درختِ بازنشسته




عنوان مجموعه اشعار : ما نیز آدمیم
شاعر : سیدصادق خاموشی


عنوان شعر اول : غزل یک
ما سالنامه های همیشه محرمیم
در فکر دوره کردن و تکرار ماتمیم

در قلبمان گسل عالم است و ما
یکروز قصر...و سرپل و... یکروز هم بمیم

آیینه ایم، رابطه ای بین ما و نور
هرگز نبود و نیست و با آه همدمیم

از سیب سرخ و جنت و کوثر سخن مگو
حالا که بی گناه مقیم جهنمیم

آنکه بهشت و گندم ما را گرفت و برد
با قلب خود نگفت که ما نیز آدمیم؟

عنوان شعر دوم : غزل دو
با سالنامه نام و نشان بهار نیست
با روزنامه جز خبر ناگوار نیست

تقدیر آفتاب، پس پرده ماندن است
در سرنوشت پنجره جز انتظار نیست

در خانه ای که رابطه با نور هم خطاست
حکمی برای پنجره جز سنگسار نیست

با دسته ای کلاغ نشسته است کنج پارک
حالا که با درخت دگر برگ و بار نیست

در دل هزار شعر غم انگیز هست و حیف
با من مجال و حوصله ی انتشار نیست

عنوان شعر سوم : رباعی
در گوشه ی پرتی از جهان افتادیم
با قلب شکسته، نیمه جان افتادیم

هر روز بلای تازه ای ... شاید ما
از چشم زمین و آسمان افتادیم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل و یک رباعی. خُب، همین اول عرض کنم که شعرها خوب و قابل قبول اند و جز یک نکته ی وزنی در بیت دوم غزل اول، (که آن را هم با توجه به سطح کیفی بقیه ی شعرها، حدس می زنم در اثر جاافتادگی کلمه ای در تایپ بوده باشد)، نه تنها نکته ی اولیه ای که برای شعرها مشکل ساز شده باشد در این شعرها نمی بینیم بلکه باید آن ها را عموماً باکیفیت و مقبول به حساب بیاوریم. در مورد بیتی که صحبتش شد، اشکال واضح است؛ مثلاً باید چنین چیزی می بود تا وزن مصراع اولش درست شود: «در عمق قلب مان گسل عالم است و ما...» که البته تلاقی «ق و غ» کمی دشوارخوانَش می کند، یا: «در قلب سست مان گسل عالم است و ما...»، یا مثلاً: «در زیر قلب مان گسل عالم است و ما...» تا «زیر» نسبتی با «بم» بیابد؛ ...حتماً نسخه ی خیلی بهتری از این مصراع در نزد خود دوست شاعرمان هست. این ها را عرض کردم تا خدای نکرده آنچه که در ادامه خواهم گفت، به حساب بی کیفیتی ای شعرها گذاشته نشود؛ در واقع در ادامه خواهم کوشید این شعرها را شعرهای خودم فرض کنم و با قضاوتی نیمه سلیقی ـ نیمه بلاغی، تلاش کنم بیت بیت شان را از منظر خودم با ورژن متعالی تر و آرمانی تری قیاس کنم. شعر اول. بیت اول، عالی ست. حتی در «دوره کردن و تکرار» هم بر خلاف ظاهر غلط انداز اولیه، حشوی نیست و این دو با هم فرق دارند؛ دوره کردن ذهنی ست و تکرار عملی. در بیت دوم شاید می شده به جای «عالم» به کلمه ی بهتری هم اندیشید. یا اصلاً مصراع را طور دیگری بازسازی کرد که نیازی به «عالم» نداشته باشد (راستش فکر می کنم «عالم» در بیت بیکار نیست اما نقش مضمونی کافی هم بر عهده نگرفته)... «در زیر پای مان گسلی ... است و ما». تلخیص اسامی «قصر شیرین و سر پل ذهاب» خوشبختانه توی ذوق نمی زند و این حُسنی ست برای خودش. در بیت سوم تلاقی دو «ه / هـ» را در «آه همدمیم» می توان به حساب تأکید بر آهی که شاعر دارد بر آیینه تصویرگری اش می کند گذاشت ولی اگر مشیّتِ وزن اجازه می داد که به جای «نبود»، بیت از «نبوده» بهره بگیرد، قطعاً با «هرگز» سازگارتر می بود. در بیت چهارم پیشنهادم جایگزینی «حالا» با «با ما» است. به نظرم خود فعل نقش زمانیِ «حالا» را هم بازی می کند و بیت (یا بهتر است بگوییم نحوِ جمله) به «با ما [سخن مگو]» بیشتر نیاز دارد. با معذرت باید بگویم که به نظرم بیت آخر در مقایسه با بقیه ی بیت ها یک سر و گردن پایین تر است. هم خیلی مضمون شگفت آور و تکان دهنده ای ندارد، و هم نتوانسته خوب ماجرا را جمع کند. در مورد «جمعع کردن ماجرا» یا همان پایان بندی، نه این که بیت از بیخ موفق نبوده باشد ولی توفیقش اتمّ و کامل نیست. از حیث تناسب ابیات با هم، دو بیت آخر که رابطه شان روشن و مسلّم است. بیت اول نیز با ازلی بودن (و حتی سرمدی بودن و ابدی بودن) دغدغه ی شعر سازگار است و از این منظر به نوعی با ماجرای پایانی شعر نسبت می یابد. اگر این سه بیت را رکن های اساسی عناصر مضمونی شعر فرض کنیم، آن وقت می توانیم با اغماض بیت آینه و نور را هم بر اساس سوابق عرفانی شان به نوعی به خدا و بشر ربط بدهیم و در راستای آن ابیات اساسی ببینیمش. می ماند بیت زلزله که به نظرم با وجود همراستا بودن مفهومی اش، از حیث عناصری که در مضمون سازی بازیگری کرده اند، قدری پرت و غریب افتاده است. برویم سراغ شعر دوم. جالب است که در این شعر هم «سالنامه» و «رابطه با نور» حاضرند. کلمات بیت اول این شعر، موازنه و قرینه سازی خوبی دارند و مراعات النظیر قابل قبولی هم. بیت دوم هم منفرداً (یعنی بدون این که فعلاً توالی منطقی ابیات و وحدت عمودی و چرایی رسیدن از بیت نخست به این بیت را در نظر بگیریم) قوّت درونی مقبولی دارد. آتش بازیِ بیت سوم، در «اعتراض»ی ست که دارد؛ آنچه در شعر اول و در دو بیت نخست این شعر دیده بودیم، بیشتر «نِق» بودند ولی این جا با آمدن تصویر «سنگسار» و نقشی که در مضمون آفرینی بیت ایفا کرده، بیت به یک تابلوی اعتراضی و انتقادی عالی از منظر اجتماعی و سیاسی و فرهنگی تبدیل شده است. اما بیشتر از همه ی بیت های این شعر (و حتی شعر قبل)، من بیت چهارم غزل دوم را دوست می دارم. از خودم می پرسم سرچشمه ی این دوستاری و لذت کجاست؟ جوابی که در خودم می یابم این است: در بیت های دیگر، با آن که بی انصافی ست اگر عناصر مضمون ساز (بازیگران اصلی بیت ها) را آرکاییک و غیرمعاصر بنامیم، ولی آن ها را قبلاً هم در شعر دیگران دیده بوده ایم. این که سالنامه از بهار تهی ست در شعر امروز بی سابقه نیست. این که روزنامه پر از اخبار حوادث تلخ است هم. این که آفتاب پشت «پرده» است هم. حرف از زلزله و خود را روی گسل دیدن هم. ربط (یا بی ربطی) آینه و نور و کِش آمدن محرّم در طول سال و آینه ی آه آلود و حدیث بهشت و کوثر و سیب و گندم و... که دیگر صدای شان از قدیم ترها به گوش می رسد. اما (هم تصویر سنگسار و هم) این درخت هایی که انگار مجبورند دوران بازنشستگی شان را در پارک، آن هم با کلاغ ها بگذرانند، معرکه اند دوست شاعر من. این ها تصاویر همین امروزند؛ چیزی که مال زمانه ی خود من و شما هستند. و با آن که بیت های شان از نظر فنّی هم قَوی هستند، این بیت ها سرچشمه ی اصلیِ ارزشمندی شان را از شدت معاصرت و تازگی شان می گیرند. تا حدی که بتوانید به این قبیل دریافت های تازه در شعرتان فرصت جولان و زندگی بدهید، ضرر نخواهید کرد و شعر شما چندین سود توأمان خواهد برد. این غزل دوم خیلی غزل دوست داشتنی یی ست. اما اگر بخواهیم صورتِ قدری بهترش را در نظر بگیریم، به انسجام «فرمی» بهتر می رسیم. فرم منسجم، مرتبه ای بالاتر از اکتفا به تناسب موضوعی بیت های متفرق یک غزل، یا وحدت عمودی ست. در این جا از آغاز و پایانی مهندسی شده یا روایت پذیر حرف می زنیم که پُل زدن از هر بیتش به بیت بعدی به مدد تداعی ها یا دیگر عناصر مرتبط، منطق و ضابطه ای پیدا کرده است (یا لااقل می توان ضابطه ای برایش تراشید و حدس زد). در هر دو غزل اول و دوم (و مخصوصاً دومی که باز قدری نظم بهتری دارد)، با وجود وحدت موضوعیِ هر دویِ این شعرها، به نظرم «گمشده» همین است؛ از آستینِ شعر بیرون نیامدنِ پاسخی برای همین که «چرا» باید بعد از فلان بیت به فلان بیت برسیم و چه دلیلی داشته که از بیت بی شمار تصویر ممکن، بعد از فلان تصویر، شاعر این یکی را به ما نشان بدهد، و این که چرا شاعر ترجیح داده تریف کردن ماجرا را یا ورود به بحث را از فلان جا آغاز کند و بعد از گذراندن ما از پیچ و خم کوچه هایی که «دلیل» دارند، ما را نهایتاً به فلان نقطه برساند یا از قصد دست ما را در فلان نقطه رها کند و به حال خودمان وابگذاردمان. به نظرم با کیفیتی که کار شاعر دارد و توانی که از او سراغ داریم، اگر در این زمینه دغدغه مند شود، خود به خود در آثار بعدی به نتایج بهتری خواهد رسید. چون مجال یادداشت مدت هاست که تمام شده، در مورد رباعی آخر فقط به پنج نکته ی اجمالی اشاره می کنم. یکی این که به نظرم برای باورپذیری بیت اول، بیت دوم به «قطعیت» نیاز بیشتری داشته تا «شاید». و دوم این که فکر می کنم مصراع سوم را می توان بهتر از این هم کرد. با واقعه ای که در بیت اول با خواننده در میان گذاشته شده، حالا چیزی که می تواند بقیه ی قصه را جذاب و ارزشمند کند، حسن تعلیلی برای آن است یا دست کم اختتام عاطفی تأثربرانگیزی. به عبارت دیگر فکر می کنم چنین شعری وقتی می توانسته رستگارتر از اینی که هست بشود، که در بیت دومش یا دلیلی هنری برای «اینگونه افتادن» بیاید، یا با همان «دست‌فرمانِ!» بیت اول جلو برود و توصیف گلایه آمیزِ «وای، بدبخت شدیم» را ادامه دهد. سوم این که: جمله ی «شاید ما از چشم زمین و آسمان افتاده ایم» درست تر به نظر می رسد. در واقع شاکله ی نحو طوری چیده شده که انگار شاعر می خواسته در پایان از «حال» خبر بدهد؛ از ادامه ی نگون بختی در زمان کنونی (برعکس بیت اول شعر که آشکارا از زمانه ی ماضی صحبت می کند). نکته ی بعد این که اگر بخواهیم مصراع آخر را ترجمه ی تصویری کنیم، در تصویرسازی «افتادن از چشم زمین» به مشکل بر خواهیم خورد! و نکته ی آخر این که نباید همه ی انرژی شعر را صرفِ «حرف زدن» کرد. این شعر از اول تا آخر، درد دل کرده. اما آیا همین درد دل را نمی شده هنری تر گفت؟ چه چیزی می توانسته هنری ترش بکند؟؛ من می گویم منسجم تر کردن روابط و تناسبات کلمات و تصاویر و بازیگران شعر. همه ی حرف من و حرف آخرم البته، این است که شاعر نباید بدون وسواس و سهل انگارانه از ظرفیت هایی (ظرفیت های آوایی و موسیقایی، تصویری، لفظی، معنایی و...) که هرکدام از واژه های «گوشه، پرت، جهان، قلب، شکسته، نیمه، جان، روز، بلا، تازه، چشم، زمین، آسمان» در اختیارش می گذاشته اند و می توانسته اند در داخل این شعر، شبکه سازی کنند (و در حال حاضر این ها هیچ کدام با همدیگر مراعات النظیری ندارند) راحت و چشم بسته عبور می کرده. همین! در پایان، هم از پرگویی ام عذرخواهم و هم از این که نکات مطروحه را بی پروا را عرض کردم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۳
سیدصادق خاموشی » جمعه 10 مرداد 1399
درود، سپاسگزارم
سیدصادق خاموشی » دوشنبه 12 خرداد 1399
عرض سلام و ادب و احترام، از شما بسیار بسیار سپاسگزارم بابت راهنمایی هایی ارزنده شما
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 12 خرداد 1399
منتقد شعر
درود بر آقای خاموشی عزیز. پیروز و کام‌یاب باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.