتطار
رها در دست هاي باد هم در بند هم آزاد
خزان كوچه هاي مه گرفته خانه ات آباد
غروب زخمي كوتاه مي ريزد به پشت كوه
شب نمناك ابري مي وزد در زوزه هاي باد
كنار شاخه هاي خشك مي رقصد خداي شب
خزان مي چرخد و هو مي كشد سر مي دهد فرياد
تب سردي است بر پيشاني يخ بسته ي مهتاب
شب هذيان و زخم و وحشت و بي صبري و بيداد
صدايي نيست غير از خش خشي زير لب پاييز
سكوتي مانده از تن دادن بر هرچه باداباد
رها در باد تنها زورق جا مانده از پاييز
بدون خانه و كاشانه مثل باد اما شاد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. هر سه شعر، شعرهای خوب و قابل قبولی هستند و آنچه در ادامه خواهم گفت، تقلایی ست برای تصور صورت بهتری برای برخی از فرازهای این شعرها. شعر نخست، پایان بندی خوبی دارد. هرچند می شده به جای «افسوسِ» آشکار و بی نیاز از تصریحش، «وقتی» یا «آن گاه» گذاشت تا صحنه ی دیدار را طوری بپردازد که گویی یکی از طرفین در قطار است و یکی پیاده. در شکل کنونی، گذشتن قطار از برابر چشمان منتظر، ممکن است منقطع از رسیدن لحظه ی دیدار تلقی شود و لزوماً «رسیدن لحظه ی دیدار» را «دیدار داشتن» و «تحقق دیدار» معنی نکند. دو بیت اول این غزل هم، هم ورودیه ی خوبی ست برای شعر و هم تصویر جانبخشی را پرورده. حقیقت این است که بخشی از زیبایی شعر، نه لزوماً بر دوش آرایه ها، بل بر دوش نشان دادن تصاویر بهجت افزاست؛ مثل همین دو بیت پیوسته ی آغازین. هرچند این دو بیت از آرایه هم تهی نیستند؛ تشبیه و مراعات النظیر دو آرایه ی شاخص این ابیات اند. در بیت دوم البته روی کلمه ی «خسته» می توان تأمل بیشتری کرد و اگر جایگزین خوبی برایش پیدا شد، تغییرش داد؛ زیرا چیزی در این دو بیت نیست که ضمان و پشتیبانِ رَواییِ این خستگی باشد. در بیت سوم نیمچه قافیه ی درون سطری یی که «خبر / رهگذر» در دو موضع منتهی به سکون ایجاد کرده اند، به موسیقی کمک خوبی کرده. در این بیت هم می توان استخدام «مست و بی قرار» یا لااقل «مست» را سهل انگارانه تلقی کرد؛ آیا حقیقتاً این ها بهترین صفاتی بوده اند که می شده به آن بادِ گذرنده ی حامل خبر یار دادشان؟ نکته ی دیگر در این بیت، تشبیه باد به قاصدک است. خُب، بله، وجه شبه این دو می تواند روندگی هر دو باشد، اما باید انصاف داد که نفسِ چنین مشابهتی برای برقرار کردن منطق تشبیهی کامل بین این دو کافی به نظر نمی رسد. فرض کنید من به شما بگویم: «مثل اتومبیل از خیابان رد شدم». در این جا با آن که رد شدن از خیابان وجه مشترک و شدنی و تصورپذیری برای انسان و خودروست، اما آیا شمای شنونده حق نخواهید داشت از من بپرسید که: «حالا چرا اتومبیل و مثلاً پرنده نه، دوچرخه نه، موتورسیکلت نه»؟ ممکن است قصد اصلی شاعر از تشبیه باد به قاصدک، تکیه ی پیشین او بر «خبررسانیِ باد» بوده باشد و نسبتی که در فرهنگ عامه در میان خبر و قاصدک برقرار است؛ وگرنه خود باد را با قاصدک نسبتی زمینه ای برای تشبیه سازی نیست. در بیت چهارم، به کار بردن «عطرِ آشنا» (و نه: عطری آشنا) از این ترکیب، معنایی دووجهی ساخته؛ هم عطری که خود آشناست و هم عطری که منسوب به شخص آشنایی ست. در این بیت، «هوای دلهره» را برخلاف دیگر تصاویر و تعابیر این شعر، قدری تصورناپذیر و انتزاعی می یابیم؛ که به نظرم قدری به یکدستی تعادل تکنیک ها در این شعر نوسان داده است. شعر دوم با تعبیر «مزرعه ی آهن» در بیت نخست شوکه مان می کند. آیا شاعر دارد از سنگ دلی و «آهن دلی» مرجع سخنش با ما حرف می زند؟ بیت آخر این غزل البته از مطلع گره گشایی ضمنی یی می کند؛ اگر این دریافت درستی باشد، شاید بتوان همین «مزرعه ی آهن در پشت پیراهن داشتن» که معنای «آهنین جان و آهنین تن بودن» را هم دارد، موجبِ (یا شاهدِ، یا عیان کننده ی علّتِ) «ماندنِ مسافر» یا «هوسِ ماند داشتن او» تلقی کرد؛ سنگین شدن و ماندن در رودِ جاده، شبیه همان سنگ غلتان مصراع ماقبل آخر. پیشنهادم به دوست شاعرم ترجیح دادنِ تکرارِ «جاده» در هر دو مصراع بیت آخر است به جای استفاده از تعبیر «جاریِ رود»... (که به نظر این بنده ی حق، جایگزین مناسبی برای «رودِ جاری» نشده) یعنی: «...وسطِ جاده ی رود / جاده می رفت و...». با همه ی این زیبایی ها و تناسب ها، یک مسأله در این شعر تا آخر گنگ می ماند؛ این که «او» کیست؟ آیا به گواهیِ «دلش با من سال ها فاصله داشت» و «حسرت منتظران» و «پل های رسیدن» باید او را معشوقی دانست؟ یا اصلاً این «او»، خودِ شاعر است؛ خود دیگر او، خودی که شاعر از دورتر می بیندش و توصیفش می کند؟ چنین ابهامی در ذاتش آسیب زا نیست و برعکس، می توان آن را مثبت هم تلقی کرد اما محرمانه به دوست شاعرم عرض کنم که اشارات و دلایل و شواهد «معشوق بودن» این «او» در شعر بسامد و جلوه ی بیشتری دارد. حالا اشکال کجاست؟ به نظرم اگر بخواهیم روی دلایلی که تأویلی «او» را به سمت و سوی «عشقی» مععطوف می کنند حساب کنیم، آن وقت در شخصیت پردازی یی که یبیت نخست وظیفه اش را داشته، به مشکل بر می خوریم؛ با آهنین دل بودن یار می توان کنار آمد اما حقیقتاً چرا شاعر در پشت پیراهن یار «مزرعه» دیده؛ و نه مثلاً جای مناسب تری برای آهن، مثل کارگاه و کارخانه و معدن؟! و از این گذشته، چرا معشوق زخم بر تن دارد؟ و راستی باید از خواننده انتظار داشته باشیم که چه معنای مجازی یی از «زخمِ شب و شرجیِ مِه بر تن داشتن» داشته باشد؟ حواس مان باشد که «او»یی که شاعر در آغاز شعر دارد به ما معرفی اش می کند، «زخمیِ شب» (زخمی شده توسط شب) نیست بلکه زخمِ خودش که بخشی از وجودش است از جنس شب است. صرف نظر از گنگی معنای مطلوب «زخمی از شرجی مِه بر تن داشتن»، آیا چنین توصیفی (زخمی از جنس شب داشتن) در کنار آن «مزرعه ی آهن داشتن در پشت پیراهن»، هویتی هیولایی و وحشتناک (و در نتیجه، دوست نداشتنی) به «او» نمی دهد؛ طوری که دیگر در ادامه نتوان به شواهد وقعی نهاد و «او» را در ردای معشوقی تصور کرد؟ بگذریم. در بیت چهارم اگر وزن اجازه می داد که به جای «یک داغ»، «داغی» بنشیند، بیان روان تر و دلنشین تر می شد. مسأله ی آخری که می خواهم در مورد این شعر متذکر شوم، تناقضی ست که در روایت ماجرا هویداست. «خاک روی چمدان ها» ... که شاعر آن ها را شاهد سال ها فاصله دانسته است، در کنار «حسرت منتظران» و «کسی می رسد» و... به خواننده می گویند که با کسی طرفیم که مدت ها در سفر بوده و حالا دارد از سفر بر می گردد. از طرف دیگر، «بوی جدایی» و «پل های رسیدن» و «آبستن داغ زمستانی بودنِ شبی تاریک و پرواهمه» (چون رفتن خبر بدی ست و منفی ست و آمدن مثبت، این جا ناچاریم آبستن داغ بودن را رفتن معنی کنیم) و «مسافر هوس ماندن داشت» مسافری را به ما معرفی می کنند که عازم است ولی نهایتاً از سفر منصرف می شود. خلاصه این که آخرالأمر روشن نمی شود که یارو دارد می رود یا می آید؟! حتی اگر «بوی جدایی» و «پل های رسیدن» را هم خنثی (قابل تأویل به عازم بودن یا رسیدن مسافر) تلقی کنیم، باز نمی دانیم با «آبستن داغ زمستانی بودنِ شبی تاریک و پرواهمه» و «مسافر هوس ماندن داشت» چه کنیم؟! در شعر آخر به نظرم تکلیف پیوند نحوی دو مصراع به خوبی روشن نیست. می دانم که این هم پیشنهاد خیلی خوبی نیست ولی مثلاً اگر بیت این طور بود، لااقل می شد سر و ته جمله بندی اش را دریافت: «خزان کوچه های مه گرفته! خانه ات آباد / رها در دست های بادی و دربندی و آزاد». تصویر بیت سوم هم به نظرم بیهوده پیچیده شده؛ شب را خدا نامیدن و خدا را رقصان دیدن (یا شب را رقصان دیدن) غریب و باورناپذیر است و نمی توان فهمید که چرا باید آن ها را منطقی تلقی کرد. مگر این که شاعر، «باد» را «خدای شب» نامیده باشد که بنیان چنین برداشتی هم سست است؛ چرا باید باد را فقط به شب منحصر دانست و آن را خدای شب نامید؟! در بیت چهارم باید در آغاز مصراع دوم یک «در» محذوف در نظر بگیریم یا فعل مصراع دوم را محذوف بپنداریم که هر دو صورت مخلّ روانی بیان اند. در واقع جنس مشکل این بیت هم از منظری شبیه بیت نخست است. در بیت یکی مانه به آخر اگر می شد «تن دادن» را به کسره مختوم نکرد و به جای آن مصدر دیگری که به سکون ختم شود آورد، بیان صمیمانه تر می شد. ما معمولاً فقط در پشت تریبون های رسمی به آخرِ مصدری که بعدش «با، به، برای، در و...» می آید کسره می دهیم: «عمل کردن ( ِ ) به فرامی الهی»، «رأی دادن ( ِ ) به نامزدها»! بیت آخر هم اگر فعل داشت، روان تر از اینی که هست به نظر می آمد و طبعاً زیباتر و دلنشین تر. با وجودِ همه ی این حرف ها، باز هم می گویم که هر سه شعر، قابل قبول و دوست داشتنی هستند. برای دوست شاعرم فرداهای پربارتر و روشن تر آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.