مقدمات حیاتی‌اند




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : مهرانگیز محمودی


عنوان شعر اول : نجواییه
خاکم، نفسم بند نیاید، گر مرده اگر زنده چه آید؟.
گر دیده ی تن باز ندارم، دنیاست که دم‌ساز ندارم.
گر دیده ی تن باز بکردم، غفلت چو ز دم‌ساز بکردم.
کی مرده و کی زنده ندانم، در‌گیر کما رو به خزانم.
هم بر سر پا تاب ندارم، هم غرق کما خواب ندارم.
یک‌جا نفسم گرم شمار است، یک‌جا قدم مرگ سوار است!.
تا ساز جوانی به صدا شد، پیری هدفش کرد و به پا شد.
دنیا! که دمی در تو نذارم، انگشت طمع بر تو ندارم.
گر زنده شدم بایست بمیرم، در قعر حیات هم که اسیرم.
چون مرگ و حیاتم همه بر‌پاست، هر جا بروم غافله بر‌جاست.
شادم که دلی خام ندارم، آسایش از این دام ندارم.
زندانی دنیا اگر هستم، صد شکر! که آزاده تر هستم.
من بنده و محتاج خدایم، هرچند! گرفتار خطایم.
عقلم همه قهر است و به خواب است، فکرم همه جا پا به رکاب است.
آغوش سحر را نپذیرم، در دامن شب جای نگیرم.
هر ثانیه در فکر و خیالم، بیدار شوم گوی محالم.
با گریه صبوری ننمایم، بی گریه دلی سنگ عصایم.
جانم به لب و لیک نمیرم، سر در گم این مسکن پیرم.
هر لحظه که در فکر فرارم، از دلهره هیچ تاب ندارم.
ماندم! چه کنم؟ با که بگویم؟، دنیا و جفا! از چه بگویم؟.
در بند سکوت است دو پایم، هرگز نبود حرف عصایم.
درکم نرسد زنده بمانم، دیگر نتوانم! نتوانم.
حتی نفس مرگ ندارم، اینجا: هپروت است مزارم.
فردا که جهان بانگ فنا کرد، جان من بیهوده رها کرد، گوید: که سر عقل نیامد، باید گوهری خار بماند.
چون رنگ رخ دهر ندیدم؟، یا تعم جوانی نچشیدم؟.
هر کس به زبان سفسطه ها کرد، می‌گفت: خدا بر تو جفا کرد!.
درگیر جفایم همه کردند، غافل ز خدایم همه کردند.
بی پرده زبان باز نمایند: (معلول) چرا خلق نمایند؟!.
دل خوش به همین مغبره کردند، زندان مرا یک سره کردند.
دنیا که مرا راحت جان نیست، وین دشت، کویر همگان نیست.
اینجا من پژمرده چو سروم، آسوده و آغشته به دردم.
این رنج کما کی به سر آید؟، آخر به کجا ختم نماید؟.
یا زنده و در بند اسیری، یا راحت و آسوده بمیری.
من کیستم و چیستم امروز؟، از غافله ی کیستم امروز؟.
در چشم سحر خسته شکفتم، در دامن شب هیچ نخفتم.
یک چشم به مرگ و قبر دوزم، یک چشم در این دیار سوزم.
لب نیست که لبخند ندارد، هر جا بنهم پا طله دارد.
ماتم! که چرا هیچ نبودم؟ آغشته به درد است وجودم؟.
هر قصه که در فکر و خیال است، دیدم همه بل جمله محال است.
آن قدر که در بند حقارت، دیگر ز دلم کم شده طاقت.
هر روز پریشان و خمارم، در کوشش دل دست ندارم.
سبز و سیهم، روشن و تاریک؛ راهم ز درازی شده باریک.
چندی به تماشا بنشینید، دنیای مرا خوب ببینید.
با من بنشینید به گفتار، کمروز مرا چیست شب تار؟.
از گفته ی من سیر بخندید، چشم از رخ من زود ببندید.
انگار صدایم نشنیدید، دیدم، که مرا هیچ ندیدید.
احوال مرا درک ندارید، دنیای مرا ترک گذارید.
انگار مرا فایده ای نیست، این چیستم و کیستم ها چیست؟.
ای کاش مرا حال خوشی بود!، جان و دل من کاش بیاسود!.
در غافله ای بی کس و تنهام، روز ها کجاست؟، کجاست؟ شبهام؟.
جز کینه دگر کار ندارند، جز بزر تنفر چه بکارند؟.
دست همگی کوته و خالیست، افسرده و نومید! خدا کیست؟.
در غافله و دورم از آنها، من تنها! این غافله تنها.
هر کس که به یک گوشه گلی کاشت، کم!، کمتر از آنچه کاشت برداشت.
آسان به دل غافله رفتند، بد رفتن و بد جور شکفتند.
تا کی! گله باید و شکایت؟، دنیای دلی پر از حکایت؟.
دل سردم و تنها، چه کنم چیست؟، تنها شدنم دست خودم نیست.
معنای امید را ندانم، آیا چه کنم؟ که را بخوانم؟!.
جاهل که معلمی ندارد، صد ها گله از غافله دارد.
غمگینم و اعتراض دارم، عارض شوم از کجای کارم؟.
بگذار بگویم از دل خود، کز دوش چرا شکسته تر شد؟.
گویم به شما چرا اسیرم!، پرسید که از غافله سیرم؟.
نه، نه، من اسیر نفس جانم، در بند کشد روح و روانم.
در گوش دلم زمزمه دارد، بر هر دو کفش عابله دارد.
قلبم شده سنگین و مه آلود، دل تنگ و نفس گرفته از دود.
تا دست برم که دل کنم پاک، آلوده شود به گردی از خاک.
باری شده ام به دوش یاران، اشکم شده هم صدای باران.
انسانم و اختیار دارم! ای نَفس! نگیری اختیارم.
پرسند: تو و گناه؟! آری. آلوده تر از گناه کاری.
گویند: تو را که چشم تن نیست!، گویی که مرا جان به بدن نیست.
هر کس که نشان آدمی راست، ابلیس زمانه رنج دل هاست.
گمراه شوم تو را چه باکیست؟، گمراه کننده را وفا نیست.
گمراه کننده نا توان است، خود اسیر چنگ این و آن است.
تاریک و دلی سیاه دارد، عمری، نفسی طباه دارد.
هم سال جوان و پیر گشتم، در چنگ بلا اسیر گشتم!.
پیران که چو نخل انتظارند، جز مرگ دگر چاره ندارند.
شاخه گل رخسار جوانم، فصلیست که مردن نتوانم.
امروز شنیدم اختیارم، جز عشق مباد افتخارم.
از شبنم رخسار جوانی، دستی بکشم به زندگانی.
هرچند! در این مخمصه گیرم، شاید غم عشق کرده پیرم.
ای غافله من گدای عشقم، عمریست که هم نوای عشقم.
این عشق من است، جاودان است، این پیر به غم خفته جوان است.
نوبت بدهید تا ببینید، یک چند صباحی بنشینید.
تا پیر جوان پر بگشاید، جان از کفش آسان به در آید.
آن وقت در آیید به فریاد، کآسوده شدید، دل خوش و شاد.
شرمنده که این بنده حقیر است، بینید که: محتاج و صغیر است.
دانید که باید ببریدش، آن نیست که هر دم بخریدش.
اینان همه افکار شمایند، این سفسطه ها باد هوایند.
بر فکر شما خورده نگیرم، این نَفس چرا کرده اسیرم؟.
من طابع و گفتار شما راست، هر غصه برای صبر دل هاست.
یاران همه در صبر نشستند، یک روز پی جواب هستند.
دائم همه در حال دعایند، گریان و صبور! هر کجایند.
ای گم شده انتخاب سخت است، دانی که چنین شتاب سخت است.
منزل گه عشق در کمین است، رسم همه عاشقان همین است.
سیمرغ شوند و پر گشایند، هر لحظه به آسمان در آیند.
هرگز تو نگو که درد مندند، پیروز و همیشه سر بلندند.
عاشق که به رسم پادشاهی، از پادشهش کند گدایی.
قلبی که ز صبر گریه سازد، تا در ره عشق جان گدازد.
دنیا ز کسی جا و مکان نیست، در این طله یک لحظه امان نیست.
صد دام برای یک حکایت، صد گریه برای یک شکایت.
از کاه همیشه کوه سازد، تا بلکه برنده اش نبازد.
دنیا زده را درد خیال است، دنیا، طله ای، مرگ سؤال است.
در وی نبود هیچ صداقت، سالم صفتش! نیست سلامت.
اینان همه آن نعره زنانند، هر روز پی حدس و گمانند.
هر بار زبان باز نمایند، غافل ز خود و کار خدایند.
تا حیله گران حیله گرانند، این غافله از غم نرهانند.
این غافله دنبال غروب است، بی آتش و آکنده ز دود است.
دنیا هم اگر اتش فروزد، در آن همه نیک و بد بسوزد.
دنیا چو بیابان کویر است، مانند قفس تنگ و صغیر است.
این مغبره در کام غرور است، مست است، کجای آن سرور است؟.
هرچند در این قفس اسیرم، جز خالق خود مدد نگیرم.
زیرا که در این تنگ ولایت، جز او (که؟) کند مرا هدایت؟.
بیننده و دانا و حکیم اوست، تا کیست به جز او؟ که کریم اوست.
هر جا بروم حرف زبان است، به هر کس نگرم دشمن جان است.
آسودگی مرا نخواهند، از نفرت خود دمی نکاهند.
بنگر! چه مرا نمی‌پذیرند!، از زندگیم چگونه سیرند!.
من نیز حکایتی غریبم. جز لطف تو کی شود نصیبم؟.
این غریبه را تو می‌توانی، از درد غریبی برهانی.
هر روز در اضطراب هستم، دل تنگم و در شتاب هستم.
دیگر گله را درک ندارم، این غافله را ترک گذارم.
کار دلشان ترک وفا بود، جای من افسرده کجا بود؟.
آنان همه عکس اتحادند، یک پیکر و لیک صد نهادند.
دیگر تو نگو غافله، ای دل!، برگو که دو صد ریشه به یک گل.
بی شاخه و بی بار و بن هستند، یک شاخه که آن هم بشکستند.
درمان من آن شاخه شکسته، آن شاخه ی پژمرده و خسته.
اما دل او پر از امید است، این گونه امید کس ندیده است.
بی چاره ام و تو چاره دانی، تنها تو، مرا به حق رسانی.
از ظلمت این دیار فانی، ما را برهان، که می‍توانی.
گویا که در این غریبه بازار، ما را نبود به جز خدا یار.
ای آن که به جز تو کس ندارم، جز راه تو نیست، افتخارم.
غیر از تو ز کس مدد نگیرم، در راه تو جان دهم بمیرم.
خورشید وجودم ز تو روشن. دنیای دل از یاد تو گلشن،
دیگر دل از این مغبره سیر است، دل سرد از این مسکن پیر است.
دنیای من از دام فراتر، در بندم و از بند، رها تر.
آزاد و رها از دل دنیا، زندانی خویشم، خدایا!.
ای نَفس! مرا گرچه اسیرم! جز ذکر خدایم نپذیرم.
دل بسته به نور عشق هستم، راضی به سرور عشق هستم.
تا جلوه ی عشق بر جوین است، رسم من دل خسته هم این است.
ای دار فنا! بگو! که ام من؟، در دام تو دل شکسته ام من.
دیگر دل زنده ماندنم نیست، مقصود ز زنده ماندنم چیست؟.
هر روز ندانم نتوانم. ناراحت و هر دم نگرانم.
من غرق سؤال بی جوابم، یک لحظه هم آسوده نخوابم.
علت سر افسردگیم نیست، ای غافله! افسرده مگر کیست؟.
یک عابر تنها و غریبم، هرگز غم دنیا نفریبم.
گویید که افسرده مزاجم، یک لحظه نکردید الاجم.
هر روز پر از وحم و خیالید، هنگام تلاش است، محالید.
دل سوز و همیشه اشک ریزید، یک بار نبینم که بخیزید.
گر خواست خدا، رحم نماید. این غافله را رحم نشاید.
قلبی همه روزه بی قرارم، چشمی همه اشک انتظارم.
دل سوزد و درد شعله دوزد، در آتش درد دل بسوزد.
بازی چه ی نفس خویش هستم، تنهایم و این درد! شکستم.
حیرانم و سر در گم دنیا، تا چاره ی من چیست؟، خدایا!.
تا مرگ دگر فاصله ای نیست، ای مرده دلان! مرگ مگر چیست؟.
یک دم بنهید یک قدم پیش، آگاه شوید از دل خویش.
یک لحظه ز دنیا بگریزیم، بحر دل خود اشک بریزیم.
دنبال بگو مگوی خویشیم، هر روز به فکر کم و بیشیم.
ماییم و به جز وحم نداریم، ما، جز گله بر جا نگذاریم.
هر شب غم فردا چه کنم شد، فردا همه غافل ز دل خود.
ای ثانیه بی وفا تو هستی؟، نه، نه، من بی وفا! شکستی؟.
دیدی که چه طور بی وفایی؟، غافل ز خود و هم ز خدایی؟.
یک باره بگو تو در شکستی!، ای گم شده! بی وفا، تو هستی.
دانی؟، نشناختی کجایی، عاشق چه به رسم بی وفایی؟!.
گفتی چه کنم؟ که را بخوانم؟، معنای امید را ندانم.
گفتی که در این غریبه بازار، ما را نبود به جز خدا یار.
گفتی که معلمی ندارم، صد ها گله از غافله دارم.
گفتی که در این تنگ ولایت، جز او که کند مرا هدایت؟.
این سو که ندانم، نتوانم، ناراحت و هر دم نگرانم.
آن سو که وجودم ز تو روشن، دنیای دل از یاد تو گلشن.
گفتی که پریشان و خمارم، در کوشش دل دست ندارم.
گفتی که به جز تو کس ندارم، جز راه تو نیست افتخارم.
تو: جلوه ی عشق در چه دیدی؟، عاشق شده یا که نا امیدی؟.
تو قصه ی عشق از چه خواندی؟، از چیست که نا امید ماندی؟.
یا آن که در این غریبه بازار، ما را نبود به جز خدا یار.
یا آن که غریب و ناتوانم، راز دل خود کجا نشانم؟.
آخر که به جز تو کس ندارم، جز راه تو نیست افتخارم.
غیر از تو ز کس مدد نگیرم، در راه تو جان دهم بمیرم.


عنوان شعر دوم : ...
...

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : امیرعلی سلیمانی
در این یادداشت نگاهی خواهیم داشت به اثر سرکار خانم مهرانگیز محمودی که در پرونده شان سابقه بیش از پنج سال نوشتن قید شده است، پس ما با شاعری تازه کار روبرو نیستیم، چند شعر دیگری را که در این پایگاه منتشر کرده اند از نظر گذراندم و عمده نقد همکاران ارجمند در خصوص رعایت مقدمات نوشتن است، در حقیقت اگر مقدمات به خوبی فراگرفته نشود هر چه عمر شاعری بیشتر شود بیم عدم یادگیری صحیح و اصولی نیز بیشتر می شود، در جلسات ادبی گاه با شاعر پیشکسوتی مواجه می شوم که عمر شاعری شان بیش از پنجاه سال است و هر کدام دیوانی چاپ کرده اند اما هنوز در درک مقدمات سرودن شعر موزون مانند وزن و قافیه عاجزند، تصور می کنم هر چه از عمر شاعری می گذرد ضرورت یادگیری پایین تر می آید و شاید بعد از ده سال نوشتن شاعر به قریحه و تجربه نوشتاری خود بسنده می کند و این یعنی به بیراهه رفتن مسیر، نگران کننده تر البته این است که شاعری که در درک مقدمات عاجز است در مقام مخاطب حرفه ای هم نمی تواند آثار دیگران را تحلیل کند، به راستی اگر شاعران مخاطب جدی شعر نباشند چه کسی مخاطب جدی شعر است، در فرایند یادگیری بی شک مطالعه آثار شاعران کهن و معاصر نقش عمده ای را ایفا می کند و از دست دادن عینک تحلیل درست فرایند یادگیری را به تاخیر می اندازد.
تمام این نکات را از آن جهت عرض کردم که بگویم شاعر عزیز بیش از سرودن شعر تازه امروز به یادگیری و درک مقدمات نیاز دارد و همانطور که منتقدان ارجمند این پایگاه نیز به ایشان یادآوری کرده بودند بهتر است حوزه یادگیری تئوری شعر را جدی بگیرد.
در اثر (نجواییه) که در قالب مثنوی بر وزن مستفعل مستفعل فعلن (مفعول مفاعلن فعولن) سروده شده است و بیش از دویست بیت است با انواع و اقسام ایرادات وزنی، قافیه ای و زبانی مواجهیم، حجم ایرادات به حدی زیاد است که می تواند این درک را به مخاطب و منتقد بدهد که شاعر وزن را صرفا بر اساس توالی کلمات به صورت ذهنی رعایت می کند، بیش از ده بار در این شعر وزن از دست رفته است، و قافیه نیز، و از این دو ایراد جدی تر آن است که شاعر به سبب رعایت این نکات ابیات بی شماری را خلق کرده است که اساسا یا فاقد معناست یا نارسایی دارد. به عنوان مثال چند نمونه را با هم مرور می کنیم:
خاکم، نفسم بند نیاید
گر مرده اگر زنده چه آید؟
جز اینکه به عنوان مطلع این مثنوی بلند درک ویژه ای از معنای بیت نمی توان کرد و اگر آید را ردیف بگیریم این بیت فاقد قافیه است، در مصرع دوم یک بار شاعر گر و بار دیگر اگر استفاده کرده، پس نه معنا کامل است نه قافیه و نه زبان.
دنیا! که دمی در تو نذارم
انگشت طمع بر تو ندارم
اگر ایراد تایپی نباشد کلمه نذارم با ندارم قافیه شده که از اساس نذارم محاوره است و جایی در شعر معیار ندارد مضافا بر اینکه دمی در تو نذارم از لحاظ معنایی مختل است و همینطور مصرع دوم.
زندانی دنیا اگر هستم
صد شکر! که آزاده تر هستم
در این بیت وزن از دست رفته است، چرا که (ه) در هستم ردیف از وزن خارج است وقتی تر به صفتی اضافه می شود برتری نسبت به چیز دیگر را باید نشان بدهد که اینجا آزاده تر مستقلا آمده است.
حتی نفس مرگ ندارم
اینجا: هپروت است مزارم
در این بیت کارکرد کلمه هپروت فضایی طنز به شعر بخشیده است، در هپروت بودن نشان دهنده منگی و گیجی ست و صد البته جایی در این شعر ندارد ولی شاعر می گوید مزار من هپروت است!

از این دست ایرادات در مثنوی خانم محمودی بسیار زیاد است و البته که بعضی از ایراداتی که به عنوان مثال آوردم بالاتر از سطح ایرادات ابتدایی شعر ایشان است فقط خواستم در گوشه های مختلف مقدماتی نکاتی را قید کنم تا بدانند در همه ی سطوح شعرشان دارای مشکلاتی ست، توصیه می کنم در صورت علاقه مندی به ادامه ی شاعری حتما کتاب های تئوری وزن و قافیه و سایر کتاب های آموزشی شعر را که بارها و بارها در این پایگاه توسط منتقدان ارجمند معرفی شده مطالعه کنید. همه ی کتاب های آموزشی شعر برای شما مفیدند.

امید که روزهای بهتری در سرودن داشته باشید

منتقد : امیرعلی سلیمانی

شاعر، منتقد و ترانه‌سرا/ متولد 14 آذر 1370/ دانشجوی دکتری زبان شناسی/ متولد صحنه/ مدیر مسئول نشر نزدیک‌تر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.