بر بلندای کمباین




عنوان مجموعه اشعار : تلاشی متفاوت
شاعر : فاطمه پاشنگ


عنوان شعر اول : آخرش بغض تو هم می ترکد
در نگاهی به تو ای ساکت تودار صبور
می شود‌ ذهن تو را خواند از این نقطه ی دور
من که دیدم وسط خنده ی تو اخم آمد
می تواند دریا موج دلش را که به زور...؟؟
آتش است آنچه در عمق دل تو شعله ور است
بیخودی باد نزن دور شود دود تنور
هرچه هم هیچ نگویی که صدا لو ندهد
آخرش می ترکد بغض تو آنهم بدجور
می زنی مشت به آیینه ی صبر خودت و...
پرِ زخمی تو، چه فرقی که کنی یا نه عبور
دادوفریاد بکن؛ گوش زمین سنگین است
حال فهمیدی عزیزم به چه معناست شرور؟

عنوان شعر دوم : _
_

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
هیچ‌گاه، به اندازه زمانی که ببینم یکی، به سبب راهنمایی‌های من، راهش و حالش از بد به خوب تغییر پیدا کرده، خوشحال نمی‌شود، چون باغبانی که نخستین میوه‌ی درختانی که سال‌ها پیش کاشته را، می‌چیند، یا کشاورزی که بر بلندای کمباین نشسته و دانه‌های گندم مزرعه‌ای، که با جان و دل پرورانیده را، به تماشا نشسته. حتما برای هر ایرانی پیش آمده که پیشاعید، سبزه‌ای بکارد، رشد و نمو روز به روزش را نگاه می‌کند و لبخندی گوشه‌ی لبانش ظاهر می‌شود. چنین است حال معلم اول ابتدایی، مادامی دانش‌آموزان کلاسش یکی یکی بیست می‌گیرند و نشات می‌گیرد این بیست‌ها از سیره و شیوه‌ی آموختی وی، مثال زیاد است برای شرح دادن «لحظه‌ی ثمر دادن زحمات» به قول آن شاعر پرنده‌باز «آدم در پوستش نمی‌گنجشکد» وقتی پرنده‌ای از شانه‌ات به پرواز درمی‌آید. با خوانش متنی که زیر این شعر از سوی سرکار بانو «فاطمه پاشنگ» برای منتقد ارسال شده، به واقعیت محض، حالم خوش شد، چرا که هرگز فنون ادبی را فراموش نکرده‌ام و هرگز کسی را به خاطر شعر سرزنش نکرده‌ام و اگر ایرادی گرفته‌ام، صرفا در راستای بالا بردن شاعرش از ورطه‌ی ضعف بوده است. خود این بانو شاهد زنده‌ای هستند بر این مدعا که وقتی شاعری به نوشتن برسد و وزن بداند، سایر تغییرات، خیلی زود در شعرش رواج می‌یابد و به سرعت می‌تواند فنون شاعری را یاد بگیرد و بشود یک شاعر حرفه‌ای....
فاطمه، توانسته با یک تلنگر، این همه تغییر کند، پس آینده‌ی شعرش را باید در دست بگیرد و از هم اکنون، به فکر سروده‌ی بعد و بعدتر و بعدترتر باشد. چون به گفته خودش، شعر از او جدانشدنی‌ست. پس چه بهتر با علم و دانش، تن به ادامه مسیر دهد و از قالب یک سطحی‌نویس به یک عمیق‌نویس بدل شود. حیف این استعداد عالی‌ست که صرف حرف‌های قدیمی و تکراری شود. قول می‌دهم با همین فرمان اگر پیش برود، نامی آشنا بر شعر زنان زنجان افزون خواهد شد که زنجان شهر چاقو اگر هست، شاعران تیزتری دارد که مولانا حسین منزوی تنها یکی از خیل آن همه است؛

در نگاهی به تو ای ساکت تودار صبور
می شود‌ ذهن تو را خواند از این نقطه ی دور

مانده‌ام چه بنویسم که فاطمه را مغرور نکنم و چه بگویم که این راه ادامه یابد، چون منتقد آن است که فقط اثر را ارزیابی می‌کند، با این‌حال تنها یک جمله می‌گویم و می‌ذویم سر وقت نقد این مکتوب، بانو پاشنگ، آن‌چه درباره این شعر می‌گویم مبادا باعث درجا زدنت شود، شاعر خوب آن است که شعر به شعر، بهتر بنویسد، اول این‌که هرگز به عقب برنگرد و دوم این‌که هرگز مغرور نشو، ما تازه اول یک جاده‌ایم و شاعر خوب آن است که همیشه در مسیر اعتلا باشد.

بیت اول/ بسیار فضاسازی خوبی برای سرودن یک شعر روایی صورت گرفته است، اما فضا چیست و فضاسازی کدام است؟
به حالت روانی‌ای که بر شاعر، در زمان سرودن حاکم است، فضا می‌گویند، یعنی در لحظه‌ی سرایش، شاعر شاد است، غمگین است، عجول است، آرام است، هیجان دارد یا هرچه، به آن حالت «فضا» گفته می‌شود و نگه‌داشتن شعر، در آن فضا، فضاسازی می‌گویند، یعنی این که ما ذهن‌مان را برای یک سروده از سر هیجان، عشق، نفرت، آرامش، عصبانیت یا.... آماده می‌سازیم. پس این شعر در فضای ذهنی مثبتی نوشته شده است. شاعر انگار می‌خواسته بگوید، آن‌چه شما فکر می‌کنید نیست و من بلدم بهتر بنویسم، قلم به دست گرفته و بهتر نوشته است. بیتی که نوشته شده، از چند نظر عالی‌ست.

اول/ با تمام شعرهای قبلی فرق اساسی دارد.
دوم/ روایت خوبی در دو سطر حاکم است و انگار داستانی قرار است رقم بخورد
سوم/ توصیفات عاشقانه‌ای که شاعر از دلبرش ارائه می‌کند «تودار» ، «صبور» و ساکت، کاملا امروزی است.
چهارم/ در مصرع دوم، از این نقطه‌ی دور» ترسیمی بسیار عاطفی ست و بیت کاملا با احساس و عاطفه خواننده درگیر می‌شود.
_ با این حساب شعر عالی شروع می‌شود.

من که دیدم وسط خنده ی تو اخم آمد
می تواند دریا موج دلش را که به زور...؟؟

بیت دوم/ شرح خوبی‌ در بیت دوم آمده، بهتر بود اما بیت، به جای «من که دیدم» تا که دیدم یا خوب دیدم، شروع می‌شد، چون دیدم با میمی تمام می‌شود که آن «من» را در خود دارد، شما در کلام هم می‌گویید، دیدم چه شد و نمی‌گویید من دیدم چه شد، چون میم نقش ضمیر را بازی می‌کند. حتا اگر با «آه دیدم» شروع می‌شد، بسی زیباتر بود، چراکه وسط خنده اخم آمدن، یک نوع افسوس با خود دارد. و مصرع دوم، توضیح خوبی‌ست برای مصرع اول، شاعر می‌گوید ناگهان وسط خنده‌ اخم آمد، دریا هم نمی‌تواند جلوی مواج شدن خودش را بگیرد» عالی شرح شده، چیزی شبیه «اسلوب معادله» در سبک هندی. بروید اسلوب معادله را سرچ کنید تا بدانید از چه می‌گوییم.

آتش است آنچه در عمق دل تو شعله ور است
بیخودی باد نزن دور شود دود تنور

بیت سوم/ باز هم نوعی بده بستان بین دو سطر اتفاق افتاده، که همان اسلوب و معادله است، در سطر یک حرفی می‌زند و در سطر دوم آن را گسترش می‌دهد و شبیه‌سازی می‌کند. دود از تنور دلت بلند شده و معلوم است، الکی خودت را به ندیدن نزن

هرچه هم هیچ نگویی که صدا لو ندهد
آخرش می ترکد بغض تو آنهم بدجور

بیت چهارم/ به قدری تالیف ساده‌ی این بیت خوشایند است که چند بار خواندمش، صمیمیت نهفته در کلمات، یا شبه محاوره‌ی «آن‌ هم بدجور» به اوج می‌رسد و مخاطب هر لحظه می‌تواند جای شاعر قرار دهد.

می زنی مشت به آیینه ی صبر خودت و...
پرِ زخمی تو، چه فرقی که کنی یا نه عبور
دادوفریاد بکن؛ گوش زمین سنگین است
حال فهمیدی عزیزم به چه معناست شرور؟


بیت پنجم/ به شدت تالیف ضعیفی دارد، علت آن است که شاعر هنوز بر کلام تسلط ندارد و دایره واژگانی وسیعی در ذهنش نیست که بهترین کلمات را انتخاب کند. جمله‌ی «چه فرقی می‌کند عبور کنی یا نه» ببینید با چه جابجایی بدی نوشته شده، من این بیت را تصحیح می‌کنم تا شاعر ببیند چگونه ضعف‌های نوشتاری شعرش را برطرف کند.

زده‌ای مشت به آیینه و زخمی شده‌ای
چه کسی می‌کند از زخم دل خویش عبور؟

بیت پایانی/ هم مانند بیت قبل، در نوشتنش عجله شده، شاعر می‌توانست با اندکی تامل و کمی حوصله، شعر را به پایانی عمیق‌تر سوق دهد، البته «شرور» بازتعریفی جالب شده و برای مخاطب آشناست، به نظرم اگر پایان ‌بندی این غزل را جدا از شروعش تلقی کنیم و دوباره یک پایان بهتر برایش بنویسیم، ارزش کارمان را بالا برده‌ایم، توصیه می‌کنم فاطمه در بازنویسی این غزل، ضمن رفع ایرادات، پایانی دیگر رقم بزند تا شعری به این صمیمیت و دارای معاشقه‌ی روایی خوب، با انجامی بهتر و ارجح‌تر همراه شود. و توصیه نهایی‌ام این است که، تا می‌توانی شعر امروز بخوان، تا می‌توانی غزل‌های خوب شاعران زن معاصر را بخوان. غزل‌های پانته‌آ صفایی، کبری موسوی، طاهره خنیا، رویا باقری، شبنم حسامی، فاطمه قائدی، منصوره حکمت شعار، آنا لمسو، آرزو سبزوار، سمانه کهرباییان، نغمه مستشارنظامی، فهیمه محمودی، ساجده جبارپور، شیرین خسروی، حمیده رضایی، تکتم حسینی، سمیه خسروی، مرجان بیگی‌فر، مریم آرام، مهتاب یغما و.... دیگر شاعران جوانی که کمتر شناخته شده‌اند را حتما حتما حتما بعنوان کاری روتین، هر روز تعدادی شعر بخوان تا بتوانی خودت را برسانی به زبان زمان و زنان امروز، تو زاده‌ی شعری و شعر تو را صدا می‌زند. به سرزمین شاعران خوب، خوش آمدید

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۵
فاطمه پاشنگ » شنبه 21 تیر 1399
با سپاس فراوان از نقد ارزنده ی استاد صادقی بزرگوار. بسیار لطف میکنید اگر نظرتان را درمورد بازنویسی مصراع آخر بفرمایید: دادو فریاد بکن گوش زمین سنگین است ...و تو هم سوژه ی مردم: شده بدجنس و شرور
فاطمه پاشنگ » جمعه 20 تیر 1399
و مورد بعد اینکه مصراع آخر این شعر را اینگونه بازنویسی کرده ام، واقعا لطف می کنید اگر با گفتن نظرتان موجب حسن ختام شعر من شوید: دادو فریاد بکن گوش زمین سنگین است ...و تو هم سوژه ی مردم: شده بدجنس و شرور
فاطمه پاشنگ » پنجشنبه 19 تیر 1399
با عرض سلام خدمت استاد صادقی بزرگوار...بنده در این مدت طولانی که از تاریخ نقد ارزنده ی شما می گذرد، به دلیل مشغول بودن به مسائل دانشگاه فرصت آنرا نداشتم که سمت شعر گفتن بروم اما دراین مدت هرگاه فرصتی یافته ام، نقد دلنشین شمارا بارها خوانده ام...در نقد شما انگار نردبان ترقی خود را می بینم استاد...سوالی که برایم پیش آمده این است که من در این شعر ، آسمان را مخاطب خود قرار داده ام(البته به صورت نمادین)و ویژگی های آسمان راهم به کار گرفته ام که مشخص باشد اما شما اشاره ای به آن نکرده این
مجتبا صادقی » شنبه 21 تیر 1399
منتقد شعر
درود و رسیدنت به خرسندی، امیدوارم در هر چه می‌کوشی، آن را دشت کنی که علاقه توست و مدارای روزگار برساندت به اوج. آسمانی که گفته‌اید سمبولیک به تصویر مشانده‌ای می‌بایست با وضوحی قابل حدس، مطرح می‌شد، وقتی نه خورشید و نه ماه و نه ابر و نه ستارگان که بارزه‌های آسمان‌اند به کتابت نیامده‌اند، من از دود و باد و سایر... پنداری بشاش از آسمان نمی‌توانم داشت، با این حال راجع به پایانه‌ی شعر، پیشنهادم این است؛ (غرش رعد تو کو گوش زمین سنگین است/ عاقبت سوژه‌ی مردم شدی از فرط غرور) امید به شعرهای تازه‌ گفته‌ات
ایرج بایرامی » شنبه 24 خرداد 1399
می تواند دریا موج دلش را که به زور...؟؟ از لحاظ وزنی هماهنگ نیست .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.