امیدبخش




عنوان مجموعه اشعار : بهار
شاعر : میرکاظم سیداکبری


عنوان شعر اول : بهار عشق در راه است
چنان در آتش عشقیم، ما پروانه مسلک ها
تو گویی کودکان سرگرم بازی با عروسک ها

هبوط ما برای چیدن عشق است از این باغ
بس است ای باغبان ما را مترسان از مترسک ها

سحر وقتی که نزدیک است و شب برچیده خواهد شد
چه میخوانند پس در گوش شب ها جیرجیرک ها

"بهار عشق در راه است" این را میتوان فهمید
از آن شوری که افتاده ست در جان چکاوک ها

دوباره در نخ پرواز رفتم، تا که دانستم
رهایی از تعلق هاست رسم بادبادک ها

شکوه و لذت پرواز، وقتی سهم ما قو هاست
ملالی نیست از زخم زبان جوجه اردک ها

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. در مواجهه با غزلی که خوب است، چه می توان نوشت جز این که با شعر خوب و قابل قبولی طرفیم. با این حال، چون عرصه عرصه ی نقدجویی ست می کوشم با بدبینانه ترین نگاه ممکن به این غزل خوب بنگرم و خودم را جای بهانه جوترین خوانندگان بگذارم و آن طور که انتظار داشته، گفتنی ها را با دوست شاعرم در میان بگذارم. اولین ویژگی یی که مایه ی تشخص این غزل است، قافیه ی خاص و نسبتاً دشواریاب آن است. با قافیه های غریب، همیشه این بیم هست که نتیجتاً بیت ها را به سمت مضامین نادلخواه هدایت کنند یا در صورت ناگزیر شدن شاعر از دست درازی به گنجینه ی نوادر عربی یا کهن یا قدمایی، زبان شعر را هم به ته ورطه ی غرابت ببرند. این شعر اما از این حیث سربلند است. وزن هم وزن روانی ست و با فراز و فرود ذاتی اش خواننده را با مغناطیس و هیپنوتیزم خودش خوب جلو می برد. دو بیت اول را از همه ی بیت های بعدی این غزل بیشتر دوست داشتم. هم استفاده ی خوب و به اندازه ای از گنجینه ی شعر کلاسیک فارسی دارد، هم به اندازه تصاویر معاصر را به خودش راه داده (و از همه مهم تر، این ها را جوری در کنار هم نشانده که خواننده احساس دوگانگی نمی کند)، هم به قدر کفایت عاطفه دارد، هم اندیشه ی وجودی مهمی را عرضه کرده، و همه ی این ها در پرده ی خیال و در لفافه ی زبان، خوب آمیغ و چفت شده اند. در بیت های بعدی هم، فضا از دو عنصر اساسی مضمون سازی که در همین دو بیت اول کلنگ شان زده شده (یعنی پرواز و فضای باغ) تهی نیست؛ مثلاً «خواندن جیرجیرک در شب» در بیت سوم هنوز می تواند ما را در فضای باغ نگهدارد. به همین ترتیب، حضور «بهار و چکاوک» در بیت چهارم، و «پرواز» در بیت های پنجم و ششم. چیزی که در بیت نخست هست و در بیت های بعدی امتداد فرمی نمی یابد، آتش است. می شد این سوختن و آتش گرفتن را م به نحوی با فضای باغ در بیت های بعد امتداد بخشید (مثلاً با استعاره ی پاییز). بیت سوم می توانسته پرداخت مضمونی بهتری هم پیدا کند. در شکل کنونی، «چیزی خواندن جیرجیرک ها در گوش شب» به قدر کفایت منافی و نقیض «رفتنی بودن شب» نیست. شاعر در این بیت گفته: «از آن جا که شب رفتنی ست و دیر نمی پاید، پس جیرجیرک ها هم نباید در گوش شب چیزی زمزمه کنند». منطق این گزاره (نه لزوماً منطق عقلایی اش، که دست کم منطق هنری اش؛ حسن تعلیل) ممکن است برای دسته ای از خوانندگان، به اندازه ی کافی قانع کننده به نظر نرسد. در بیت چهارم، دو نکته ی گفتنی هست. اولاً هنوز واقع نشدن بهار که در «بهار عشق در راه است» به آن اشاره شده، می تواند با «در آتش عشقیم» ( = عشق واقع شده است و آمده است و حضور دارد) متناقض انگاشته شود. و ثانیاً در مورد «آن» می توان تأمل کرد که آیا «این» در این جا بهتر است یا «آن». وقتی می گوییم «می شود فهمید از...» یعنی این «...» الآن در حال وقوع است و شاعر دارد آن را (افتادن شور در جان چکاوک ها را) به خواننده نشان می دهد. پس به چیزی که الآن در حال وقوع است طبیعتاً باید با «این» اشاره کرد. البته می فهمم که شاعر می خواسته از تکرار «این» (در «این را می توان فهمید» / «این شوری که افتاده ست...») بپرهیزد یا چون هنوز «بهار عشق» نرسیده است و دور است، «شور چکاوک ها» را هم همراه با بهار در دوردست ها نشان دهد. با وجود همه ی این مواردی که عرض شد، نظرم تغییر دادن کلمه یا بیتی از این غزل نیست و فکر می کنم در مجموع همین طوری هم با شعر خوب و قابل قبولی رو به روییم. تأملات یادشده را فقط از باب غور در آنچه در این شعر گذشته است عرض کردم و بس؛ و فکر می کنم این طور کلنجار رفتن ها با شعر ـ چه شعر خود آدم و چه شعر دیگران ـ می تواند حساسیت ناخودآگاه هر شاعری را در مورد اثری که کاربرد هر واژه می تواند به طور بالقوه در بافت شعر داشته باشد، بالا خواهد برد و این نهایتاً به نفع «شعرهای آتی»ست. این که گفتم دو بیت اول برای من دلچسب ترند هم نافی ارزش های ابیات بعدی نیست. حقیقتاً هیچ بیتی را شاعر سرسری ننوشته و در هرکدام از بیت ها شیرین کاری و واقعه ای که به بیت ارزش افزوده داده باشد و بدیع و خلاقانه باشد می بینیم. با خودم می اندیشم؛ راستی چرا دو بیت آغازین بیشتر به دلم می چسبد؟ شاید به خاطر این که در آن دو بیت با «حرف حساب» شاعر همنوا هستم اما وقتی این دغدغه را به عنوان دغدغه ی پایه و محوری شعر در نظر می گیرم، برایم گنگ و سخت خواهد بود که حدس بزنم «آن سحری که نزدیک است» و «آن بهار عشقی که در راه است» چیست؟ اگر با شعری رو به رو بودیم که مفهوم محوری اش تغزل بود (و نه مثل اکنون، تفلسف)، می شد گفت که این صبح و عشق رسیدنی، وصال معشوق است. همین طور اگر از کلّیت معنایی شعر بوی تدیّن به مشام می رسید، می شد این عناوین را رو به قبله ی «انتظار فرج» بازخوانی کرد. اما با آن استغنای عارفانه ای که مصراع اول شعر (یا حتی می شود گفت تمام بیت اول) عرضه اش کرده، و بیت دومی که باز با تأکید بر «غرق عشق بودن و اشتغال به چیدن گل های عاشقانگی» میخ معنا و مفهوم محوری شعر را محکم کرده، دیگر تغییر فاز به ژانر شبه اجتماعیِ «این شب زمستانی تمام خواهد شد و صبح بهاری عشق فرا خواهد رسید»، هم سخت است م هم آن کیفوری را از آدم می گیرد. در واقع آدم را در خصوص این که «بالأخره حرف حساب و فاز اصلی شعر چیست» سرگردان می کند. برای دوست شاعرم، شاعر این شعر امیدبخش، فرداهای روشن تر آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۴
میرکاظم سیداکبری » دوشنبه 09 تیر 1399
ممنون از لطف جناب آقای آسمان که وقتشونو صرف این شعر کردن، سپاس
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 10 تیر 1399
منتقد شعر
درود بر آقای سیداکبری عزیز. پاینده باشید برادر جان
بهنام دانش » یکشنبه 08 تیر 1399
واقعا لذت بردم از این شعر..خیلی زیبا بود مخصوصا"دوباره در نخ پرواز رفتم، تا که دانستم/ رهایی از تعلق هاست رسم بادبادک ها"دست مریزاد..
میرکاظم سیداکبری » دوشنبه 09 تیر 1399
لطف دارید، خوشحالم که خوشتون اومده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.