فرازهای اندک و فرودهای عجیب و غریب!




عنوان مجموعه اشعار : مزار شریف
شاعر : کیوان حکانی


عنوان شعر اول : مزار شریف
مسافر ، رهسپار از سوی ایران
گذشت از ازبکستان ، تاجیکستان
سمرقند و بخارا ، سُغد و خوارزم
پس از آن هم نموده بلخ را عزم
به دیدار دیاری آشنا رفت
همان خانه که مولانای کوچک
زمانی زندگی می کرد آنجا
همه ویرانه بود و خشت و خاکی
که خوابیده است همچون کودک آرام
یکی گفتش همین نزدیک، شهریست
که دارای مزاری بس شریف است
کسی گفته بزرگی خفته آنجا
امام اول شیعه است گویا
نجف نه کوفه نه ایشان همین جاست
مسافر، راهیِ آن شهر گردید
به سمت مسجدی که گفته شد رفت
کبودین مسجدی بود و رواقی
درونش گنبد و صحن و ضریحی
طلایی ، زرد و آبی دور تا دور
به ناگه، باد و طوفانی به پا خاست
ز هر سو، خیزشِ گرد و غباری
که می پیچید گرداگرد هرچیز
زمان اِستاد و اندک مدتی بعد
به تندی ، سوی دیگر بازمیگشت
نه تنها روز و ماه و سالیان بود
سده پشت سده میرفت و میرفت
زمان اِستاد و راه افتاد ، این بار
نمانده بود گردی یا غباری
نه مسجد بود آنجا نه ضریحی
به جای هردو، آنجا معبدی بود
درونش آتشی گرم و فروزان
که می رقصید سرخ و زرد با هم
برون آمد از آن پیری خردمند
به سمت مردِ حیران، گام برداشت
درودی داد او را و چنین گفت:
منم بهمن ، یک از امشاسپندان
نماد نور و هم اندیشه ی نیک
من و اردیبهشتیم و اَمِرتات
و شهریور و نیز اسفند و خرداد
تمام ما نگهبانان هستی
به فرمان اهورا مزد، دادار
و اینجا بخشی از ایران زمین است
و این هم معبد آنوش آذر
درونش آنکه میبینی همانجا
تمام جامه و مویش سپید است
و دستار سپیدی بسته بر سر
اشو زرتشت، آن دانا خردمند
نیایش می کند نزدیک آتش
کنارش آنکه میبینی همانجا
همانا هیربد ، لهراسپ شاه است
که کیخسرو، فرزند سیاوش
به دست خویش ، تاج و تخت دادش
هم او کَز دودمان کیقباد است
کنون پیر است و بعد از سالیانی
سپرده تاج و تخت خود به گشتاسب
گزیده خلوت اینجا نزد زرتشت
نیایش میکند، دور از هیاهو
از آنسو لشکر توران به راه است
تمام بلخ را در هم شکسته
و می تازد به تندی سوی اینجا
نشانی نیست از گشتاسب گویا
گرفته راه زابل با سپاهش
امیدِ یاری از رویینه تن نیست
که او، اسفندیار آن شیر ایران
به دستور پدر در گنبدان دژ
به زندان است و در زنجیر گشته
به ناگه لشکر توران رسید و
به آن سو، بی محابا یورش آورد
و هرکه بود آنجا، غرق خون شد
مسافر چشم خود را بست و بگشود
تو گویی که به خوابی رفته بوده
دوباره مسجد آنجا ، جای خود بود
و کاشی های آبی دور تا دور
ولی چیزی به قلبش چنگ می زد
غمِ آگاهی و دانا شدن بود
مسافر ماند و دردی کنج سینه
لبش خاموش و طوفان در وجودش

عنوان شعر دوم : سیب
به نام خدایی که سیب آفرید
جهان را ز بانگی مهیب آفرید
یکی دوزخ از آتش و سرب داغ
بهشتی چنان دلفریب آفرید
کمی استراحت نمود و سپس
تنابنده ای بس عجیب آفرید
خدا خلقت خویش را می ستود
ولی قسمتی را اُریب آفرید
گنه کرد انسان و از سیب خورد
ندانم چرا نانجیب آفرید
خدا خشمگین شد عذابش نمود
و فرجام او عنقریب آفرید
برایش زمینی پر از درد و رنج
رهی پر فراز و نشیب آفرید
ولی او زمین را تصاحب نمود
برای خدا هی رقیب آفرید
گهی کاهن و گاه معبد بساخت
گهی فرقه های غریب آفرید
و انسان خدارا دگر بنده نیست
از آن لحظه که پول و جیب آفرید
نفهمید کیوان که پروردگار
چرا اینچنین کرد و سیب آفرید؟

عنوان شعر سوم : بوی مهر
ای خیالت، میهمان هر شبم
تشنه کامم ،خسته، خشکیده لبم
ای دو چشمت شعله ها انگیخته
جام آتش را به جانم ریخته
ای نگاهت ساحل امید من
ماه من، مهتاب من، خورشید من
من غریقی در تو ای دریای من
همچنان مجنونم ای لیلای من
این منم،صیدِ اسیرِ بندِ تو
گرمیِ آتش!منم اسپندِ تو
چشمه ها خشکیده پس باران کجاست؟
تیشتَر کو؟میترا،آبان کجاست؟
آدمی کو؟مهر کو؟انسان کجاست؟
کو محبت؟ منزل خوبان کجاست؟
میهنم،آن بیشه ی شیران کجاست؟
سرزمینم،کشورم ایران کجاست؟
بارشِ باران! مرا آبی بده
سینه ام تفتیده، سیلابی بده
آمدم تا باز سیرابم کنی
با نوای عشق،در خوابم کنی
آنچنان خوابی که بیداریش نیست
خفته در گوری که هشیاریش نیست
تا زمانی که برآید از سپهر
از زمین وز مردمانش بوی مهر
بوی مهرم جان دیگر می دهد
مرغ پر بشکسته را پر می دهد
زنده ام آنروز گرچه زیر خاک
خفته باشم، پاره پاره، چاک چاک
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای کیوان حکانی، 40 ساله با سابقه‌ی شاعری کمتر از یک سال، از بوشهر 3 اثر برایمان فرستاده که اولی با توجه به گزارشی‌بودنش و نبودنِ عاطفه و تخیل در آن، نظمی بیش نیست. اگرچه نظم هم برای خود ساختار محکم و بیان بلیغ و رسایی باید داشته باشد. اما اثر «مزار شریف» از بیان رفیع و بلیغ خالی است و اغلب ابیاتش سست و ضعیف هستند و زبانش در حد نازل‌ترین زبان‌هاست، حتی در قیاس با زبان گفتار و کوچه و بازار:
«به دیدار دیاری آشنا رفت
همان خانه که مولانای کوچک
زمانی زندگی می‌کرد آن‌جا
همه ویرانه بود و خشت و خاکی
که خوابیده‌ست همچون کودک آرام
یکی گفتش همین نزدیک، شهری‌ست
که دارای مزاری بس شریف است»
یعنی یک‌مشت حرف عادی و معمولی را که مردم در کوچه و خیابان می‌زنند، گوینده تنها آن‌ها را با وزن بیان کرده است؛ کاری که نه تنها ارزش هنری ندارد، بلکه حتی گاه از حرف‌های عادی هم نازل‌تر است؛ چرا که مردم حرف‌هایشان را در شرایط معمولی و عادی بیان می‌کنند و گوینده‌ی این اثر آن را در شرایط مصنوعی! اگرچه وزن اثر درست و بی‌غلط است اما کلام روان و سلیس نیست. یعنی حتی یک حرف و سخن عادی و معمولی هم می‌تواند روان باشد. البته قافیه نداشتن اغلب ابیات نیز سختی کلام را آشکارتر کرده است. عجیب است که آقای کیوان حکانی در دو اثر بعدی‌اش که یکی غزل است و دیگری مثنوی، وزن و قافیه را به‌درستی انجام داده است، اما در اولین اثرش شبیه یک تازه‌کار ناشی عمل کرده است. ابتدا فکر کردم که وی عمدی قافیه را رعایت نکرده است، اما هرچه گشتتم، پشت این عمد دلیلی ندیدم؛ خاصه وقتی ابیات سست و بی‌خاصیت هم فراوان دیدم!:
«مسافر، راهیِ آن شهر گردید
به‌سمت مسجدی که گفته شد رفت
کبودین مسجدی بود و رواقی
درونش گنبد و صحن و ضریحی
طلایی، زرد و آبی دور تا دور
به ناگه، باد و طوفانی به‌پا خاست
ز هرسو، خیزشِ گرد و غباری
که می‌پیچید گرداگرد هرچیز
زمان اِستاد و اندک‌مدتی بعد
به تندی، سوی دیگر بازمی‌گشت
نه تنها روز و ماه و سالیان بود
سده پشت سده می‌رفت و می‌رفت
زمان اِستاد و راه افتاد، این‌بار
نمانده بود گردی یا غباری
نه مسجد بود آن‌جا نه ضریحی
اثر دوم آقای کیوان حکانی که یک غزل است، یک اثر کاملا متفاوت با اثر اولی است؛ انکار اثر اولی را یک مبتدی کاملا ناآگاه، و شعر دوم را یک شاعر خوش‌قریحه و تقریبا کارکشته سروده است. این دو اثر اگرچه هر دو نوعی نظم هستند، اما به‌لحاظ زبانی و ارزش‌گذاری قابل مقایسه با هم نیستند؛ انگار که دو گوینده‌ی متفاوت آن‌ها را سروده است:
«به‌نام خدایی که سیب آفرید
جهان را ز بانگی مهیب آفرید
یکی دوزخ از آتش و سرب داغ
بهشتی چنان دلفریب آفرید
کمی استراحت نمود و سپس
تنابنده‌ای بس عجیب آفرید»
اگرچه گاهی در میان جدیت ابیات اثر دوم (غزل)، ناگهان ناتوانی سراینده او را به ورطه‌ی بیتی فکاهه‌مانند می‌افکند و در ادامه، تکرار ابیات سست و ضعیف بار دیگر آغاز می‌شوند، اما قافیه‌ها درست هستند:
«خدا خلقت خویش را می‌ستود
ولی قسمتی را اُریب آفرید
گنه کرد انسان و از سیب خورد
ندانم چرا نانجیب آفرید»
در ادامه نیز سراینده خود را بین ابیات خوب و بد و متوسط سرگردانِ جدیت و فکاهه می‌کند. با این‌همه اثر دوم به‌مراتب بهتر از اثر اول است:
«خدا خشمگین شد عذابش نمود
و فرجام او عنقریب آفرید
برایش زمینی پر از درد و رنج
رهی پرفراز و نشیب آفرید
ولی او زمین را تصاحب نمود
برای خدا هی رقیب آفرید
گهی کاهن و گاه معبد بساخت
گهی فرقه‌های غریب آفرید
و انسان خدا را دگر بنده نیست
از آن لحظه که پول و جیب آفرید
نفهمید کیوان که پروردگار
چرا اینچنین کرد و سیب آفرید؟»
«بوی مهر» هم سروده‌ی سوم آقای کیوان حکانی است که یک مثنوی است. عجیب است که چطور وی در این‌جا می‌داند که قافیه‌های مثنوی را چگونه بچیند و در غزل هم، اما در اثر اول قالبی را ارائه می‌دهد بی‌قافیه که در تاریخ ادبیات ایران نمونه‌اش یافت نمی‌شود! در عوض در اثر سوم با وفور قافیه‌پردازی روبه‌رو هستیم که این نوع کار هم از قاعده که نه، اما از عرف بیرون است؛ این‌که چند بیت در مثنوی ابیاتی مشترک داشته باشند:
«چشمه‌ها خشکیده پس باران کجاست؟
تیشتَر کو؟میترا، آبان کجاست؟
آدمی کو؟مهر کو؟ انسان کجاست؟
کو محبت؟ منزل خوبان کجاست؟
میهنم، آن بیشه‌ی شیران کجاست؟
سرزمینم، کشورم ایران کجاست؟
بارشِ باران! مرا آبی بده
سینه‌ام تفتیده، سیلابی بده
آمدم تا باز سیرابم کنی
با نوای عشق، در خوابم کنی»
ابیات ذیل هم کم‌وبیش زیبایند. خلاصه همه‌چیز در این سه اثر متنوع نیستند، بلکه با فراز و فرودهای خود عجیب و قریب می‌نمایند!:
«بارشِ باران! مرا آبی بده
سینه‌ام تفتیده، سیلابی بده
آمدم تا باز سیرابم کنی
با نوای عشق، در خوابم کنی
آنچنان خوابی که بیداریش نیست
خفته در گوری که هشیاریش نیست
تا زمانی که برآید از سپهر
از زمین، و ز مردمانش بوی مهر
بوی مهرم جان دیگر می‌دهد
مرغ پربشکسته را پر می‌دهد
زنده‌ام آن‌روز گرچه زیر خاک
خفته باشم، پاره‌پاره، چاک‌چاک»

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.