منظومه‌ی بی‌نظم و نثر مطوّل




عنوان مجموعه اشعار : اشعار نو
شاعر : مرصاد مستقیمی


عنوان شعر اول : «قصه سیب»
در زمستانی که سرما بود
در میان قصه‌ی تکراری فرزندی از حوا و آدم باز
سیب سرخی قصه‌ی خود را نمود آغاز
در زمینی ریشه‌ی سرسخت
شیره‌ای از جان خود را باز دیگر بار
بر رگ یک ساقه‌ی زیبا امانت داد
از قضای روزگار اما
ساقه بر روی زمین تنهای تنها ماند
یک تنه در یک مسیر سبز
راه را پیمود‌
شاخه ای در اوج من بودم
شاهد میلاد تو آن غنچه‌ی زیبا
در شکوه جوششت من عشق را دیدم

ریشه آن روزی که در تاریک خاک مرگ می آسود
از امانت گفت:
«این گلی را که به دستت می دهم امروز
سیب سرخی میشود فردا
من نخواهم بود
تو تمام هستی ات اینهاست
ساقه و سیبی
پس امانت دار»
اولین برگی که بر روی زمین افتاد
یک خبر از خواب مرگ آورد
ریشه ام در خاک
ریشه ام در خاک آرامید

سیب مهر فصل پاییزی من آن دختر امید
روی دستان نحیف من
گرم پشتم بر سترگین ساقه آبان
چون عسل شیرین شد و بالید‌‌‌

دست آذر میرسید از راه
این امانت را به سر منزل رساندم من
ریشه ام آرام
ساقه ام خوشحال
سیب در دستان آذر بود

آری آری سیب
معنی عشق است
دیده‌ام این را به چشم خویش
سیب همان عشق است
سیب همان عشق است

عنوان شعر دوم : پرده
گرفته است دستان لطیف و حریریت
شاخه سارهای نور را
و پنهان می کند
چشمان پنجره را از من
پیچیدگی چین دار تنت
هنوز دستاویز بلندی هاست
و گاهی که هرزگی تنت را به باد می‌سپاری
چه خوب غافل می‌شوی از دستان خورشید
و گل بوته های باغ ملون
فرصتی می یابند برای دیدارآزادی
در ورای مرزهای دیواری
کاش چشمان پنجره همیشه باز بماند
و کاش هرزگی باد را پایان نباشد
تا به نظاره بنشینم
تکرار واقعیت حجاب ها را
و باز تماشا کنم
آرزوی تو را
در آن لحظه ای که قافیه را به نسیم می بازی

عنوان شعر سوم : سفر من
من سفرم را در بیست و یکمین روز زمستان آغاز نمودم
تبعید شدم
به دنیایی که خواست من نبود
اردیبهشت حتما مقصر بود
آنهایی که باعث تبعید من بودند
فریب خوردند
آنها نمی‌دانستند که من در زمستان زاده خواهم شد
و دوری برگ را از درخت خواهم دید
و لختی درخت را
و کفن پوشی زمین را
و اشک های آسمان را
و سیاهی شام یلدا را
من ایستادن رود را دیدم و آنها طغیان خروش اش را
زمستان سرد
بستر من شد
و من از همان آغاز مسافر بودم
مسافری که دور خودش و دور نور می‌چرخید
و این آغاز سی‌امین سفر
رقص‌ مهر دخترکی
امید ادامه است
و زمین
چه صبورانه به پای من ماند
از بهار تا امروز
آه !زمین!
تو چه بانوی بزرگی هستی
و چگونه میتوانم تورا محکوم کنم
حال آنکه همه چیز از گرمای زمستان تا آتش پاییز را به چشم دیدی
و دخترک مهر
برقص
برقص
پرامید برقص
رقص تو تنها امید بازگشت بهار است
شاید فروردین باز بیاید
شاید...
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای مرصاد مستقیمی،۳۱ ساله، از اصفهان 3 اثر خود را برایمان فرستاده است با نام‌های «قصه‌ی سیب»، «پرده» و «سفر من». شعر اول ظاهرا نیمایی و دو شعر دیگر ظاهرا سپید هستند. می‌گویم ظاهرا، چون هر اثری به صرف داشتن وزن کوتاه و بلند عروضی، یا به سبب بی‌وزن‌بودن، نمی‌تواند شعر نیمایی یا سپید باشد.
مثلا وقتی گوینده‌ای در آغاز اثرش برای ما از بدیهیات می‌گوید، دیگر نام اثرش را نمی‌توان شعر گذاشت، و اثری که شعر نباشد، دیگر غزل، مثنوی، نیمایی و سپید نامیدنش معنایی ندارد. شروع اثر چنین است:
«در زمستانی که سرما بود»
می‌خواستید در زمستان گرما باشد؟ این دیگر گفتن دارد؟ آن هم در شعر که باید ایجاز در آن رعایت شود؟ البته بوده‌اند و هنوز هم هستند شاعرانی که گفته‌اند و می‌گویند: «شبِ تاریک» و «خورشید درخشان» و...
از حق نگذریم، در اثر نخست (قصه‌ی سیب)، ضمن این‌که آقای مرصاد مستقیمی عزیز نشان می‌دهد که وزن را خوب می‌شناسد، کلامی روان نیز دارد. او طبعا از این دو امتیازی که دارد و موهبتی که نسیبش شده می‌تواند کمال استفاده را ببرد؛ ضمن این‌که در این اثر بلند گاه با سطرهای شاعرانه‌ای نیز مواجه هستیم؛ نظیر:
«شاخه‌ای در اوج من بودم
شاهد میلاد تو آن غنچه‌ی زیبا»
ظاهرا قصد آقای مرصاد مستقیمی، خلق یک منظومه بوده است، منظومه‌ای که مثل قصه روایت می‌شود و وجه داستانی دارد. در این صورت، گوینده باید به غیر از شاعری، قصه‌گوی خوبی هم باشد.
پیشنهاد می‌کنم آقامرصاد منظومه‌های اخوان ثالث را بخواند که از آن درس‌های بسیار خواهد آموخت. اخوان منظومه‌ها و یا شعرهای روایی کوتاه هم دارد، دوستانی که دوست دارند منظومه‌سرا باشند، بهتر است ابتدا با شعرهای روایی کوتاه کارشان را شروع کنند، تا بتوانند با تسلط بیشتری یک اثر را تولید کنند. شاید حتی برای تمرین و ممارست خوب است یک داستان کوتاه را کنار دست خود گذاشته و به‌طور موجز و فشرده، آن را شاعرانه پیاده کنند. البته منظومه با شعر یا شعر بلند فرق دارد و اغلب منظومه‌ها شعر نیستند یا از دقایق و ظرایف شعری کمتری برخوردارند. در این میان تنها منظومه‌های نظامی گنجوی از شعریت بیشتری نسبت به دیگر منظومه‌ها برخوردار است و بعد از آن هم منطق‌الطیر عطار. البته منظومه‌های ارزشمند فارسی از جمله شاهکارهای ادب ما محسوب می‌شوند، اما باتوجه به تعریف امروزین ما و جهان امروز از شعر، شعر به حساب نمی‌آیند یا شعریتِ کمتری دارند.
حال برویم سراغ اثر دوم (پرده) که این‌گونه زیبا و قابل درک و احساس شروع می‌شود:
«گرفته است دستان لطیف و حریریت
شاخه سارهای نور را
و پنهان می‌کند
چشمان پنجره را از من»
بعد این‌گونه مبهم و پیچیده و بی‌معنا ادامه پیدا می‌کند:
«پیچیدگیِ چین‌دارِ تنت
هنوز دستاویز بلندی‌هاست
و گاهی که هرزگی تنت را به باد می‌سپاری
چه خوب غافل می‌شوی از دستان خورشید
و گل‌بوته‌های باغ ملوّن
فرصتی می‌یابند برای دیدار آزادی
در ورای مرزهای دیواری»
«پیچیدگیِ چین‌دارِ تن» یعنی چه؟! مگر تن دچار پیچیدگیِ چین‌دار می‌شود؟! جالب این‌که بعدش هم «دستاویز بلندی‌ها» می‌شود!
سطرهای بعدی هم چندان روشن نیست.
یک شعر خوب در عین حالی که ایهام دارد و تُودرتُوست، کلید و فانوسی نیز دارد تا مخاطب پشت دروازه‌ی بسته نماند و در تاریکی اثر بیهوده رها نشود.
آقامرصاد باید فکر کند که این حرف‌ها را از زبان یک مخاطب حرفه‌ای شعر دارد می‌شنود. زیرا من نه او را می‌شناسم که بخواهم اثرش را از روی بدخواهی خراب کنم و نه نیازی به اظهار فضل دارم. از روی وظیفه و تعهد ادبی و انسانی عرض کردم، آنچه را که در حد مجال و ضرورت لازم دانستم. بنابراین آقامرصاد سعی نکند با پیچیده‌کردن اثرش از روی آگاهی، ذهن خود را خراب کند. با توجه به بیان دو برجستگی و ویژگی که در او دریافتم و عرض کردم و طبعا با استعدادهای نهفته‌ای هم که دارد (و باید خوش پیدایشان کند)، به ذهن و فکر و احساس خود مراجعه و در پالایش روان و ذهن و فکر بکوشد و به سادگی رجوع کند که سادگی معادل سطحی‌بودن و محدودبودن نیست. عمق و گسترایی که سادگی حقیقی دارد، در ی یافت نمی‌شود.
اثر سوم (سفر من) هم یک نثر مطوّل است و همه‌ی حرفش را در یکی دو سطر می‌شود بیان کرد. البته اگر با سطرهایی ساده اما شاعرانه‌ای نظیر: «و دوری برگ را از درخت خواهم دید»، اثر آمیخته می‌شد، چه بسا از این نثرزدگی فاصله می‌گرفت.
با آرزوی موفقیت برای آقای مرصاد مستقیمی.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » چهارشنبه 21 خرداد 1399
منتقد شعر
شما انسان موفقی هستید و خواهید بود؛ چرا که نقدپذیر خوبی هستید. انشالله در شعر هم روزی موفق خواهید بود. منظومه ها و شعرهای کوتاه بسرایید و به عاطفه و تخیل و انسجام معنایی آن خوب توجه کنید.
مرصاد مستقیمی » سه شنبه 20 خرداد 1399
ممنونم از راهنمایی شما. الان که خوب نگاه می کنم می بینم می توانستم با حذف بسیاری از کلمات استعاره‌های بیشتری را به فضای خیال خود بیاورم که در عین ایجاز شعریت آثار بیشتر شود. هدف من هم در به نقد گذاری آثارم در این صفحه دقیقا همین چکش کاری‌هاست تا شعریت اثر نهایی را ارتقا بخشم. نقد جناب خالقی نقد دقیقی بود و چون خود را در سیک شعری تحت تاثیر اخوان یافته ام نقد ایشان را بسیار وارد می بینم. خودم هم لذ ابن نظر هستم که شعریت این سه اثر از اول به سم کاسته شده است و دلیلش هم ساده است. اولین متاخراست.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.