ساده و روان اما...




عنوان مجموعه اشعار : بیهودگی
شاعر : محمدرضا صبوریان


عنوان شعر اول : موسی شدم...
بن بسته قلبم...خواهشا این راهو برگرد
توی خیابون دلم جایی نداری
باید فراموشش کنی هرچی که بودو
باید بتونی پا رو احساست بزاری

کاری ندارم بینمون چی بود و چیشد
کاری ندارم حالت این روزا خرابه
موسی شدم تا رد بشم از بین دریا
با این که کل خاطراتم روی آبه

باید یکم خلوت کنم با روح و قلبم
شاید که اینجوری یه دردایی دوا شه
از خیلی از چیزای این دنیا گذشتم
شاید که اینجوری درای بسته وا شه

این زندگی درسای خوبی میده اما
گاهی برا انجام کارا دیر میشه
وقتی سرت گرمه به دنیای خیالی
عمرت یه جورایی ازت تبخیر میشه

من زندگی کردم برای زنده بودن
روزای تکراری دلیل درد من بود
بیهودگی شاید دلیلش غفلتامه...
شاید دلیلش بیخودی عاشق شدن بود

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
یک چهارپاره با زبان عامیانه و به نوعی گفتاری و درست‌تر از همه با زبان تهرونی از آقای محمدرضا صبوریانِ 19 سال از خراسان رضوی به دستمان رسیده که نامش «موسی شدم» است و دارای پنج پاره است.
آقای صبوریان هم سنش کم است؛ یعنی هنوز راه برای تجربه‌اندوزی پیش رو دارد و هم حدود سه سال است که در وادی شعر قلم و قدم می‌زند. به هر حال، او مجال و فرصت بسیار دارد؛ البته به شرطی که قدر این فرصت‌ها را بداند و بشناسد.
در آغاز این شعر، شاعر (که مذکر است)، بسیار متفرعن و مغرور، خود را در مقام معشوق قرار می‌دهد و عاشق را با ابیاتی کوچک و حقیر می‌شمارد و در پایان شعر چنان از خودش حرف می‌زند و از مهم‌بودن کارِ خودش می‌گوید که انگار دیگری و عشقِ آن بیچاره (یعنی عاشقی که مونث است)، سببِ عاشقیِ ایشان شده، و مسببِ بیهودگیِ زندگیِ وی که حاصلِ غفلت است! ابتدا باید گفت، خودِ شاعر را اگر به اتاق محکمه بکشیم، متهم داخل خواهد شد و مجرم بیرون خواهد آمد؛ چرا که ابتدا از خودِ این شخص پرسیده خواهد شد: «پس نقش خودِ شما در این میدانِ عاشقی چه بوده است؟ نمیشود که در مقام معشوق نقشی منفعل داشته باشی؟! برعکسش ممکن است؛ اگرچه عاشق فاعل است و معشوق مفعول؛ اما همه می‌دانیم که در میدان عاشقی، آنکه فرمان می‌راند معشوق است و آن‌که بی‌چون و چرا فرمان می‌برد عاشق است.»
شاید گفته شود که: «این نگاه، نگاه کلاسیک است، آن زمان که در اشعار دیروز، زن در مقام معشوق و محبوب و مقصود و الهه بود؛ اما در شعر امروز، فروغ با معشوقه‌اش در پارک بستنی هم می‌خورد و ارجعیتی نسبت به هم ندارند.» می‌گوییم: «قبول، اما دیگر قرار نیست که معشوق از مقام نیمه‌خدایی به حضیض ذلت بیفتد. باشد، شما اگر اینطور می‌پسندید در ترانه‌ها و اشعار امروزی، پس لطفا اسم معشوق را از روی آن بیچاره بردارید و نامش را کنیزی، چیزی بگذار که ما بدانیم طرف حسابمان کیست و حرف حسابش چیست!»
این از این.
نکته‌ی دیگر این‌که شاعر هم می‌گوید: «بن بسته قلبم... این راه را برگرد» و هم می‌گوید: «توی خیابون دلم جایی نداری.» این که نمی‌شود که هم قلب آدم بن‌بست باشد و هم خیابان! آن هم در شروع شعر و بلافاصله و به دنبال سطر بعدی. و بعد داستانی که از غرور و تفرعن عاشق که مذکر است...
اما شعر به لحاظ زیبایی‌شناسی و شعریت:
از این منظر باید به آقای صبوریان تبریک گفت. زیرا با این سن و در این محدوده‌ی زمانی شاعری، به این درجه از شعریت خود را رساندن جای تحسین و امیدواری دارد؛ شاعری که این‌گونه روان و ساده می‌سراید، اما پشتِ سادگی حرفش می‌خواهد محتوای عمق و گسترده‌ای را بازگو کند؛ یک تجربه‌ی درست و واقعی انسانی را؛ یعنی خلوت‌کردن با روح و قلب و درمان‌شدن دردهایی با این خلوت‌گزینی‌ها و نیز گذشتن و نخواستن که منجر به بازشدن درها و چه‌بسا رسیدن‌ها:
«باید یکم خلوت کنم با روح و قلبم
شاید که اینجوری یه دردایی دوا شه
از خیلی از چیزای این دنیا گذشتم
شاید که اینجوری درای بسته وا شه»
یا بیت‌هایی که محتوای دقیق و درستش با تخیل نشان داده می‌شود. یعنی به‌جای کلی‌گویی و حرف‌زدن (حتی حرف‌های درست و خوب و عالی)، از راه شعر، از راه تخیل و عاطفی‌کردن سطرها حرفش را می‌زند. یعنی بیان نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد:
«وقتی سرت گرمه به دنیای خیالی
عمرت یه جورایی ازت تبخیر میشه»
هرچند متاسفانه سطرهایی از این دست که در بالا عنوان شد کمتر از سطرهایی است که عادی و معمولی است؛ سطرهایی که بیشتر به درد ترانه می‌خورد؛ آن هم ترانه‌های معمولی:
«کاری ندارم بینمون چی بود و چی شد
کاری ندارم حالت این روزا خرابه»
یا:
«باید فراموشش کنی هرچی که بود و
باید بتونی پا رو احساست بزاری»
یا:
«این زندگی درسای خوبی میده اما
گاهی برا انجام کارا دیر میشه»
با این‌همه، در کلیت شعر ارسالی آقای محمدرضا صبوریان نکاتی بود که می‌توان به آینده‌ی شعری‌اش امیدوار بود؛ مثلا روانی و سادگی کلام و بیانش که از جمله ویژگی‌های مثبت شعر اوست. در واقع، شاعری که بتواند راحت شعر بگوید و حرفش را بدون سختی و دست‌انداز بازگو کند، این امر حاکی از استعداد خوبی است که دارد؛ استعدادی که می‌تواند شاخه‌هایش گسترده‌تر شود و ریشه‌هایش عمیق‌تر.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.